’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟏𝟖
لبخند مرموزی زدم و جعبه رو گذاشتم رو پاش
- بازش کن.
نگاهش بین من و جعبه چرخید
- چرا احساس میکنم قراره بلایی سرم بیاد؟
لوکا از روی مبل گفت:
- اگر منفجر شد، بدون من هیچ دخالتی نداشتمااا
چشم غره ای براش رفتم و نگاهم باز برگشت سمت تئو.
آروم روبان رو بازکرد و در جعبه کنار رفت. چند لحظه فقط خیره موند.
داخلش یه دفتر بود، که تمامشو خودم طراحی کردم و دست ساز خودم بود..
جلدش تلفیقی از طیف های رنگی آبی بود.. آبی ِآسمونی به نمایندگی از آسمون و روزهای خوشمون
و آبی ِنیمه شب به نمایندگی از شب هایی که تاریکن، اما آرامششون وجودمونو آروم میکنه..
دفترو بازش کرد..
رو صفحه اول نوشته بودم:
" برای روزهایی که یادت میره چقدر دوست داشتنیای "
چیزی نگفت.. فقط ورق زد..
صفحه دوم، عکسی بود که از پشت پنجره اتاقم ازش که پشت پیانو بود گرفته بودم..
صفحه سوم، عکس خنده هاش بود..
زیرش نوشته بودم:
" لبخندت خیلی قشنگه، لطفا غمگین نباش. "
صفحه های بعد..
عکس هایی بودن که یواشکی ازش گرفتم، وقتی که حواسش به دنیا نبود.
کنار هر عکس یه یادداشت کوچیک نوشته بودم،
خاطره ها..
حرف هایی که هیچوقت بهش نگفته بودم..
تئو صفحه هارو یکی یکی ورق میزد و سکوت کرده بود..
خونه ساکت بود، اونقدر ساکت که لوکاهم چیزی نمیگفت.
این دفتر، وجود منو، حس منو برای تئو به نمایش گذاشته.. حرفای دلمو توش نوشته بودم..
رسید به آخرین صفحه..
تو آخرین صفحه نوشته بودم:
" اگر تاریکی مهمون دلت شد؛ این دفترو بازکن؛ تو خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی توسط قلب ِمن دوست داشته شدی و میشی..
~ دلیل تپش های قلبم؛ زادروزت مبارک من ُ ما(:
" - 9May2026 ¦ برای تویی که قلب ِمنی
و در نهایت پایین صفحه نوشته بودم..:
" مآه، اینو بدون که ستاره، یه روزم بدون تو نمیتونه دووم بیاره..
مراقب ِمآه ِستاره خانوم باش؛) "
دستشو کشید روی کلمات.. انگار دلش نمیومد دفترو ببنده.
استرس داشتم، حتی بیشتر از وقتی که داشتم برنامه ریزی میکردم برای ساختنش..
من قلبمو بین کلمه کلمه های جمله های تو این دفتر گذاشته بودم و داده بودم دستش..
بلخره سرشو اورد بالا، دفترو بست و گرفت بغلش.
تو چشمام خیره شد و گفت:
- لینا..
ذوق زده لبخندی زدم.
- جونم؟
یه برق عجیبی تو چشماش بود، یچیزی بین ناباوری و خوشحالی
- خب..
دلم هری ریخت. نکنه دوسش نداشته؟
اما یهو فوران کرد، دستاشو کوبید بهم و تقریبا از جاش بلند شد، با صدایی که ذوق توش موج میزد گفت:
- د آخههه خببببببببببب
منو لوکا همزمان پریدیم.
- تئو؟!
دستاشو لای موهاش برد و با خنده ای که چاشنی ذوق و خوشحالی داشت گفت:
- من عررررررررررررر، خدایا چی بگم الان؟!
بعد دفتر رو تکون داد.
- لال شدم. قسم میخورم لال شدم.
خندم گرفت. تئو ادامه داد:
- بلد نیستم ذوقمو نشون بدم، نمیدونم چیکار کنم الان. ولی الان رسما از خوشحالی پرواز میکنم.
قبل از اینکه چیزی بگم، دوباره دفترو محکم بغل کرد:
- من اینو هیچوقت به هیچکس نمیدم.
بعد انگار چیزی یادش اومده باشه، بیشتر سمت خودش کشیدشو و با اخم ساختگی گفت:
- هیچکس حق نداره لمسش کنه!
لوکا ابرو بالا انداخت.
- حتی من!؟
تئو بلافاصله گفت
- مخصوصا تو
-؟؟؟
- اگه ببینم دستت بهش بخوره از همین پنجره پرتت میکنم بیرون
- این چه سطح از قدردانیه اخه؟! حیف شد خواستم بهت اطلاع بدم بجز این دفتر چیزای دیگه ایم برات تدارک دیده بودیم. ولی دیگه نمیگم
خندم گرفت. رسما پاره شدم
اما تئو نگاهشو از رو دفتر نگرفت، اروم گفت:
- این فقط یه هدیه نیست لینا....
چند لحظه سکوت کرد.
- انگار یه تیکه از خودتو گذاشتی توش..
نگاهش بالا اومد و تو چشمام نشست.
- و فکر نمیکنم هیچوقت بتونم بابتش به اندازه کافی ازت تشکر کنم.
یه مکث کرد.
- و من قول میدم همیشه مواظبش باشم؛ هم از این...
نفس.
- هم از صاحبش..
⋆
#نورآبی #پارت18
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟏𝟗
قند تو دلم آب شد؛ سرمو انداختم پایین و در جوابش گفتم:
- عام، تو مراقب ماهم باش مث دیشب نشه؛ من پیشکش
خنده ریزی کردم؛ ابرو بالا انداخت
- فضولچه برای من زبون درازی میکنی اره؟
لبخند ژکوندی زدم و اروم گفتم:
- حیحی همینی که هست
شونه بالا انداخت
- ادبت کنم؟ خودت خواستیااا
پرسشی نگاهش کردم
- ادب؟ چجوری؟
از جاش پاشد، یورش اورد سمتم. دروغ چرا.. یکم ترسیدم... رفتم عقب؛ ولی اومد سمتم.
دستاش بدنمو حصار کرد و حل شدم تو بغلش در کسری از ثانیه..
- اینجوری.
سرمو بردم تو گودی گردنش. ریه هامو پر کردم از عطر نابش. با لب گرمش بوسه ای کاشت رو گندم زار طلایی موهام..
پا بلندی کردم که قدم برسه بهش.. کنار گوشش زمزمه کردم:
- مرسی که هستی پسرک من
ریز خندید
- پسرک؟ نانا تو جوجه منی، پسرک؟ فسقلچه یچیزایی میگیا
دست کردم تو موهاش و بهمشون ریختم.
با اشاره به جعبه کادو گفتم:
- هِی پسره.. جعبه رو یه نگاه بنداز هنوز چنتا چیز هستن که ندیدیشوناا
از بغلش بیرون اومدم. کنجکاو دوباره جعبه رو دست گرفت و داخلشو بررسی کرد.
یه جعبه موسیقی با طرح پیانو رو آورد بیرون..
این جعبه موسیقی؛ از بچگی باهامه.. خیلی دوستش داشتم و دارم و تصمیم گرفتم به عزیزترینم هدیهش بدم..
یه جعبه دیگه رو آورد بیرون.. داخل این جعبه یه ساعت بود.. یه ساعت جفت ساعتی که الان دستمه.. ساعت کاسیو؛ من میپرستم کاسیو رو.. رنگش سفید بود. الان هم من از این ساعت دارم، هم اون.. چی از این بهتر ;
احساس کردم چشماش قلبی شدن..
اومد یچیزی بگه، جلوشو گرفتم
- نه وایسا اخرین چیزم بیارم، همرو باهم ببینی واکنش نشون بدی
خندیدم.
رفتم سمت اشپزخونه و دسته گل لیلیوم های آبی رو که با عشق براش خریده بودم رو آوردم؛ گرفتم پشت سرم
رفتم جلوش و گفتم
- چشماتو ببند؛ لوکا فیلم یادت نرههه
پرسشی نگام کرد
- چرا چشمامو ببندم؟
- عهه حرف نباشه، ببند دیگههه
شونه بالا انداخت و چشماشو بست.
گل رو آوردم بالا و یه نفس.. و گفتم:
- چشماتووو باز کنننن
چشماشو بازکرد. هیجان زده نگام کرد. لب زدم:
- امشب، یه شب خاصه.. شبی که تو دنیا اومدی؛ خاص ترین و قشنگترین اتفاق زندگیم.. مرسی بابت وجودت، ماه آسمونم. امیدوارم تونسته باشم خوشحالت کنم؛ از ته دل.. امیدوارم از هدیه هایی که برات درست کردم و خریدم، خوشت اومده باشه. راستش؛ خواستم یه گوشه ای از موردعلاقه هام رو توهم داشته باشی.. که هروقت اینارو دیدی یاد من بیوفتی. خلاصه که؛ همین دیگه.. تولدت کلی مبارکم، مبارکمون..
گل رو ازم گرفت..
فک کنم الان تو تروپوسفر درحال پرواز کردن باشه.. عمیقا بابت این موضوع خوشحالم..
با صداش که سمفونی موردعلاقم بود، با ذوقی که توش موج میزد، خطاب بهم گفت:
- وای لینا...
خندیدم
- بچه تو خودت کادویی برام.. همینکه دارمت.. همینکه پیشمی، هوامو داری، نمیزاری غم به وجودم رخنه کنه، بزرگترین کادوی زندگیمه. نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم؛ مرسی دختر کوچولو
- خواهش میکنم، کاری نکردم که
لوکا یه "اهم، اهم"ـمی برای جلب توجه گفت
- آبجی خانوم، من برم؟
تئو جواب داد
- بودی حالا..
- نه دیگه برم، کار دارم. فقط؛
- فقط چی؟
- نیام ببینم دایی شدما.. کارای خطرناک نکنینا
اخم مصنوعی کردم، رفتم زدم پس کلش
- بیشعور، برو گمشو ایش
دستشو کشید رو گردنش
- خلاصه اره دیگه
تئو هجوم اورد سمتش
- اگر از جونت سیر نشدی، فرار کن. زندت نمیزارم لوکا
قبل از اینکه تئو برسه، لوکا از در بدو بدو زد بیرون
𓂃
تو اتاق تئو بودیم.. میخواستیم باهم گیتار بزنیم؛ یکم بلد بودم.. اما نه به ماهری تئو..
رو تخت نشستیم، گیتارو دستم گرفتم و شروع کردم به زدن.
یهو دستشو انداخت دور گردنم و از پشت گیتارو گرفت
دستمو گرفت و همزمان که کمک میکرد بزنم، توضیح میداد:
- ببین دستتو بزار اینجا.... عاا افرین فسقلیِ نوازنده
لذت بخش بود برام.. دستاش که دستمو لمس میکرد؛ حس ارامش بهم منتقل میشد. سراسر وجودش آرامش بود.
امشب با همه لحظه ها و قشنگیاش حک شد تو ذهنم و خاطراتش صاف رفت وسط قلبم..
صدای گیتار بود که کل خونه رو گرفته بود.. یهو صدای در باعث شد گیتار زدنمون متوقف شه..
تئو با تعجب گفت:
- منتظر کسی بودیم؟
شونه بالا انداختم
- فکر نمیکنم..
باهم پاشدیم، رفتیم سمت در و بازش کردیم..
اوه-
بابای تئو به همراه دوستش و دخترش
تئو نگاه زاری بهم انداخت، خندم گرفت اما کنترل کردم
راهنماییشون کردیم داخل
خوشبختانه کثیف کاریایی که از جنگ کیک و خامه مونده بودو پاک کرده بودیم، وگرنه آبرومون میرفت-
اما تزئینات همه سرجاشون بودن..
دختره که فهمیدم اسمش کاترین بود، احساس میکردم الانه که با نگاهش بخورتم
آروم دم گوش تئو گفتم:
- تئو این دختره چرا اینجوریه
- توجه نکن، همیشه همینجوریه همینقد نچسب.. بیخیال ولش کن
میگن باید به وایب اولیه ای که از آدما میگیری، اعتماد کنی..
من وایب خوبی ازش نگرفتم.. رسما حس تنفر تو چشماش موج میزد.
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐𝟎
• به روایت تئو •
بابا هجوم آورد سمتم، نگرانی تو چهرش هویدا بود. دستمو گرفت، صورتمو وارسی کرد، انگار یه بچه دو ساله بودم الان-
- تئو.. خوبی بابا؟ چیشده بودی؟ الان بهتری؟ بیا برو بشین ضعف نکنی
خندم گرفته بود. تک خندی زدم، دستشو فشار دادم و خواستم لب باز کنم که... دخترهی..
- عمو والا این چیزی که من میبینم، حالش از منو توهم بهتره. همچین بهش بدم نگذشته
به تزئینات خونه اشاره کرد.. و در نهایت اشارش اومد سمت لینا
- مث اینکه خیلیم بهشون خوش گذشته تازه
لینا خواست چیزی بگه.. مطمئنم الان از درون ممکنه هر لحظه فوران کنه.. با چشم بهش گفتم چیزی نگه.
پدر کاترین بهش تشر زد:
- کاترین بس کن.
خنده مصنوعی کردم و رو به بابا گفتم:
- نگران نباش بابا. من خوبم
به سرتا پام اشاره ای زدم
- صحیح و سالم
رفتن و رو مبل نشستن.
یعنی باید این دختره رو تحمل کنم؟ میخوان همینجا بمونن؟ وای خدای من.
قشنگترین شب زندگیم بود امشب.. اولین باری بود که بدون هیچ غمی، بی اراده از ته دلم خوشحال بودم و میخندیدم.. نباید تهش اینجوری میشد-
لینا پاشد و رفت سمت اتاقم. یکم گذشت خبری ازش نشد. رفتم سمت اتاق و در زدم. جوابی نگرفتم. رفتم داخل
نشسته بود رو تخت و زانوشو بغل گرفته بود. گفتم:
- کوچولو چیکار میکنی؟
چیزی نگفت. رفتم سمتش، سرشو آوردم بالا. داشت گریه میکرد؟ صورتشو با دستام قاب گرفتم
- بچه چرا داری گریه میکنی؟
اشکاشو پاک کردم، گرفتمش تو بغلم
- ستاره کوچولوی دو ساله خودم، نمیخوای صحبت کنی؟
دستشو کشید زیر بینیش و با هق هق گفت:
- تئو من.... من کلی برنامه ریخته بودم... میخواستم برای چن ساعتم که شده فقط شاد باشی... ولی؛
گریش اوج گرفت. وقتی گریه میکرد، انگار تیکه از وجودمو داشتن آتیش میزدن
- ولی، این دختره همرو خراب کرد. نباید میومد نباااایدددد..
دستمو بردم لای موهاش، اروم نوازششون کردم.. میدونستم ازینکار خوشش میاد.. آرومش میکنه.. بعد گفتم:
- لینا من خندم میاد
با ارنجش زد تو شکمم
- آی وای چیکار میکنی
دستم که تو موهاش بودو زد کنار با عصبانیت و اخم گفت:
- من دارم اینجا گریه میکنم، بعد تو خندت میاد؟ واقعا که. منو باش دارم برا تو گریه میکنم
- لینا..
- ها
- میدونستی وقتی عصبانی میشی چن برابر جذاب تر میشی؟
- لعنت بهت ایش، الان موقعیت لاس زدنه اخه؟
خندم رفت هوا. همونجور که تو بغلم بود، دستامو سفت تر کردم. به معنای واقعی چلوندمش.
- ببین ستاره خانوم، تو همه جوره برنامه هاتو به قشنگترین و کامل ترین شکل ممکن اجرا کردی. و به هدفتم رسیدی، من الان خوشحال ترین آدم روی زمینم.. بعدشم این آدم ارزش داره اصن؟ هیچ جوره نمیتونه امشبمونو خراب کنه.. قدرتشو نداره، زور خوشحالی من و تو بیشتر از اونه. نبینم دیگه بخاطر این ادم بی ارزش بشینی گریه کنیااا
انگشت کوچیکمو آوردم جلو
- قول انگشتی بده که الکی دیگه گریه نمیکنی
اشکاشو پاک کرد و انگشتشو قفل انگشتم کرد
- قول ِقول؟
انگشتامونو بوسید و گفت:
- قول ِقول. اینم امضاش
یه فکری به سرم زد، رفتم سمت میز و یه شونه آوردم
- لینا لینا، موهاتو میزاری ببافم؟
ذوق زده شد
- مگه بلدییی؟
- یاد میگیرم خببب. دخترم بهم یاد میدهه
مثل بچه ها دست زد و گف
- با کمال میللل
موهاشو شونه کردم، گندم زارشو دسته دسته کردم. و با راهنمایی هاش شروع کردم به بافتن
چه باحال بود. حس خیلی قشنگی بهم القا شد.. همونجور داشتم میبافتم که یهو در باز شد.. گاو یه در میزدی خب.. اومد داخل، وای.. کاترین بود.. نگاهش خیره منی شد که داشتم موهای لینا رو میبافتم؛ با لحن خیلی چندش وارانه ای خطاب بهم گفت:
- تئو؟ تو همون تئویی هستی که نمیزاشتی حتی سایه دخترا از صد کیلومتریتم رد شن؟
با لحن تندی گفتم:
- مگه اینجا کاروانسراس سرتو انداختی پایین اومدی داخل؟
لینا ادامه داد:
- کوری؟ درو نمیبینی؟
خندید.
- اوه خانومی غیرتی شد؟
دم گوش لینا آروم زمزمه کردم:
- آروم باش خب؟ چیزی نگو..
پایین موهاشو دادم دستش که بافت باز نشه.. رفتم سمت در، به بیرون اشاره کردم و گفتم:
- خوشم نمیاد کسی وارد حریم شخصیم شه، برو بیرون لطفا.
خنده کجی زد.
- پس این دختره کیه؟
داشت با کفش پاشنه بلند رو اعصابم رژه میرفت. از کوره در رفتم دیگه
- لینا کسی نیست. وجود منه. گمشو بیرون.. فقط گمشو.
- اوه چه عصبی.
رفت بیرون. درو پشت سرش بستم و قفل کردم.
- تئو خوبی؟
نفس عمیق.
- آره خوبم.
- خودت گفتی ارزش نداره بابت این اعصابتو خورد کنی.. پس عصبی نباش دیگه خب؟
- از خط قرمزم رد شد.. یعنی تو.
- پسرک غیرتی مننن
موهاشو ازش گرفتم و ادامه بافتو زدم.. با کش بستم و عطر خوشبوی موهاشو تنفس کردم.
برگشت سمتم.
- میگم که.. من برم دیگه؟
- میام باهات.. خوب نیست الان تنها بری..
- پس.. باهم بریم..
نصفه شبا هوا یه خورده خنک میشد.. سوییشرتمو دادم به لینا، که سردش نشه و از در اومدیم بیرون..
⋆
#نورآبی #پارت20
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐𝟏
دستش دور بازوم حلقه شده بود و پابه پای هم میرفتیم.
سنگینی یه نگاهو حس میکردم.. سرمو برگردوندم عقب، نگاه از بالا بود
کاترین از پنجره داشت نگاهمون میکرد و وقتی که برگشتم سریع رفت عقب..
صدای نرم و آروم لینا توجهمو جلب کرد:
- میگم تئو..
- جونم
- عام، نه هیچی
- بگو دیگه عه
سرشو انداخت پایین
- میگم که.. کاترین... دوست.... دوست داره؟
جا خوردم. انتظار همچین سوالی رو نداشتم... ناخودآگاه سرجام وایسادم.
- چرا نمیای؟ چیزه بدی پرسیدم؟
نفس.
- آره...
صداش دو رگه شد..
- چند وقته؟
زبونم نمیچرخید.. ولی بزورم که شده لب باز کردم
- از بچگی.. رفت و آمد داشتیم.. دو سال پیش، بهم اعتراف کرد.. اما من ازش متنفرم.
حس کردم بغض کرده..
- دلم میخواد سرشو بزنم.
- اوه.. دخترک خشنم
- جدی میگم.
- به من شک داری؟ شک داری که دارم بهت دروغ میگم؟
زد تو بازوم
- معلومه که نه.. این چرتو پرتا چیه میگی تو
- ببخشید... میخوای اصن بیام تو پارک بخوابم امشب، با اون یجا نباشم. چطوره؟
- چقد زر میزنی تو. من خیالم ازت راحته. فقط..
- فقط؟
- اگه رو مخت راه رفت یا هرچیزی.. دوست داشتی بیا خونه ما..
خندیدم
- مرسی ازت
رسیدیم جلوی ساختمونشون.. بغلش کردم و تو گوشش گفتم:
- مراقب خودت باش بچه، خوب بخوابی
پرید بالا لپمو بوسید، حین رفتن دستشو تکون داد و گفت:
- توهم همینطور، شبت بخیررر
برگشتم خونه و وسایلا رو جمع کردم.. همه عکسامو برداشتم و یادگاری گذاشتمشون تو کتابخونم.
گلامو آوردم تو اتاقم و با کمک بابا پیانومو آوردیم گذاشتیم سرجاش..
امروز بعد مدتها گیتار گرفتم دستم به لطف لینا.. با گیتارم قهر بودم؛ اما حالا باهاش آشتی کردم..
در اتاقو قفل کردم که مبادا دوباره این دختره مث گاو بیاد داخل
رفتم لبه پنجره نشستم و پامو انداختم بیرون؛ گیتارم دستم بود. شروع کردم به زدن.. مطمئن بودم لینا میاد و نگاه میکنه بخاطر همین لبه پنجره نشستم.
این لبه پنجره...
یادمه چند سال پیش وقتی طرد شدم، از جمع رفیقام.. فک میکردم دنیا به آخر رسیده.. فک میکردم کل دنیای من پیش اونا بودنه.. ترکم که کردن، متلاشی شدم.. اومدم لبه همین پنجره نشستم و میخواستم خودمو پرت کنم پایین.. از طبقه سیزدهم پرت شدن پایین برای مرگ کافی بود مگه نه؟ برای یه بچه 13،14 ساله کافی بود.. چشمامو بسته بودم و میخواستم خودمو پرت کنم، اما یه نیرویی جلومو گرفت.. گفتم شاید خدا بخواد برام نور بفرسته.. کشیدم عقب.. تئو دیگه اون تئوی ضعیف نبود.. خودمو ساختم، یه تئوی قوی و محکم که احساسات بهش راه نداره. اما این دژ محکم، توسط لینا شکست..
و حالا، بعد چندین سال دوباره اومدم رو این لبه؛ اما اینبار فرق داره.. اون موقع به دنبال نور بودم؛ اما الان نورمو پیدا کردم..
نورم دقیقا رو به رومه.. و داره گیتار زدنمو با عشق تماشا میکنه..
⋆
#نورآبی #پارت21