eitaa logo
92 دنبال‌کننده
289 عکس
5 ویدیو
1 فایل
به نام خدا، به کلبه چوبی ( پست ) خوش اومدی! ماشین های قدیمی و فرسوده، شاید هم دایناسور ها پیامت رو به من میرسونن. https://daigo.ir/secret/81996381621 : پستچی پست: @postchi12
مشاهده در ایتا
دانلود
راستیی، عیدتون هم مبارک✨.
_مرگ به علت خوردن پیراشکی_
_مرگ به علت خوردن پیراشکی_
_مرگ به علت خوردن پیراشکی_
این کتاب>>>>>
نادیده میگیرید🥲؟
هدایت شده از "الف_جیم "
‌کاشکی میشد امتحانامونو تو دستشویی میگرفتن من واقعن تمرکزم اونجا چند برابره
هدایت شده از مُحِب المهدی..)
یه جا خونده بودم میگفت که شماهایی که کانال دارین حواستون به محتوای تو کانالتون باشه چون اونا زمان ارزشمندشون رو صرف میکنن اون دنیا باید پاسخگو باشید من نمیگم کانال ما محتوای خوبی داره ولی شاید با یه متن به کسی تلنگر بخوره درکل اگه این کانال براتون مفید نیست میتونید لف بدید چون اون دنیا چیزی نداریم که با زمان شما برابری کنه
الان فقط چایی جوابه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چرخش قلم در تاریکی✍. همانگونه که خورشید غروب میکند، خروش نویسنده‌‌ای که روزی اسمش میان زبان ها میچرخید هم به بن بست خود رسید و پایان یافت. کتاب ها در سکوت کناری از کتابخانه بزرگش مانده بودند و خاک میخوردند و قلم جوهرش را گم کرده بود. نویسنده در تاریکی به ماه نگاه میکرد. کتاب هایی که نوشته بود را پاره کرده بود و در شومینه انداخته بود. آتش که برگ برگ نوشته ها را خاکستر میکرد، به حرف آمد و کت نویسنده را گرفت:" آتش هم خوراک خوب میخواهد. این که به من دادی میسوزد و آتش من خاموش میشود. چیز دیگری بده." نویسنده آتش را دوباره برد در شومینه گذاشت و صفحات کتاب را دید که سیاه شده بودند و میان آتش ناپدید میشدند. یک برگه دیگر را هم انداخت و سوختنش را تماشا کرد. _ من دارم تلاش ده ساله‌ام را برای تو هدیه میکنم. اینها... اینها... اتش شعله ور شد و بالاتر رفت:"پس چرا آنها را میسوزانی؟" _دوستشان ندارم، چون... چون... آتش انگار که میخندید از دو سمت خروشید و بالا رفت. با بی رحمی و لحنی تیز خنجری فرو کرد:"چون؟" _یاد... یادش رحم ندارد. یادش تک تک ورقه ها را گرفته. چه زمانی که میگفت نوشته هایم را دوست دارد، چه زمانی که خودش کنارم مینشست و نوشتنم را نگاه میکرد. اینها همه در برگ برگ کتاب خفته‌اند... آتش دور نویسنده را گرفت و چرخید و چرخید. خروشید و جوشید. سقف را آتشین کرد، فرش را سیاه کرد. و در آخر جسد نویسنده را خاکستر کرد. چرا؟ چون یاد او برایش بیرحم بود....
برای ایستگاه ۳۴✨👑 هیچ کس نمیدونه بسته های اون پستچی پر سروصدا که هر هفته با لباس سبزش از جلوی خونشون رد میشه چیه. اما اون پستچی برای سازمان پست نیست،اون طلسم ها و جادو ها رو به ساحران خارج از مرز قانونی میده. و البته خیلی ازش راضین! بوک مارک: اگه هیچ چیز مناسبی نداشته باشی، به جای هر چیز درست درمونی لاش رب میزنی تا صفحه گم نشه!