eitaa logo
92 دنبال‌کننده
286 عکس
5 ویدیو
1 فایل
به نام خدا، به کلبه درختی ( پست ) خوش اومدی! ماشین های قدیمی و فرسوده، شاید هم دایناسور ها پیامت رو به من میرسونن. https://daigo.ir/secret/81996381621 : پستچی پست: @postchi12
مشاهده در ایتا
دانلود
این کتاب>>>>>
نادیده میگیرید🥲؟
هدایت شده از "الف_جیم "
‌کاشکی میشد امتحانامونو تو دستشویی میگرفتن من واقعن تمرکزم اونجا چند برابره
هدایت شده از مُحِب المهدی..)
یه جا خونده بودم میگفت که شماهایی که کانال دارین حواستون به محتوای تو کانالتون باشه چون اونا زمان ارزشمندشون رو صرف میکنن اون دنیا باید پاسخگو باشید من نمیگم کانال ما محتوای خوبی داره ولی شاید با یه متن به کسی تلنگر بخوره درکل اگه این کانال براتون مفید نیست میتونید لف بدید چون اون دنیا چیزی نداریم که با زمان شما برابری کنه
الان فقط چایی جوابه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چرخش قلم در تاریکی✍. همانگونه که خورشید غروب میکند، خروش نویسنده‌‌ای که روزی اسمش میان زبان ها میچرخید هم به بن بست خود رسید و پایان یافت. کتاب ها در سکوت کناری از کتابخانه بزرگش مانده بودند و خاک میخوردند و قلم جوهرش را گم کرده بود. نویسنده در تاریکی به ماه نگاه میکرد. کتاب هایی که نوشته بود را پاره کرده بود و در شومینه انداخته بود. آتش که برگ برگ نوشته ها را خاکستر میکرد، به حرف آمد و کت نویسنده را گرفت:" آتش هم خوراک خوب میخواهد. این که به من دادی میسوزد و آتش من خاموش میشود. چیز دیگری بده." نویسنده آتش را دوباره برد در شومینه گذاشت و صفحات کتاب را دید که سیاه شده بودند و میان آتش ناپدید میشدند. یک برگه دیگر را هم انداخت و سوختنش را تماشا کرد. _ من دارم تلاش ده ساله‌ام را برای تو هدیه میکنم. اینها... اینها... اتش شعله ور شد و بالاتر رفت:"پس چرا آنها را میسوزانی؟" _دوستشان ندارم، چون... چون... آتش انگار که میخندید از دو سمت خروشید و بالا رفت. با بی رحمی و لحنی تیز خنجری فرو کرد:"چون؟" _یاد... یادش رحم ندارد. یادش تک تک ورقه ها را گرفته. چه زمانی که میگفت نوشته هایم را دوست دارد، چه زمانی که خودش کنارم مینشست و نوشتنم را نگاه میکرد. اینها همه در برگ برگ کتاب خفته‌اند... آتش دور نویسنده را گرفت و چرخید و چرخید. خروشید و جوشید. سقف را آتشین کرد، فرش را سیاه کرد. و در آخر جسد نویسنده را خاکستر کرد. چرا؟ چون یاد او برایش بیرحم بود....
برای ایستگاه ۳۴✨👑 هیچ کس نمیدونه بسته های اون پستچی پر سروصدا که هر هفته با لباس سبزش از جلوی خونشون رد میشه چیه. اما اون پستچی برای سازمان پست نیست،اون طلسم ها و جادو ها رو به ساحران خارج از مرز قانونی میده. و البته خیلی ازش راضین! بوک مارک: اگه هیچ چیز مناسبی نداشته باشی، به جای هر چیز درست درمونی لاش رب میزنی تا صفحه گم نشه!
برای شماره یک🎻🎼 یه پستچی که همیشه تو زمستون ها دست به کار میشه. خیلی ها میگن اگه خوش شانس باشی، اون برات نت هایی را میاره که سمفونی بسیار زیبایی رو کنار هم میسازن. نوازنده ها آرزوشونه که یه روز این پستچی بیاد و شانس در خونه‌شون رو بزنه. اما فقط برخی اون رو میبینن. و همون برخی، همون نوازنده هایین که ما از آهنگ های محشرشون میشناسیم. بوک مارک: اگه هیچ چیز مناسبی نداشته باشی،یه برگ دستمال لاش میذاری تا صفحه گم نشه!
برای کتابچی📖🎬 این پستچی، تنها کتاب های خاصی را به دست صاحبشون میرسونه. چه کتاب هایی که خیلی قدیمین چه کتاب هایی که جادویین! اما یه ویژگی خاص در همه‌شون هست: پر هیجان و پر ماجراجویی‌ان! بوک مارک: اگه هیچ چیز مناسبی نداشته باشی، خب تا ته کتابت میخونی تا مجبور نباشی با چیزی مشخصش کنی! و اگه خیلی فوری باشه، یه کتاب دیگه را لای این کتاب میذاری تا صفحه گم نشه!
برای Library 💫💜 همه میگن وقتی این پستچی از جلوی خونه‌شون رد میشه بی دلیل احساس شادی میکنن. این پستچی فقط جمعه ها کار میکنه و احساسات رو به صاحبشون میرسونه. مردم بیشتر اون رو تو غروب جمعه دیدن، و میبینن،پس اگه الان غروب جمعه‌ست(که نیست) پرده رو کنار بزن، شاید بیرون باشه! بوک مارک: اگه هیچ چیز درست درمونی نداشته باشی، اون وسط مسطا گوشیت رو میذاری تا صفحه گم نشه!
قبلا بیشتر شرکت میکردین🚶‍♀️😔