آخرین روزِ دانشآموزیِ من...
- از یه طرف استرس دارم که تاریخ ادبیات رو قاطی کنم، از یه طرف هم یه حس عجیبی همراهمه؛ حسِ اینکه این آخرین روزیه که من دانشآموزم.
- فکر کردن به اینکه دیگه قرار نیست هر روز برم مدرسه ناراحتم میکنه. حتی نگاه کردن به کتابایی که یه روزی از دیدنشون خسته میشدم، حالا اشکم رو درمیاره ؛)
- از جلسهی امتحان میام بیرون، بچهها رو بغل میکنم و با بابا و مامان میام خونه.
- میرسم و یه کیک روی میز میبینم که کنارش یه برگه چسبونده شده. آبجیم همون موقع که من سر جلسه بودم، صبح زود بلند شده برای من کیک درست کرده؛ شاید برای بقیه یه کیک ساده باشه، ولی برای من مهمه خیلی مهم.
- آره خلاصه مدرسه با همهی روزای خوب و بدش تموم شد؛ با تمام تجربههایی که منِ امروز رو ساختن.
خدایا شکرت 🤍
#برگ
سلامم
این پست + یه پست دیگه رو فور کنین؛ تا بهتون یه داستان کوتاه و یه ویدئو با وایب همون داستان تقدیم کنم⭐️
لینکهاتون
سلام عزیزم حتما باید عضو بشیم؟
-------
سلام نه عزیزم جوین شدن اختیاریه🤍