🌱 شاید من
_ بالاخره تونستم ( با شادیِ فراوان )
_ آره تونستی مثل همیشه ( با پوزخند و نگاهِ تمسخر آمیز )
_ منظورت چیه؟ من بعد مدتها بالاخره یه شخصیت طراحی کردم ( ناامید و کمی عصبانی )
_ آره و اینم مثل قبلیها صورتش تقارن نداره
_ ولی تلاش میکنم که ... ( تقریباً نااُمید )
_ آه فکر نکن نمیدونم چون نتونستی چشمش رو خوب بکشی تبدیلش کردی به یه چشمبند ( با عصبانیت و نفرت )
_ آره راست میگی حتی نتونستم درست رنگآمیزی بکنم ولی من تلاشم رو میکنم هر چقدر هم که سخت باشه ( کمی عصبانی )
_ که چی بشه؟ به کجا برسی؟
_ که وقتی میمیرم به این فکر کن که تونستم، تونستم تصویرسازی بکنم، تونستم ترسم رو شکست بدم، تونستم انجامش بدم؛ حتی ناقص ( شاید مطمئن )
_ خب...بعد انجام دادنش.. چه احساسی داری؟ ( با تردید )
_ آممم میدونی وقتی به چشمهای شخصیتی که طراحی کردم نگاه میکنم یه حس عجیبی پیدا میکنم، نمیدونم چجوری توضیح بدم! ( با ذوق )
_ مثل اینکه خودت رو توی چشمهای اون میبینی که شجاعتر شدی و این باعث میشه قلبت پروانهای بشه؟ ( آرام و بیدفاع )
_ آره، ولی تو از کجا میدونی؟! ( کنجکاو )
_ مهم نیست. ( با یه لبخند آروم و تلخ )
#ابر #هارو_مینویسد