هدایت شده از پستچی بیحوصله شهر قصهها.
#ناشناس
من کی ام؟ https://eitaa.com/bleynbarn/1959
_
فکر کنم ربکا_
لطفا بیاید واقعا لو بدید خودتونو، من دیگه نمیتونم هیچ کسی رو تشخیص بدم🙏🏼😔✨
#ناشناس
از بین مینوفر افسون ربکا کدوم رو تا ابد برای خودت نگه میداری؟ با دلیل
_
آااا، خودم_(استاد پیچوندن؟ فقط خودم!)
{نامه}
{نوشته شده با جوهر سیاه}
سلام.
یا شاید هم خداحافظ، تا سالیانی دور. زمانی که من پیر شدهام،تو پیر شدهای، اما نه در کنار هم.
تو در آن سوی دنیا گذراندی و من در کنج تنهایی خویش ماندم و ماندم و ماندم. با باران از صدای تو گفتم، با ماه از زیبایی تو گفتم، با غنچه از بوی توگفتم، و چندی نگذشت که همه اینها از یادم رفت.
کجا بودی؟ کنار ابر، یا خورشید؟ چون هر چه گشتم، هر چه نگاه کردم، تو هیچ جا نبودی.
فقط،نبودی.
و اما یکی بود، و یکی نبود.
یکی در هزارتوی زندگی باطلش.
یکی در پی آرزو های بلندپروازانهاش.
و داستان ما چه حیف تمام شد عزیزم، چه حیف نابود شد وشکست.
و زیر گنبدی، یکی بر قبر آن یکی نشست.
یکی بر قبر دیگری نشست.
یکی دست گذاشت روی سنگ قبر. و این نامه را با خونش نوشت:
"یکی بود،یکی نبود. یکی ماند، یکی رفت.
هنوز هم دوستت دارم."
و هنوز هم دوستش داشت...
*همینطوری*
من پرنده بودم، که قفسم تو باشی. که اسیر غم بیاختیار چشمانت شوم. اما اسیر، آزادی که ندارد. اما آزادی من در بند اسارت باز هم زیبا بود. تو رفتی، و اسیرت همچنان در قفس مشتاق بازگشت تو بود.
چرا تنها گذاشتی کسی را که پرکشیدنش را فدای تو کرد؟
#دلنوشته
ولی من با برخی از کتابای رمانم بد تا کردم، الان میخونمشون میبینم هایلایتا و نوشته ها شبیه کتاب درسیه_(کتاب درسی هم اینقدر خط خطی نمیکنن والا)
من دوشنبه ها رو دوست دارم، و خب دلیل خاصی نداره. فقط بهم حس خوبی میده، همین.