☆
در من، منی دیگر زندگی میکند که گه گاه زمزمه میکند.
که گه گاه یادی از ما میکند.
که گه گاه از دوری ما دلتنگ میشود....
منی دیگر، همیشه حواسش جمع است. وقتی ناراحتم دلداریام میدهد وقتی شادم همراهی میکند. وقتی ترس دارم آرامم میکند. وقتی تنهایم شلوغم میکند.
اوضاع به جایی کشیده که اگر تخیلم را از من بگیری، نابود میشوم و آجر به آجر فرو میریزم. آجر به آجر در گودال بی انتهای حقیقت سقوط میکنم تا زمانی که هیچ نمانده، جز چند ثانیه و اسکناسی دروغ. چند ثانیه را به نگاه میگذرانم و دروغم را باور میکنم. دریغ از آنکه باور کردن دروغ به معنای واقعی شدنش نیست.
آجر ها را دوباره با دروغ میچینم، فرو میریزد اما باز هم میچینم. تا جایی که آجری نمانده. این سری آجر های وجودم روی خودم خراب میشوند. و این سری دیگر منی در وجودم نیست که آوار را کنار بزند و در تاریکی بی انتها مرا به سوی نور دعوت کند...