"پسر، اون خیلی دلقکه!"
"شرط میبندم به جای خونه میره سیرک!"
"اون خیلی مسخرهست"
"خدایمن،باورم نمیشه کسی اینقدر خودش رو کوچیک کنه!"
بله،خیلی حرف ها پشت سرش بود. اما او دلقک نبود، مسخره نبود، کوچک نبود، فقط آدمی بود که سرد و گرم کشیده بود.
در خیابان ها میگشت، کمی مردم را میخنداند. در نهایت سر قبر مادرش گریه میکرد. مردم میگفتند ببین فلانی را به چه جایی رسیده! اما نمیدانستند او خیلی پنهانکننده خوبیست.
او همیشه خوب پنهان میکرد، همیشه همیشه. هیچ وقت نشانش نمیداد، اما بالاخره قرار بود روزی جوهرش تمام شود،مگر نه؟
_ مقصد آدم کجا باشه که اینقدر شوق داشته باشه؟
+هیچکجا، جز مقصد رویا.
قهوه تلخ بود،و هیچ کس قصد شیرین کردنش را نداشت. و با اینحال کمی از آن نوشید. سرش با پایین آورد تا کسی در هم رفتن چهرهاش را نبیند.
_وقتی تلخه، چرا میخوریش؟
+میگن باکلاسه.
خنده ریزی کرد و یک قلپ جهنمی دیگر نوشید.
_هوا خیلی گرفتهست،نه؟
+از کجا میدونی؟
_حس ششم.
دستش را در جست و جوی دست او تکان داد، و بالاخره گرمای دستانش او را درآغوش گرفت.
سال ها از آن روز میگذشت، اما دیگر همه آن زوج نابینایی را که جمعه ها میآمدند کافه و یک قهوه تلخ سفارش میدادند بر یاد داشتند. آن روز دوباره آمدند، این سری با صورتی پیر و چروکیده. قهوه را نوشیدند، حرفشان را زدند.
پیرمرد دنبال جوانکی بود که همیشه راهنماییشان میکرد. اما کسی نبود. صاحب کافه آمد و گفت:" دنبال پسرتونید؟" پیرزن سری تکان داد:"نه،نه! اون جوانی که راه خانه را نشان میداد"
صاحب کافه سرش را پایین انداخت،یادشان رفته بود پسری داشتند. با لحنی گرفته گفت:"از اینجا رفت." و با خود فکر کرد: نپرسید کجا رفت،نپرسید....