دختری کناری نشسته بود. دختری کناری نشسته بود و کسی را دید که می افتد.
روی زمین.
ماشینی را دید که بدنی را خرد میکند. ماشینی را دید که آدمی را با رویاهایش دفن میکند.
دسته گلی را دید که پرپر میشود. گلبرگ هایی را دید که فرو میروند.
در رود خونی که جاری شده بود.
و در آخر چهره اش را دید. چهرهای که در هم شکسته بود. و چهره را شناخت، همان کسی که منتظرش بود.
و همانجا بود که در بازی زندگی، باخت...