هدایت شده از وَردسِپِهر.
https://eitaa.com/bleynbarn ☁
[ شمارهٔ دوازده ]
هیچکس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید،
هر قدر یعقوب تنها شد ، زلیخا بیشتر.
_حامد عسگری
اون یه مزاحمه، لالا.
شب ها همیشه غم انگیز بودند. نه که مثل خیلی ها یاد یک انسانی را داشته باشد،برای من یاد انسان های زیادتری را داشت.شب های من همیشه سخت میگذشتند.
احساس میکردم سرمای شب ها با من سازگار نیست، یا شاید هم خوابیدن با من نمیساخت. هرچه بود، این شب ها به صبح نمیرسیدند مگر با چشمانی قرمز و خسته.
اون یه مزاحمه،لالا.
در ها به صدا در میآیند و کسی پشت در نیست. باد است. باد همیشه میوزید. حتی زمانی که یکی دیگر میخواست دستم را رها کند. تقصیر باد نیست. تقصیر او نیست.
همه دستی را که زمانی میگرفتند رها کردند. کسی تنها ماند و کسی محو شد. از من بپرسی میگویم بازی روزگار است، ولی به این حرفم مطمئن نیستم. آخر کدام بازی همیشه باخت است؟
اون یه مزاحمه،لالا.
شاید باید گفت که خداحافظی منفور ترین کلمه است، یک پایان که هیچ آغازی ندارد. میتواند تغییر شکل دهد، مثلا "اگه دیگه نتونستم ببینمت،به یادم بیار" یا "فکر نکنم دوباره ببینمت..." اما هر بار درنده است. به اندازه کافی.
شب ها ترسناکند. ستاره ها هر کدام شبیه کسی هستند. یکی پرهیجان و پرشور، دیگری بیحال و کم نور. ماه آن وسط... ماه همیشه....
در کویر همه اینها بیشتر دیده میشوند.
اون یه مزاحمه، لالا.
نور ماه تنها روشنایی من است، آن پشت ایستادهام. اصلا کسی دنبالم میگردد؟ کسی لحظهای فکر میکند"راستی،فلانی کجاست؟" مطمئن نیستم. اگر کسی هم باشد به گم شدنم اهمیت نمیدهد.
شب ها صبح میشوند، زندگی ها تمام میشوند، لبخند ها تلخ میشوند، شاید ها غم میشوند، آغاز ها همیشه پایان میشوند.
هر خوشی یک پایان غم انگیز دارد. پایان غم انگیزم مدت هاست شروع شده، اما هر پایانی داستان خودش را دارد.
به راستی کی داستان من خط آخر را مینویسد؟
~پایان~