☆
_زندگی مثل یه داستانه که باخودکار نوشته میشه. اگه جایی رو اشتباه بریم، یا باید خط بزنیمش و فراموشش کنیم. یا باید با غلطگیر روش رو بپوشونیم تا دیگران نبینن، ولی خودمون تو یاد و خاطرش بسوزیم.
+اگه هم خطش بزنیم هم روش رو بپوشونیم چی؟
_اوموقع هم دیگران نمیتونن با ما کنار بیان، نه خودمون میتونیم. این یکی دیگه از اشتباهات ماست، میخوایم یه چیزی رو درست کنیم، اما خراب ترش میکنیم. بعضی خرابی ها با هیچی درست نمیشن. چون هم جوهر، هم غلطگیر، یه روزی تموم میشه و اون موقع انسان باید از چه چیزی فرار کنه؟ از خودش...
☆
میگفت انسان تا نارنجی آسمان را نبیند، تا از باد بهاری پذیرایی نکند، تا کتاب نخواند و تا تصور نکند، زندگی را درک نمیکند.
و کسی که تنهایی را برمیگزیند، هیچگاه زندگی را درک نمیکند. به جای زنده بودن احساس میکند مرده است. و این اندک اوقات را نابود میکند، همینقدری که برایش مانده را خرد میکند و تهش میگوید:زندگی ارزشش را ندارد. اما دارد. دارد که این همه آدم باز هم برای فردایشان میترسند، اینقدر تلاش میکنند. اکنون تنها میتوانند بگویند: زندگی ارزشش را نداشت. در حالی که هیچ گاه زندگی نکردند...