هدایت شده از بال شکسته!
,اولین تقدیمی از بال شکسته!!
خب خب این پیام رو تو چنل هاتون ارسال کنید و تگ هاتون رو به دست پرنده ی مهاجر برسونید تا پرنده ی مهاجر از دفترش نقاشی بهتون بده تا وقتی حوصلون سر رفت بکشیدش
@Rasta3131 پرنده مهاجر
نمیدونم از کی شمردن روز ها تموم شد. یه روز بیدار شدم و دیدم یادم نمیاد چند روزه که رفته. با اینکه این روزشماری ها کار هر روزم بود، حالا دیگه از یادم هم رفته بود.
شب ها تاریک تر از همیشهان، میگذرن اما طوری که تهش میپرسی چجوری گذشت؟ اصلا چجوری تونستم اون همه فکری رو که تو سرم میپلکید رو تحمل کنم؟
اما حقیقت همینه، همه چیز میگذره. حتی حقیقی ترین چیز ها. مثل اون آدمی که بیدار شد و لباسش رو پوشید، حتی هیچ چیزی در مورد اینکه قراره به مسخره ترین شکل ممکن بمیره.
در حالی که همه عمرش خودش رو کسی تصور کرده بود که موقع نجات دیگران میمیره، یه قهرمان.
همهمون یه جایی ته قلبمون خودمون رو قهرمان میدونیم، هرچه قدر که انکار کنیم. اما بعضیا سعی میکنن این رو در وجودشون بکشن، و اینجاست که حضورش میدرخشه و تو رو در بر میگیره.
و وقتی میفهمی این فقط یه حس سادهست، بهت میگن افسرده. کسی که از خیال هاش، لذت نمیبره.
اینجاست که باید بپرسیم، زندگی همین نیست خدا، مگه نه؟ زندگی خیلی از این تصور ما فراتره. زندگی...
باید پر معنا باشه.
و این چیزیه که اسمش رو میذارن امید:که فکر میکنی زندگیت معنا داره، یا معنیش رو خودت بسازی.اینکه هنوز روز ها رو بشمری و امید داشته باشی،اینم یه امیده، امیدی بی دلیل. تصوری از اینکه دیگران قهرمانند. که درک میکنن. اما حقیقت این رو میگه:درک نمیکنن...
#دلنوشته