سلام ابجیا🥰
تا الان خواب بودم اقا اسی بهم زنگ زد بیدار شدم😇😍بهم گفت غذا درست نکنم ناهار بریم رستوران فوق لاکچری😍😍دردش بخوره تو سر هر چی مرد خسیس و غیر لاکچریه😏🧿🧿
#داستان_آشنایی
#قسمت_دوم
تمام فکرم شده بود اون پسره جذاب
هی دعا میکردم که یه بار دیگه ببینمش
نزدیک یک سال بعد عروسی همون پسر عمه ام که عقدش بود برگزار شد💃🏻
از یه هفته قبلش کارت دعوت رو خود پسرعمه ام و زنش اورده بودن در خونه مون😒
ولی من نمیخواستم برم عروسی
کلا دوست نداشتم هیچ کاری انجام بدم بجز اینکه دوباره همون پسر راننده جذاب رو ببینم
فقط تو فکرم همون پسره بود حتی نمره های امتحانامم خراب شده بودن😔
اما مامانم میگفت حتما باید برم
وگرنه فامیلا فکر میکنن از حسودی نرفتم😒
چون پسرعمه ام قبلا خواستگار من بود ولی من ازش خوشم نمیومد ردش کردم
حس میکردم اصلا مردونگی نداره🥴 فقط ریش و سبیل الکیه برعکس پسر راننده😍💋
با مامانم و ابجیم رفتیم لباس ست خریدیم☺️
واسه ارایش هم دوست مامانم اومد خونه مون
من و ابجیم فقط موهامونو بستیم و رژ زدیم
چون اینجا دخترا قبل ازدواج اجازه ندارن دست به موهای صورتشون بزنن و ارایش زیاد بکنن مثل زن پیرا😏😇
ولی من همون قبلنا موهای بالای لبم رو زده بودم ابروهامم یواش یواش از زیر تمیز میکردم ولی چون سفید و بور بودم اصلا معلوم نبود🙊🥰
#ادامه_دارد
آقااسیوفاطی
#داستان_آشنایی #قسمت_دوم تمام فکرم شده بود اون پسره جذاب هی دعا میکردم که یه بار دیگه ببینمش نزدیک ی
قسمت دوم🥰
یه قسمت دیگه هم تا اخر همین هفته داریم😍😍😍😍