’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐𝟎
• به روایت تئو •
بابا هجوم آورد سمتم، نگرانی تو چهرش هویدا بود. دستمو گرفت، صورتمو وارسی کرد، انگار یه بچه دو ساله بودم الان-
- تئو.. خوبی بابا؟ چیشده بودی؟ الان بهتری؟ بیا برو بشین ضعف نکنی
خندم گرفته بود. تک خندی زدم، دستشو فشار دادم و خواستم لب باز کنم که... دخترهی..
- عمو والا این چیزی که من میبینم، حالش از منو توهم بهتره. همچین بهش بدم نگذشته
به تزئینات خونه اشاره کرد.. و در نهایت اشارش اومد سمت لینا
- مث اینکه خیلیم بهشون خوش گذشته تازه
لینا خواست چیزی بگه.. مطمئنم الان از درون ممکنه هر لحظه فوران کنه.. با چشم بهش گفتم چیزی نگه.
پدر کاترین بهش تشر زد:
- کاترین بس کن.
خنده مصنوعی کردم و رو به بابا گفتم:
- نگران نباش بابا. من خوبم
به سرتا پام اشاره ای زدم
- صحیح و سالم
رفتن و رو مبل نشستن.
یعنی باید این دختره رو تحمل کنم؟ میخوان همینجا بمونن؟ وای خدای من.
قشنگترین شب زندگیم بود امشب.. اولین باری بود که بدون هیچ غمی، بی اراده از ته دلم خوشحال بودم و میخندیدم.. نباید تهش اینجوری میشد-
لینا پاشد و رفت سمت اتاقم. یکم گذشت خبری ازش نشد. رفتم سمت اتاق و در زدم. جوابی نگرفتم. رفتم داخل
نشسته بود رو تخت و زانوشو بغل گرفته بود. گفتم:
- کوچولو چیکار میکنی؟
چیزی نگفت. رفتم سمتش، سرشو آوردم بالا. داشت گریه میکرد؟ صورتشو با دستام قاب گرفتم
- بچه چرا داری گریه میکنی؟
اشکاشو پاک کردم، گرفتمش تو بغلم
- ستاره کوچولوی دو ساله خودم، نمیخوای صحبت کنی؟
دستشو کشید زیر بینیش و با هق هق گفت:
- تئو من.... من کلی برنامه ریخته بودم... میخواستم برای چن ساعتم که شده فقط شاد باشی... ولی؛
گریش اوج گرفت. وقتی گریه میکرد، انگار تیکه از وجودمو داشتن آتیش میزدن
- ولی، این دختره همرو خراب کرد. نباید میومد نباااایدددد..
دستمو بردم لای موهاش، اروم نوازششون کردم.. میدونستم ازینکار خوشش میاد.. آرومش میکنه.. بعد گفتم:
- لینا من خندم میاد
با ارنجش زد تو شکمم
- آی وای چیکار میکنی
دستم که تو موهاش بودو زد کنار با عصبانیت و اخم گفت:
- من دارم اینجا گریه میکنم، بعد تو خندت میاد؟ واقعا که. منو باش دارم برا تو گریه میکنم
- لینا..
- ها
- میدونستی وقتی عصبانی میشی چن برابر جذاب تر میشی؟
- لعنت بهت ایش، الان موقعیت لاس زدنه اخه؟
خندم رفت هوا. همونجور که تو بغلم بود، دستامو سفت تر کردم. به معنای واقعی چلوندمش.
- ببین ستاره خانوم، تو همه جوره برنامه هاتو به قشنگترین و کامل ترین شکل ممکن اجرا کردی. و به هدفتم رسیدی، من الان خوشحال ترین آدم روی زمینم.. بعدشم این آدم ارزش داره اصن؟ هیچ جوره نمیتونه امشبمونو خراب کنه.. قدرتشو نداره، زور خوشحالی من و تو بیشتر از اونه. نبینم دیگه بخاطر این ادم بی ارزش بشینی گریه کنیااا
انگشت کوچیکمو آوردم جلو
- قول انگشتی بده که الکی دیگه گریه نمیکنی
اشکاشو پاک کرد و انگشتشو قفل انگشتم کرد
- قول ِقول؟
انگشتامونو بوسید و گفت:
- قول ِقول. اینم امضاش
یه فکری به سرم زد، رفتم سمت میز و یه شونه آوردم
- لینا لینا، موهاتو میزاری ببافم؟
ذوق زده شد
- مگه بلدییی؟
- یاد میگیرم خببب. دخترم بهم یاد میدهه
مثل بچه ها دست زد و گف
- با کمال میللل
موهاشو شونه کردم، گندم زارشو دسته دسته کردم. و با راهنمایی هاش شروع کردم به بافتن
چه باحال بود. حس خیلی قشنگی بهم القا شد.. همونجور داشتم میبافتم که یهو در باز شد.. گاو یه در میزدی خب.. اومد داخل، وای.. کاترین بود.. نگاهش خیره منی شد که داشتم موهای لینا رو میبافتم؛ با لحن خیلی چندش وارانه ای خطاب بهم گفت:
- تئو؟ تو همون تئویی هستی که نمیزاشتی حتی سایه دخترا از صد کیلومتریتم رد شن؟
با لحن تندی گفتم:
- مگه اینجا کاروانسراس سرتو انداختی پایین اومدی داخل؟
لینا ادامه داد:
- کوری؟ درو نمیبینی؟
خندید.
- اوه خانومی غیرتی شد؟
دم گوش لینا آروم زمزمه کردم:
- آروم باش خب؟ چیزی نگو..
پایین موهاشو دادم دستش که بافت باز نشه.. رفتم سمت در، به بیرون اشاره کردم و گفتم:
- خوشم نمیاد کسی وارد حریم شخصیم شه، برو بیرون لطفا.
خنده کجی زد.
- پس این دختره کیه؟
داشت با کفش پاشنه بلند رو اعصابم رژه میرفت. از کوره در رفتم دیگه
- لینا کسی نیست. وجود منه. گمشو بیرون.. فقط گمشو.
- اوه چه عصبی.
رفت بیرون. درو پشت سرش بستم و قفل کردم.
- تئو خوبی؟
نفس عمیق.
- آره خوبم.
- خودت گفتی ارزش نداره بابت این اعصابتو خورد کنی.. پس عصبی نباش دیگه خب؟
- از خط قرمزم رد شد.. یعنی تو.
- پسرک غیرتی مننن
موهاشو ازش گرفتم و ادامه بافتو زدم.. با کش بستم و عطر خوشبوی موهاشو تنفس کردم.
برگشت سمتم.
- میگم که.. من برم دیگه؟
- میام باهات.. خوب نیست الان تنها بری..
- پس.. باهم بریم..
نصفه شبا هوا یه خورده خنک میشد.. سوییشرتمو دادم به لینا، که سردش نشه و از در اومدیم بیرون..
⋆
#نورآبی #پارت20
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐𝟏
دستش دور بازوم حلقه شده بود و پابه پای هم میرفتیم.
سنگینی یه نگاهو حس میکردم.. سرمو برگردوندم عقب، نگاه از بالا بود
کاترین از پنجره داشت نگاهمون میکرد و وقتی که برگشتم سریع رفت عقب..
صدای نرم و آروم لینا توجهمو جلب کرد:
- میگم تئو..
- جونم
- عام، نه هیچی
- بگو دیگه عه
سرشو انداخت پایین
- میگم که.. کاترین... دوست.... دوست داره؟
جا خوردم. انتظار همچین سوالی رو نداشتم... ناخودآگاه سرجام وایسادم.
- چرا نمیای؟ چیزه بدی پرسیدم؟
نفس.
- آره...
صداش دو رگه شد..
- چند وقته؟
زبونم نمیچرخید.. ولی بزورم که شده لب باز کردم
- از بچگی.. رفت و آمد داشتیم.. دو سال پیش، بهم اعتراف کرد.. اما من ازش متنفرم.
حس کردم بغض کرده..
- دلم میخواد سرشو بزنم.
- اوه.. دخترک خشنم
- جدی میگم.
- به من شک داری؟ شک داری که دارم بهت دروغ میگم؟
زد تو بازوم
- معلومه که نه.. این چرتو پرتا چیه میگی تو
- ببخشید... میخوای اصن بیام تو پارک بخوابم امشب، با اون یجا نباشم. چطوره؟
- چقد زر میزنی تو. من خیالم ازت راحته. فقط..
- فقط؟
- اگه رو مخت راه رفت یا هرچیزی.. دوست داشتی بیا خونه ما..
خندیدم
- مرسی ازت
رسیدیم جلوی ساختمونشون.. بغلش کردم و تو گوشش گفتم:
- مراقب خودت باش بچه، خوب بخوابی
پرید بالا لپمو بوسید، حین رفتن دستشو تکون داد و گفت:
- توهم همینطور، شبت بخیررر
برگشتم خونه و وسایلا رو جمع کردم.. همه عکسامو برداشتم و یادگاری گذاشتمشون تو کتابخونم.
گلامو آوردم تو اتاقم و با کمک بابا پیانومو آوردیم گذاشتیم سرجاش..
امروز بعد مدتها گیتار گرفتم دستم به لطف لینا.. با گیتارم قهر بودم؛ اما حالا باهاش آشتی کردم..
در اتاقو قفل کردم که مبادا دوباره این دختره مث گاو بیاد داخل
رفتم لبه پنجره نشستم و پامو انداختم بیرون؛ گیتارم دستم بود. شروع کردم به زدن.. مطمئن بودم لینا میاد و نگاه میکنه بخاطر همین لبه پنجره نشستم.
این لبه پنجره...
یادمه چند سال پیش وقتی طرد شدم، از جمع رفیقام.. فک میکردم دنیا به آخر رسیده.. فک میکردم کل دنیای من پیش اونا بودنه.. ترکم که کردن، متلاشی شدم.. اومدم لبه همین پنجره نشستم و میخواستم خودمو پرت کنم پایین.. از طبقه سیزدهم پرت شدن پایین برای مرگ کافی بود مگه نه؟ برای یه بچه 13،14 ساله کافی بود.. چشمامو بسته بودم و میخواستم خودمو پرت کنم، اما یه نیرویی جلومو گرفت.. گفتم شاید خدا بخواد برام نور بفرسته.. کشیدم عقب.. تئو دیگه اون تئوی ضعیف نبود.. خودمو ساختم، یه تئوی قوی و محکم که احساسات بهش راه نداره. اما این دژ محکم، توسط لینا شکست..
و حالا، بعد چندین سال دوباره اومدم رو این لبه؛ اما اینبار فرق داره.. اون موقع به دنبال نور بودم؛ اما الان نورمو پیدا کردم..
نورم دقیقا رو به رومه.. و داره گیتار زدنمو با عشق تماشا میکنه..
⋆
#نورآبی #پارت21
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐𝟐
_ساعتِ16:40عصر،12مِی_
• به روایت لوکا •
موتورمو آوردم تو محوطه، یه دستی به سر و روش بکشم و برم عشقو حال.
همونجور که قربون صدقش میرفتم و دستمال میکشیدم، صدای یه دختر توجهمو جلب کرد. برگشتم سمت صدا
- موتورت R7 عه، اره؟
جالب بود.
- آره
- دو سیلندری دیگه؟
الان میخواست اطلاعاتشو به رخم بکشه یا چی؟
- بازم آره
اومد نزدیکتر.
- خیلی آشنایی، میشناسمت؟
یادم اومد این دختره کیه. دختر دوست بابای تئو.. اسمش چییود خدایا.. یادم نمیاد
- برادر لینام.. میشناسمت، اما اسمت یادم نمیاد.
دستشو آورد جلو براس دست دادن
- خوشبختم، کاترینم.
با اکراه دستمو بردم جلو و دست دادم
- لوکا
اومد سمت موتورمو دست کشید به چراغاش و فرمون.. چیکار داره؟
- موتور موردعلاقمه.. خودمم ازش دارم، دقیقا همین مدل و همین رنگ..
بمنچه خب، وا
- خب؟
خیره به موتور، لب زد:
- خیلی وقته خونه نرفتیم، دلم براش تنگ شده. یه موتور سواریمون نشه؟
عجب بابا
- وصله جونمه این موتور، دست کسی نمیدمش. میخوای بیای باید ترکم بشینی.
خندید
- نترس، بلدم. خودم باشگاهم دارم.
عو جالب شد. کنجکاو شدم رانندگیشو ببینم
- باش پس. ولی خودمم باید باشم.
- باشه، پشتم بشین. خوبه؟
ته دلم راضی نبودم ولی گفتم:
- خیلیخب؛ بریم.
ما دو نفر بودیم و یه کلاه کاسکت. میدم به اون، به هرحال اون رانندس و واجب تره براش کلاه.. کلاهو گرفتم سمتش
- ممنون
- خواهش
لینا بفهمه با این دختره رفتم موتور سواری، کَلمو میکَنه. بیخیال بابا، دنیا دو روزه بزا بریم موتورسواری حال کنیم
سوار شدیم، حرکت کرد سمت خیابون. راهنماییش کردم سمت اتوبان.
سرعت اونقد بالا بود که اصن صدا به صدا نمیرسید. دروغ چرا، ترسیدم. خیلی ترسیدم. یه وقت بلایی سر موتور قشنگم نیاد.. داد زدم تا تونستم داد زدم و با اخرین درجه صدام گفتم:
- آروووم برووو، جلو دست اندازهه، سرعتو کم کننن.
دریغ از یه ذره توجه.
سرعت وحشتناک بالا بود و الان... رسیدیم به دست انداز.. چشمامو بستم و خودمو برای هر اتفاقی آماده کردم.. و تمام. بلخره اتفاق افتاد. پرت شدم رو آسفالت، اون با موتور رفت تو تیر برق وسط جاده. و آخرین چیزی که حس کردم؛ رد گرم خون روی سرم بود..
𓂃
• به روایت لینا •
اومده بودیم خارج از شهر، تو طبیعت. بگن طبیعتو توصیف کن، فقط میتونم بگم: حس ِزندگی..
چمن ها یه دست همه جا رو پوشونده بودن و گل های بابونه زینت این جامه قشنگ طبیعت بود.. پرنده ها آواز میخوندن و از همدیگه دلبری میکردن.
آسمون مثل یه دریای بی انتها بود و ابرهای سفید و نرمالو و نازنازک، حکم کشتی های تو دریا رو داشتن.
و قشنگترین بخش ماجرا؛ حضور نورم کنار من بود..
همونجور که قدم میزدیم و از قشنگیای اینجا کیف میکردیم، یهو وایساد و گفت:
- لینا لینا، میای رو گردنم؟
انتظارشو نداشتم، ولی مثل بچه ها پریدم بالا و گفتم:
- آره آرههه
خم شد و منم بدون مکث رفتم رو گردنش نشستم
- گردنت به چوخ نرههه یه وقت
خندید. قلبم با خندش اکلیل پمپاژ کرد
- فسقلچه مگه تو چقد وزن داری که گردنم به چوخ بره
دستشو گرفتم و بازش کردم، عجب کیفی میدهه
- میگم تئو چه باحاله دنیا از بالا
- ها؟
- منظورم اینه که شما قد بلندا از بالا که دنیارو میبینین چقد باحاله
- هااااا، شما کوچولوهاعم از پایین دنیا رو میبینین، ریز ترین چیزا و ظریف ترین چیزارو کشف میکنین
- و در مقابل شماهم به آسمون نزدیکترین و قشنگیای آسمونو کشف میکنین
تفسیر قشنگی بود.. از ذوق میخندیدم و از خنده من، تئو خندش میگرفت
امروز خیلی قشنگ بود همچیز؛ امروزم مثل روزهای قبل حک شد تو دفتر خاطرات قلبم..
⋆
#نورآبی #پارت22
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐𝟑
_ساعتِ19:26عصر،12مِی_
• به روایت لوکا •
پلکام سنگین بودن، اما به هر سختی که بود بازشون کردم. دیدم تار بود، چنبار پشت سرهم پلک زدم تا دیدم برگرده.. دست چپمو نمیتونستم تکون بدم، خیلی درد داشت.. دست راستمو تکیه گاه قرار دادمو به یه بدبختی تونستم بشینم.. تا جایی که یادم میاد، من تو جاده افتاده بودم، اما الان کنار جاده تو خاکوخول بودم-
یکم اینور و اونورو نگاه کردم، چشمم خورد به کاترین که داشت موتورمو میآورد این طرف؛
قلبم مچاله شد وقتی دیدمش.. من اینهمه وقت مثل جونم ازش مراقبت کرده بودم؛ اما در کسری از ثانیه به دست اون دختر، پودر شد.. طاقت دیدن موتورمو این شکلی نداشتم.. خودم به درک، ولی اون...
کاترین اومد سمتم.
- زنده ای؟
خدای من. این چقد پرروئه. کاش گمشه از جلو چشمم.
- چرا گوش ندادی سرعتو کم نکردی؟
خندید.
- دیگه دیر شده بود. فایده نداشت.
دلم میخواست همینجا خفش کنم.
- زندگیمو نابود کردی.
خندهش بیشتر شد.. از حرص ممکن بود الان سکته رو بزنم
- بمیر بابا، هه زندگیم.. اگه زندگیت بود چرا دادیش دست من پس
کنترل نداشتم دیگه رو خودم.. داد زدم
- خفه شو عوضیییی
خندشو جمع کرد
- باش بابا آروم. الان چیکار کنیم چجوری بریم
گوشیمو در آوردم، هنوز سالم بود
- تورو نمیدونم، ولی من زنگ میزنم لینا
شمارشو گرفتم
یه بوق.
دو بوق.
سه بوق.
جواب بده دیگه لعنتی
چهار بوق.
خواستم قطع کنم که صداش پیچید تو گوشم.. پر انرژی.. دلم نیمد حالشو خراب کنم بگم چیشدم..
- سلااممم خرهه
جواب دادم
- سلام گاو
- خروس بی محل، چیکار داری؟
مثل اینکه مزاحم خوشیش شدم..
- میگم لینا..
- ها بگو
- بیشعور، ها چیه دیگه. باید بگی جونم داداش قشنگم
- برو بابااا، کاری نداری قطع کنم
ملت آبجی دارن، ماهم آبجی داریم.. تف
- میتونی بیای یجا دنبالم؟ مـ.....
حتی نذاشت جملم کامل شه..
- نه، با تئو بیرونم. خدافظ.
قطع شد..
هعی.. نو که میاد به بازار، کهنه میشه دل آزار..
زیر لب غر زدم:
- د آخهه لعنت بهت، تا دیروز فقط منو داشتی. هیچ رفیقی نداشتی. روزای غمت با من بود. روزای شادیت با من بود. تنفر داشتی از صمیمیت و وابستگی. چیشد یهو؟ این پسره از کجا پیداش شد؟ لعنت به همتون.. لوکای بیچاره، همیشه کمک میکنی، دل میسوزونی، همدردی میکنی، دلقک بازی در میاری غماشونو فراموش کنن، آخر سر چی.. وقتی نیاز داری بهشون؛ اینجوری میزنن تو برجکت..
گوشی رو با عصبانیت پرت کردم زمین.
مهم نبود برام، کی چی فکر میکنه.. کی حرفامو شنیده.. فقط میخوام خالی شم.. لبریز بودم.. فقط میخواستم غر بزنم.. داد بزنم..
دلقکا حق ندارن گریه کنن، شکایت کنن، حرف بزنن، فقط باید یکار کنن.. هر چیزی که بشه، با یه لبخند ازش رد شن.. و روی دلقکشونو حفظ کنن یه وقت بقیه نفهمن چقد دلشون پره، چقد نیاز به کمک دارن..
بیخیال..
پاشدم با همون پای لنگم، گوشیمو برداشتم زنگ زدم به یکی از رفیقام.. اومیدوارم اون مثل آبجی عزیزم اینجوری نزنه تو برجکم.
کاترین خواست نزدیکم شه، اما مث روانیا موهامو ریختم بهم و داد زدم:
- سمت من نیا، گورتو گم کن بروووو از جلو چشمم فقططططط
هیچی نگفت و دور شد..
رفتم سراغ موتورم... نشستم کنارش، بغلش کردم.
به معنای واقعی نابود شده بود...
همونجور که بغلش کرده بودم و دست میکشیدم به فرمونش، با تمام سختی ای که خودمو کنترل کرده بودم، شکست خوردم و یه قطره سمج اشک از چشمام روونه بدنه موتورم شد.
خودمو جمع و جور کردم، رفیقم اومد دنبالم و رفتیم..
𓂃
رفتیم بیمارستان؛ سرم و دست چپم شکسته بود و پای راستم در رفته بود.. تمام تنم کوفته بود.
سرم تقویتی و مسکن بهم زده بودن، پلکام سنگین شدن و خوابم برد..
⋆
#نورآبی #پارت23