بعد از خوشگذرونی با دوستای عزیزم مجبور شدم برم خونه مادر شوهر افریتم
و تا الان اینجام 😒😭
خیلی اذیت میشم
ولی وقتی خونه مادرشوهرم بودممم یه اتفاقی افتاددد . اقایی جانم نیومده بود منم منتظر اقایی ک بیاد دنبالم بریم خونمون خست شد بودم
یهووو اقایی اومد جلومم زانوو زدد
بهمم گفتت دوست دارممم دوباره ازت خواستگارییی کنمم🙊🙊🙊🙊🙊🙊
من کلیییی ذوق کردم و بهش جواب بله رو دادم دوباره🙈🙈
مادرشوهرم داشت میترکید از حسودی ب انگشتر طلای من🙄🙄
اومدم خونه سری اسپند دود کردم چشم نزنن منو اقاییمو
شبیی تاز عروس دومادا باهم اومدیم خونهه الانم کلی کار داریممم🙊🙊🙊🙊
اقایم خیلی خسته بود بیدار نشد من پریدم جوابش دادم کلی بهم حرف بد زد😞
اخ مگ من چکارشون کردم حسودا با من اینطوری میکنن😔
زنگ زد گفت دخترهی افریته مامان من حالش بد شده معلوم نیست رفتی خونشون چکارش کردی حالش بد همش میگه تقصیر اون دخترهس
نمیدونم اسی داداشم از چیه تو خوشش اومده😔😔😔😔