یک عمر کشیدی نفس اما نکشیدی
آهی که از آیینه غباری بزداید:)
_فاضل نظری
"کفشت کثیف شده، مگه نو نبود؟"
هوا بسیار سرد بود، و او با وجود کت آد که روی شانه هایش بود داشت یخ میزد و از زور سرما دندان هایش محکمتر و محکمتر با سرعتی عجیب اما ممکن به هم برخورد میکردند و صدای دریل میدادند. با اینکه بدنش میلرزید، اما قدم ها را آهسته برمیداشت و مواظب بود زیر برف دفن نشود. برای هر قدم باید پایش را تا زانواش بالا میآورد و بعد دوباره در برف فرو میرفت. آد میگفت که پنج دقیقه دیگر میرسند، اما آد خیلی با او فرق داشت. او حتی بدون کتش هم نمیلرزید و راحت قدم برمیداشت.
در حالی که استخوان هایش به خاطر سرما درد میکردند و هوا، زبانش را بریده بود، با هر سختی به آد گفت:" دیگه نمیتونم... خ... خیلییی سَ...سرده" آد محکم به پشتش زد، اما بدنش از سرما بی حس شده بود و دردی حس نکرد، فقط به جلو پرت شد. یکجور هایی روی برف خوابید و برف ها صورتش را در بر گرفتند. آد با تمسخر گفت:" هی، منم جز این کت چیز دیگه ای ندارم. خرابش نکن."
او سعی کرد پا شود، اما نتوانست. به زور به آد گفت که دستش را بگیرد، اما آد برگشت و به سمت خانه رفت. او کمک خواست، اما دست هایش را برف، بلعیده بود. سعی میگرد بیرون بیاید، ولی بعد پسرکی را دید که از در همان خانه ای که آد واردش شد به سمتش میآید. لبه کت را میگیرد و میکشد. سپس دوباره برمیگردد. او دوباره کمک میخواهد، ولی کو گوش شنوا؟
برف ها روی قسمت هایی از بدنش که هنوز از برف پوشیده نبودند باریدند، و کم کم کاملا دفن شد. حتی امید اندکی که در چشمانش موج میزد، با برف پوشانده شد. نمیدانست یکی همان دور و بر ها او را دید و داشت به کمکش میآمد.
سال ها بعد گفتند او به تنهایی از زیر برف بیرون آمده، همه از او میپرسیدند چگونه، چون کسی که زیر برف های اینجا گیر کند بی شک کارش تمام است. او نیز یادش نمیآمد،فکر میکرد خودش خودش را نجات داده. نمیدانست کس دیگری او را نجات داده، اما خودش زیر برف ها دفن شده. چندان مهم هم نیست، اینجا از این جور اتفاقات زیاد میافتد، اینجا مردم سریع از یاد میروند...
هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
لئو ، متاسفم که داری خواب های بدی میبینی.
میدونین چیه؟
دیدن یه نویسنده محبوب جنایی یهویی تو اتاق خوابت اتفاق عجیببه.
ولی برای آد اتفاق افتاد.
اون تو اتاقش نبود، ولی وقتی داخل اتاقش رفت نویسنده رو دید. یه دفتر با یه قلم دستش بود و داشت تند تند یه چیزایی مینوشت.
آد شوکه شده بود، اما نپرسید اینجا چیکار میکنی.
میدونی چیکار کرد؟ رفت و یه نسخه از جدیدترین کتاب نویسنده و دستش داد و خواست براش امضا بکنه. نویسنده آرام زمزمه کرد:
پسرک کتاب رو به جین داد تا امضاش بکنه...
بعد کتاب رو برای آد امضا کرد. لبخند زد و گفت: اسمت چیه؟
آد.
نویسنده بلند شد و گفت: کدوم کتابمو بیشتر دوست داری؟ تو هم مثل اونا فکر میکنی تکرارین؟
_خب، شاید یه کم.
+تقصیر من نیست که همه اکثرا اون روش رو انتخاب میکنن. تو کدوم روش رو میخوای؟ ها، آد؟
_شاید یه چیز جدید.
کدام کتاب نظر شما را جلب کرد؟
البته خب این کمی بی ربط است...
فکر میکنید کدام کتاب داستان آد باشد؟
راستی، حالا که تا اینجا را خواندهاید، بروید و آخرین کتاب جنایی منتشر شده را بخوانید. شاید در داخل آن، آد به گونهای با اسم و داستان جدیدش زنده مانده باشد!
به راستی که خاطره ها چقدر غم انگیزند، و چقدر سخت از یاد میروند. چقدر راحت وجود آدمی را آب میکنند. قلب ها را از تپش وا میدارند. چقدر راحت میتوانند نابود کنند و نو بسازند.
و حالا، گوشه خاک خورده ذهنم به ویرانسرایی تبدیل شده که دلش را خوش کرده به یک یادی که همه پرده ها را بکشد.
فقط یک چیز،
کاش ذهنم همه را از یاد ببرد. همه، و همه.
#دلنوشته