☆
کتابخانه هنوز هم بوی همیشگی اش را داشت:بوی عطر شدید کتابدار و بوی جوراب.
صد ها طبقه کتاب خاک خورده(که نصفشان خوانا نبودند) در روی چوب های مرطوب کتابخانه که هر لحظه ممکن بود بشکند و بر سر کتابدار آوار شود بودند و چشم انداز زیبایی هم داشتند، اما انگار دست زدن به هرکدامشان هزار بیماری پوستی به تو هدیه میداد. تنها یک کتاب سالم آن زیر به چشم میخورد، که آن هم از دانشجویی که چندی پیش به قصد درس آمده بود جامانده بود.
کتابدار عینک قرمز گربهایش را بالا داد و با هوفی که کرد،گوشی را دور کرد و صورتش را به گردنش چسباند(میفهمید چه میگویم دیگر،نه؟) و دستش را بالا پایین کرد.
از دور صدای هوهوی باد میآمد و دیگر ماه به بالای آسمان آمده بود. همانجا بود که کتاب سوم از طبقه هفتم را پیدا کردم و خاک را از رویش پاک کردم. و سپس، آن را کشیدم.
تنها صدای بوقی کوتاه به گوش رسید و سپس کتاب از قفسه درآمد. بالاخره بازمیگشتم.تنها باید با این کتاب از فضای گرم بیرون میرفتم. دور از انسان ها. وقتی از در بیرون رفتم،دیگر احساس کردم تمام داستانهایم تمام شده، اما بعد صدایی از گوشه آمد:اوه! ببین کیاینجاست!
خودش بود.او هم به کتاب نیاز داشت.
بی توجه به او به سمت اتاقکم رفتم تا برگردم، که از پشت گفت: شورا تصمیم گرفته حذفت کنه،اگه میپرسی،حدود یک ساعت دیگه.
کتاب را بیشتر به لباس چسباندم،نمیگذارم با حرف هایش من را گول بزند و بلیطم را بدزدد. اما او ادامه داد: باید فکر اینجاش رو هم میکردم، باور نمیکنی؟ خب پس باید بگم، یک ساعت دیگه نویسنده نوشتن رو تموم میکنه.
شاید باید به او میخندیدم، داستان ما حالا ادامه داشت. شاید یک جلد،شاید صد جلد. زنده میمانیم. خاک کتاب به بینی ام فرو رفت و سعی کردم نفس بکشم، اما نشد.هوا را تند تند به بینیام راه دادم تا درست شود.
او ادامه داد:اگه نمیدونی، این پایان رسمی مجموعهست با ناشرش هم قرارداد بسته. فقط کافیه دستت رو نگاه کنی.
و نگاه کردم،حماقت بود. تنها دست نویسنده را دیدم که نوشت:پایان
با خطی کج،اماماندگار روی پوست دستم. نه،داستان ما اینجا تمام نمیشد،ادامه داشتیم. ادامه دار بودیم. دنباله دار بودیم.زنده میماندیم!
_پس میمیریم؟
+میمیریم.
هر دو سکوت کردیم.شاید در کتابمان دشمن باشیم،اما در واقعیت مشکلی باهم نداریم.
_زنده نمیشیم؟
+زنده نمیشیم.
_دیگه واقعی نیستیم؟
+دیگه واقعی نیستیم.
دستم را فشرد، شاید برای دلداری. اما باز هم پایان فرا رسیده بود. کاش حداقل... چند روز دیگر داشتیم. برای غممان. برای درک پایانمان. اما اکنون تنها دست هم را گرفتیم. او گفت: قبل از اینکه در داستان به کار برده بشی، قرار بود من و تو کسانی باشیم که هرگز بهم نرسیدند. اما بعد شدیم دشمنان هم. خوانندگان بر من لعنت میفرستادند. کاش ادامه داشتیم،تا زندگی واقعیمان رو زندگی کنیم.
وقتی حرفش تمام شد، دستش محو شد و کم کم داشت کاملا محو میشد. انگار دنیا دریایی بود که باید ما را در خود خفه میکرد. انگار موج ها زندانمان بودند. انگار آتش گرفته باشم، به دنبالش گشتم، در هوای خالی. ولی بعد دیدم خودم هم نابود شدهام.
اشکال ندارد، حداقل کسانی که کتاب را خواندند یادمان را گرامی میدارند...
هدایت شده از 🎄The crazys²🎄
سهگانهی اصلی
- Harry Potter → هادی پاتر
- Hermione Granger → هما گرنجر
- Ron Weasley → رامین ویسلی
دوستان و خانواده
- James Potter → جمال پاتر
- Lily Potter → لیلا پاتر
- Sirius Black → سیروس بلک
- Neville Longbottom → نوید لانگباتم
- Ginny Weasley → گلنار ویسلی
- Fred & George Weasley → فرهاد و جمشید ویسلی
🐍 اسلیترینها
- Draco Malfoy → داریوش مالفوی
- Lucius Malfoy → لطفالله مالفوی
- Severus Snape → سهراب اسنیپ
- Horace Slughorn → هومن اسلاگهورن
🦉 استادان
- Albus Dumbledore → ابوالفضل دامبلدور
- Minerva McGonagall → مهناز مکگوناگال
- Rubeus Hagrid → رضا هاگرید
- Filius Flitwick → فریدون فلیتویک
- Sybill Trelawney → سارا تریلانی
- Remus Lupin → رامین لوپین
- Gilderoy Lockhart → غلامرضا لاکهارت
🦹♂️ دشمنان
- Lord Voldemort → وحیدالموت
- Bellatrix Lestrange → بلقیس لسترنج
- Peter Pettigrew → پرویز پتیگرو
🧑🎓 دانشآموزان دیگر
- Luna Lovegood → لادن لاوگود
- Cho Chang → چمن چانگ
- Cedric Diggory → صادق دیگوری
هدایت شده از کتابخونهسم.
این کتاب درباره یه مرغ دریاییه که مثل بقیه به دعوای غذا و بقا راضی نیست. دلش میخواد بهتر پرواز کنه، بالاتر بره و بفهمه «حدّ واقعی» یعنی چی. خلاصه داستان یه موجود کلهشقِ دوستداشتنیه که میگه: چرا معمولی باشم وقتی میتونم خاص باشم؟
کتاب کمهحجم ولی پرمفهومه؛ از اونایی که تموم میکنی، یه لحظه زل میزنی به سقف و میگی: «نکنه منم یه جاناتانم؟»
مناسب وقتی که حال و حوصله رمان قطور نداری، ولی دلت یه تلنگر حسابی میخواد.
@Sam_book
☆
این اولین کتابی بود که خوندم:) میتونم بگم صد صفحهاش رو تو چهار ساعت پیدرپی خوندم! خیلی دوستش دارم،
حالا که فکر میکنم برام سنگین نبود همون اول کار؟اصلا داستانش یادم نیست ولی.
راستییی اگه بهخوان دارین، خوشحال میشم این لیست رو نگاه کنین و نظر بدید:https://behkhaan.ir/booklist/e0c2ba7d-b2eb-49e5-a005-878bfdfd6780?inviteCode=UINuQfac6w1h
آم،اسم این کتاب فراره!
حدود شش ماه پیش خوندمش، یه روزه یه سره! گفتم یادی ازش بکنم،بنابراین اومدم به شما همچین کتاب خفنی رو معرفی کنم☝️
《 جک شخصیت اصلی ماجراس که با بچه هاش،کول و نائومی و همسرش دی_که رابطهشون واقعا خرابه_زندگی میکنه. درست حدود پنج روز پیش_موقع ای که پدیده شفق قطبی رخ داد_ موجی از قتل های عجیب کل کشور رو به دست گرفت. چهار روز پیش قتل ها ده برابر شدن و دو روز پیش قاتلان تجهیز شدن.... دیروز برق رفت و حالا جک کالکلاف کنار خانوادهاش داره به رادیو گوش میده که از قضا داره لیست کسایی که باید فردا کشته بشن رو میگه! حالا فرض کن اسم تو هم تو این لیست باشه... معلوم نیست چرا ولی وقتی برا فکر کردن یا جستوجو برای پاسخت نمونده،تنها یک کار باید بکنی:فرار!》