eitaa logo
☆بیت آزاد در مثلث برمودا☆
89 دنبال‌کننده
637 عکس
28 ویدیو
3 فایل
به نام خدا به مثلث برمودا خوش اومدی! بیت ها بهم پیامتو میرسونن🦖 https://daigo.ir/secret/81996381621 : پستچی پستچی²:https://abzarek.ir/service-p/msg/4039245 #پچ‌نامه‌رسون‌اول‌و‌آخر‌ماست هزینه ورود: یک لیوان مایه کهربایی رنگ نولان پست: @postchi12
مشاهده در ایتا
دانلود
ویدار راستی میشه چالشتو همینجا بنویس_؟
سه سال پیش،اوایل پاییز، و یک غروب سرد. همه و همه از مردی شروع شد که با پسر کوچکش در پارک میدوید. زنش گوشه‌ای نشسته بود، و به لبخند های شیرین پسرش نگاه میکرد. یک تکه نان هم دستش بود، پسرش هر از گاهی می‌آمد تا گازی به آن بزند و بعد برود. پسر سوار تاب بود. مرد کاملا یادش می‌آمد،پسرش سوار تاب بود. آواز میخواند. یک سری نوا های نامفهوم. هر از گاهی غر میزد که مرد تند تر هلش دهد، اما در کل فقط آهنگ میخواند. مرد کاملا یادش می‌آمد، پسر به او یک ابر نشان داد. بزرگ و دایره وار. پسر میگفت شبیه یک توپ است و مرد هم به حرفش گوش میداد. تاب قرمز بود،نه؟ قرمزی که در همان روز آن دو را بلعید. برخی چیز ها راحت از دست میروند. حتی اگر گاهی حواست به همسرت نباشد که آن گوشه نشسته، میتوانی از دستش بدهی. چون کسی که تا به حال در عمرت ندیده‌ای با یک تفنگ به آن شلیک میکند. و تفنگ سریع تر از آن است که بتوانی جلویش را بگیری، و مرگ کند تر از آن است که بتوانی از یاد ببری. اما قاتل را چرا. و یک قاتل هم در صحنه بود، که احمق تر از آن بود که فرار کند و برود. یک قاتل که خودش از ترس از هوش رفت. شاید هم تقصیر آسفالت کف خیابان بود که آنقدر سفت بود. میتوانی به تمام زمین و زمان گیر بدهی، اما از یادش میبری؟ نه. به مرد گفتند قاتل سرش محکم تر از آن چه فکر کنی به زمین خورده. میگفتند دیگر اصلا یادش نیست چه کرده. و مرد دلتنگ تر از آن بود که باور کند. دوست داشت بفهمد چه شده. و اینگونه بود که پایش به آن زندان باز شد. هر شب از لای میله ها زندانیان را دید میزد که شاید قاتل را ببیند. چند بار خواسته بود بفهمد کدامشان آن کسی‌ست که زندگی‌اش را نابود کرده. اما همیشه این قانون بود که "نباید مجرما رو بشناسی." این قانون فقط برای مرد بود، چون میترسیدند قاتل را بشناسد و بلایی سرش بیاورد. نا آگاه از اینکه قاتل بلایی سر مرد آورد و بعد فرار کرد. برخی زندانیان هنوز میگویند که شب ها حس میکنند کسی آنها را میپاید. با صدای خش خش. با صدای گریه. سایه‌اش روی دیوار می افتد اما هیچ کدام کسی را نمیبیند. میگویند که نمیدانند دنبال چه میگردد. شاید به دنبال قاتل همسرش.
چالش ویدار💞
حالتون چطوره؟
امروز میخوام یه جوری کتاب جنایی مورد علاقه‌ام رو معرفی کنم که وسوسه شید برید بخونید🙏🏼😔
خب، داستان درمورد یه مادریه به نام جن، که نصفه شب منتظره پسرش برگرده. اما وقتی که پسرش رو از توی پنجره میبینه، جلوی چشمش یکی رو پخ پخ میکنه😧 خلاصهه وقتی پلیس میاد، جن انتظار داره(از جن منظورم اجنه نیستااااا اسم شخصیته) پسرش قتلو انکار کنه، اما همچین اتفاقی نمیفته😟 (پچ پچ پشت صحنه: واهاییی چه کتاب جالبی! چه جذابه! چه خفنه! چه محشر پحشره! حتما میخونم!"عمرا بخونه")
خلاصه، جن اون شب به زورررر میخوابه. اما وقتی بیدار میشه، پسرش خونه‌اس و انگار نه انگار که کسی رو پخ پخ کرده! همه شاد و خوشحالن...(😟) قرار بود جمعه باشه، اما به جای یه روز جلو، یه روز عقب رفته... جن خیلی گیج شده... باید چیکار کنه؟
۫اون علاوه بر فهمیدن دلیل این عقب رفتنا باید بفهمه پسرش چرا اون مرده رو پخ پخ کرده😭😭 (پچ پچ پشت صحنه: ای بابا پسره تا مامانشو دق نده ول کن نی😒) خلاصه این وسط بعد کلی داستان ماستان، کلی پلات توییست خفن هم وجود داره که عمرا حدسش بزنی😟(میدونم زیاد از این استیکر استفاده کردم ولی باز😟😟😟)
درباره نویسنده(میدونم براتون اینکه کی به دنیا اومده و کجاییه اهمیت نداره پس بفرمایید اطلاعات مفید🤝😟) جیلیان مک آلیستر(در برخی نشر ها گیلیان، البته جیلیان قشنگ تره، مگه نه😟؟) که خب نکته ای که نظر من رو جلب کرد فامیلیشهه✨✨✨، مک آلیستر. مثل کوین مک آلیستر تو تنها در خانههههه😭✨✨✨✨ کتاب معروفش همین زمان اشتباه مکان اشتباهه که معرفی کردم(صبر کن! تا الان اسمش رو یادم رفته بود بگمم) ولی یه سری کتابای دیگه هم داره مثل آخرین حرفا که از پرتقال منتشر شده.
راستی، این کتاب تو بینهایت طاقچه هم هست و اگرم بینهایت ندارید ۳۰ هزار تومنه و گرون نیست فیزیکی هم میتونید از نون یا کوله پشتی بگیرید👈👉