هدایت شده از شماره "۱"
شوالیه به دوردستها اشاره کرد و گفت:《میبینی عشق من؟ آنجا خانه میگیریم، کشاورزی میکنیم و بچهدار میشویم.》دختر هم با چشمانی پر نور همچو خورشید به حرفهای او گوش میداد.
اما او شوالیه بود.
آنجا جنگ بود.
شوالیه به آن دوردستها رفت، اما نه با دختر، بلکه با سپاه.
شوالیه به آن دوردستها رفت، اما نه برای زندگی، بلکه برای جنگ.
شوالیه به آن دوردستها رفت، اما نه برای آینده، برای مرگ.
دختر هم هر شب به آن نقطه نگاه میکرد تا شوالیه برگردد، اما او هیچگاه برنگشت. دختر فکر میکرد او را رها کرده است و تنها برای ساختن رویاهایشان رفته، دختر فکر میکرد شوالیه تنها برای ساخت خانه رفت.
دختر نمیدانست شوالیه برای ساختن قبر خود رفته.
https://eitaa.com/Nummer_ett/10087
سلام ویدارر، زندگی نامرئی ادی لارو رو خوندی؟ یا مثلا شهسوار هفت پادشاهی، آتش و خون، ارباب حلقه ها یا کلا کتابای مارتین؟
https://eitaa.com/Nummer_ett/10095
شهسوار کامل نوشته نشده، تازه فقط سه جلدش. آتش و خون هم فکر کنم هنوز کامل نوشته نشده. اگر هم شده فقط یک جلدش ترجمه شده. ارباب حلقه ها هم که محشره، ولی طولانیه.
(من خودم برای شروع شهسوار رو پیشنهاد میکنم، از بقیه سبک تره و خیلیییی قشنگه)