زیر باران، باز هم آوازت را زمزمه کن. بگذار قطره ها قبل برخورد بفهمند چه شده. که در چه دنیایی دارند فرود میآیند.
آوازت را همینطوری نخوان، دم گوش تک تک قطرات زمزمه کن. بلند نگو، که انسان ها هم میشنوند و آنها هرگز درک نمیکنند.
وقتی که شب شد، برو و در گوش ماه آوازت را زمزمه کن، و بعد به ستاره ها هم ندایی بده. ولی یادت باشد: هرگز نگذار انسان ها آوازت را بشنوند، آنها هیچ وقت درک نکردهاند و نخواهند کرد. با زندگی تکراریشان و حرف های تکراریشان. حتی هیجانات زندگیشان هم در بیاهمیت چیز ها خلاصه میشود.
وقتی روز شد با خورشید و ابر ها بخوان، ولی درحدی که انسان ها نشنوند. و وقتی که تنها شدی، با در و دیوار خانه هرچه میشود، هرچه میتوانی بخوان. چون ماه،خورشید،ستاره،ابر،دیوار،قطره درک میکنند.
ولی یادت باشد،انسان درک نمیکند...
#دلنوشته
خیلی عادی دلم خواست یه کتاب روانشناسی بخونم که با هایلایترم بیفتم به جونش، یادم افتاد امروز اون قسمت رنگی هایلایترم شکست و بدبخت مرد.(میپرسید چطوری؟ باید بگم من خوبم شما چطورید)
هدایت شده از در نزدیکی پیتزا فروشی🍕(شعبه ی مریخ)
مهم نیست چقدر بخوابم ، من باز هم خوابم میاد