’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐𝟐
_ساعتِ16:40عصر،12مِی_
• به روایت لوکا •
موتورمو آوردم تو محوطه، یه دستی به سر و روش بکشم و برم عشقو حال.
همونجور که قربون صدقش میرفتم و دستمال میکشیدم، صدای یه دختر توجهمو جلب کرد. برگشتم سمت صدا
- موتورت R7 عه، اره؟
جالب بود.
- آره
- دو سیلندری دیگه؟
الان میخواست اطلاعاتشو به رخم بکشه یا چی؟
- بازم آره
اومد نزدیکتر.
- خیلی آشنایی، میشناسمت؟
یادم اومد این دختره کیه. دختر دوست بابای تئو.. اسمش چییود خدایا.. یادم نمیاد
- برادر لینام.. میشناسمت، اما اسمت یادم نمیاد.
دستشو آورد جلو براس دست دادن
- خوشبختم، کاترینم.
با اکراه دستمو بردم جلو و دست دادم
- لوکا
اومد سمت موتورمو دست کشید به چراغاش و فرمون.. چیکار داره؟
- موتور موردعلاقمه.. خودمم ازش دارم، دقیقا همین مدل و همین رنگ..
بمنچه خب، وا
- خب؟
خیره به موتور، لب زد:
- خیلی وقته خونه نرفتیم، دلم براش تنگ شده. یه موتور سواریمون نشه؟
عجب بابا
- وصله جونمه این موتور، دست کسی نمیدمش. میخوای بیای باید ترکم بشینی.
خندید
- نترس، بلدم. خودم باشگاهم دارم.
عو جالب شد. کنجکاو شدم رانندگیشو ببینم
- باش پس. ولی خودمم باید باشم.
- باشه، پشتم بشین. خوبه؟
ته دلم راضی نبودم ولی گفتم:
- خیلیخب؛ بریم.
ما دو نفر بودیم و یه کلاه کاسکت. میدم به اون، به هرحال اون رانندس و واجب تره براش کلاه.. کلاهو گرفتم سمتش
- ممنون
- خواهش
لینا بفهمه با این دختره رفتم موتور سواری، کَلمو میکَنه. بیخیال بابا، دنیا دو روزه بزا بریم موتورسواری حال کنیم
سوار شدیم، حرکت کرد سمت خیابون. راهنماییش کردم سمت اتوبان.
سرعت اونقد بالا بود که اصن صدا به صدا نمیرسید. دروغ چرا، ترسیدم. خیلی ترسیدم. یه وقت بلایی سر موتور قشنگم نیاد.. داد زدم تا تونستم داد زدم و با اخرین درجه صدام گفتم:
- آروووم برووو، جلو دست اندازهه، سرعتو کم کننن.
دریغ از یه ذره توجه.
سرعت وحشتناک بالا بود و الان... رسیدیم به دست انداز.. چشمامو بستم و خودمو برای هر اتفاقی آماده کردم.. و تمام. بلخره اتفاق افتاد. پرت شدم رو آسفالت، اون با موتور رفت تو تیر برق وسط جاده. و آخرین چیزی که حس کردم؛ رد گرم خون روی سرم بود..
𓂃
• به روایت لینا •
اومده بودیم خارج از شهر، تو طبیعت. بگن طبیعتو توصیف کن، فقط میتونم بگم: حس ِزندگی..
چمن ها یه دست همه جا رو پوشونده بودن و گل های بابونه زینت این جامه قشنگ طبیعت بود.. پرنده ها آواز میخوندن و از همدیگه دلبری میکردن.
آسمون مثل یه دریای بی انتها بود و ابرهای سفید و نرمالو و نازنازک، حکم کشتی های تو دریا رو داشتن.
و قشنگترین بخش ماجرا؛ حضور نورم کنار من بود..
همونجور که قدم میزدیم و از قشنگیای اینجا کیف میکردیم، یهو وایساد و گفت:
- لینا لینا، میای رو گردنم؟
انتظارشو نداشتم، ولی مثل بچه ها پریدم بالا و گفتم:
- آره آرههه
خم شد و منم بدون مکث رفتم رو گردنش نشستم
- گردنت به چوخ نرههه یه وقت
خندید. قلبم با خندش اکلیل پمپاژ کرد
- فسقلچه مگه تو چقد وزن داری که گردنم به چوخ بره
دستشو گرفتم و بازش کردم، عجب کیفی میدهه
- میگم تئو چه باحاله دنیا از بالا
- ها؟
- منظورم اینه که شما قد بلندا از بالا که دنیارو میبینین چقد باحاله
- هااااا، شما کوچولوهاعم از پایین دنیا رو میبینین، ریز ترین چیزا و ظریف ترین چیزارو کشف میکنین
- و در مقابل شماهم به آسمون نزدیکترین و قشنگیای آسمونو کشف میکنین
تفسیر قشنگی بود.. از ذوق میخندیدم و از خنده من، تئو خندش میگرفت
امروز خیلی قشنگ بود همچیز؛ امروزم مثل روزهای قبل حک شد تو دفتر خاطرات قلبم..
⋆
#نورآبی #پارت22
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐𝟑
_ساعتِ19:26عصر،12مِی_
• به روایت لوکا •
پلکام سنگین بودن، اما به هر سختی که بود بازشون کردم. دیدم تار بود، چنبار پشت سرهم پلک زدم تا دیدم برگرده.. دست چپمو نمیتونستم تکون بدم، خیلی درد داشت.. دست راستمو تکیه گاه قرار دادمو به یه بدبختی تونستم بشینم.. تا جایی که یادم میاد، من تو جاده افتاده بودم، اما الان کنار جاده تو خاکوخول بودم-
یکم اینور و اونورو نگاه کردم، چشمم خورد به کاترین که داشت موتورمو میآورد این طرف؛
قلبم مچاله شد وقتی دیدمش.. من اینهمه وقت مثل جونم ازش مراقبت کرده بودم؛ اما در کسری از ثانیه به دست اون دختر، پودر شد.. طاقت دیدن موتورمو این شکلی نداشتم.. خودم به درک، ولی اون...
کاترین اومد سمتم.
- زنده ای؟
خدای من. این چقد پرروئه. کاش گمشه از جلو چشمم.
- چرا گوش ندادی سرعتو کم نکردی؟
خندید.
- دیگه دیر شده بود. فایده نداشت.
دلم میخواست همینجا خفش کنم.
- زندگیمو نابود کردی.
خندهش بیشتر شد.. از حرص ممکن بود الان سکته رو بزنم
- بمیر بابا، هه زندگیم.. اگه زندگیت بود چرا دادیش دست من پس
کنترل نداشتم دیگه رو خودم.. داد زدم
- خفه شو عوضیییی
خندشو جمع کرد
- باش بابا آروم. الان چیکار کنیم چجوری بریم
گوشیمو در آوردم، هنوز سالم بود
- تورو نمیدونم، ولی من زنگ میزنم لینا
شمارشو گرفتم
یه بوق.
دو بوق.
سه بوق.
جواب بده دیگه لعنتی
چهار بوق.
خواستم قطع کنم که صداش پیچید تو گوشم.. پر انرژی.. دلم نیمد حالشو خراب کنم بگم چیشدم..
- سلااممم خرهه
جواب دادم
- سلام گاو
- خروس بی محل، چیکار داری؟
مثل اینکه مزاحم خوشیش شدم..
- میگم لینا..
- ها بگو
- بیشعور، ها چیه دیگه. باید بگی جونم داداش قشنگم
- برو بابااا، کاری نداری قطع کنم
ملت آبجی دارن، ماهم آبجی داریم.. تف
- میتونی بیای یجا دنبالم؟ مـ.....
حتی نذاشت جملم کامل شه..
- نه، با تئو بیرونم. خدافظ.
قطع شد..
هعی.. نو که میاد به بازار، کهنه میشه دل آزار..
زیر لب غر زدم:
- د آخهه لعنت بهت، تا دیروز فقط منو داشتی. هیچ رفیقی نداشتی. روزای غمت با من بود. روزای شادیت با من بود. تنفر داشتی از صمیمیت و وابستگی. چیشد یهو؟ این پسره از کجا پیداش شد؟ لعنت به همتون.. لوکای بیچاره، همیشه کمک میکنی، دل میسوزونی، همدردی میکنی، دلقک بازی در میاری غماشونو فراموش کنن، آخر سر چی.. وقتی نیاز داری بهشون؛ اینجوری میزنن تو برجکت..
گوشی رو با عصبانیت پرت کردم زمین.
مهم نبود برام، کی چی فکر میکنه.. کی حرفامو شنیده.. فقط میخوام خالی شم.. لبریز بودم.. فقط میخواستم غر بزنم.. داد بزنم..
دلقکا حق ندارن گریه کنن، شکایت کنن، حرف بزنن، فقط باید یکار کنن.. هر چیزی که بشه، با یه لبخند ازش رد شن.. و روی دلقکشونو حفظ کنن یه وقت بقیه نفهمن چقد دلشون پره، چقد نیاز به کمک دارن..
بیخیال..
پاشدم با همون پای لنگم، گوشیمو برداشتم زنگ زدم به یکی از رفیقام.. اومیدوارم اون مثل آبجی عزیزم اینجوری نزنه تو برجکم.
کاترین خواست نزدیکم شه، اما مث روانیا موهامو ریختم بهم و داد زدم:
- سمت من نیا، گورتو گم کن بروووو از جلو چشمم فقططططط
هیچی نگفت و دور شد..
رفتم سراغ موتورم... نشستم کنارش، بغلش کردم.
به معنای واقعی نابود شده بود...
همونجور که بغلش کرده بودم و دست میکشیدم به فرمونش، با تمام سختی ای که خودمو کنترل کرده بودم، شکست خوردم و یه قطره سمج اشک از چشمام روونه بدنه موتورم شد.
خودمو جمع و جور کردم، رفیقم اومد دنبالم و رفتیم..
𓂃
رفتیم بیمارستان؛ سرم و دست چپم شکسته بود و پای راستم در رفته بود.. تمام تنم کوفته بود.
سرم تقویتی و مسکن بهم زده بودن، پلکام سنگین شدن و خوابم برد..
⋆
#نورآبی #پارت23
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐𝟒
_ساعتِ21:18شب،12مِی_
• به روایت لینا •
بالای کوه نشسته بودیم و من تکیه داده بودم شونه تئو؛ خیره به آسمون بودیم.. نسیم خنکی صورتمونو نوازش میکرد.
امشب آسمون ستاره بارون شده بود و مثل همیشه ماه بین اینهمه ستاره میدرخشید..
به یه شماره که داشت چشمک میزد اشاره کردم و گفتم:
- دیدیششش؟؟
- آرهه ستاره چشمک زنهه
مکث. و بعد پرسیدم:
- میگم تئوو
همونجور که خیره به ستاره ها بود جواب داد:
- جون دلم؟
این جون دلم گفتناش منو ذوقی میکرد
- به ستاره چشمک زن اعتقاد داری؟
نفس.
- معلومه که آره.. من هر وقت به یه ستاره خیره شدم به یاد تو، بهم چشمک زده..
لبخندی مهمون لبم شد.
- یعنی هربار که چشمک زده، فکرکردی منم همون لحظه بهت فکر میکنم؟
سرش رو آروم چرخوند سمتم. اون نگاه آرومش.. همونی که انگار یه دنیا حرف پشتش پنهون بود؛ خیره چشمام شد.
- نه.
متعجب نگاهش کردم.
- پس؟
لبخند زد.
- مطمئنم.
ابروهام بالا رفت.
- فرقش چیه؟
نگاهش دوباره برگشت سمت آسمون.
- فکر کردن، احتمال داره.. اما بعضی آدمارو مطمئنی. مطمئنی یه گوشه ای از قلبشون زندگی میکنی؛ حتی وقتی هزار کیلومتر ازشون دوری.
نفسم آروم بیرون رفت. سکوت بینمون نشست؛ ازون سکوت های پر حرف شیرین..
دستم آروم رفت سمت دستش. انگشتام لای انگشتاش گره خورد.
- تئو..
- جونم ستاره؟
- اگه یه روز.. من نباشم؛ بازم به ستاره چشمک زن نگاه میکنی؟
اینار سریع برگشت سمتم. اخم ریزی کرد.
- ازین سوالا نپرس.. لطفا.
- خب فرضی..
آه کوتاهی کشید.
- نمیدونم آینده چی میشه.. اما یه چیزو خوب میدونم.
منتظر موندم.
- اگه یه شب آسمونو نگاه کنم و ستاره ای چشمک بزنه؛ اولین اسمی که از دلم و مغزم رد میشه، اسم توئه..
قلبم بی اختیار تند تر زد. سرمو گذاشتم رو شونش و آروم لب زدم:
- پس قول بده هیچوقت نگاه کردن به آسمونو فراموش نکنی..
لبخند زد.
- توهم قول بده هیچوقت خاموش نشی.. چون ماه، هرچقدر هم قشنگ باشه؛ بدون ستارهش، هیچه..
باد آروم بین موهامون پیچید..
یه ستاره از آسمون رد شد. بی اختیار با ذوق گفتم:
- عهه ستاره دنباله داررر
خندید.
- زود.. آرزو کننن
چشمامو بستم.
آرزوم خیلی ساده بود؛ اما یه دنیا حتی بیشتر ارزش داشت برام..
فقط دلم میخواست این خنده ها، این شونه، این دست.. هیچوقت تبدیل به خاطره نشن...
سکوت بینمون دوباره برگشت؛ اما همین سکوت هم داشت لبخند میزد..
سرمو بیشتر به شونه تئو تکیه دادم. صدای منظم تپش قلبش با صدای باد و خش خش برگ ها باهم قاطی شده بود و یکی از قشنگترین موسیقیای بود که تا این شب شنیده بودم..
زیر لب، اونقدر آروم که فقط خودم بشونم، گفتم:
- کاش زمان همینجا وایسه..
تئو بدون اینکه نگاهم کنه ازون لبخندای حال خوب کنشو زد..
- وایساده.
منعجب سرمو بلند کردم. آروم ادامه داد:
- وقتی کنار توام، ساعت از کار میوفته.. دنیا از حرکت می ایسته و تنها چیزی که باقی میمونه... من و توییم...
لبخند زدم.
شاید حق با اون بود.. بعضی شبا اینقدر قشنگن که حتی زمان هم دلش نمیاد تمومشون کنه..
همونجا، زیر آسمونی که پر از ستاره بود، برای اولین بار فهمیدم خوشبختی همیشه یه اتفاق بزرگ نیست؛ گاهی فقط... شونه کسیه که دلت، خونه شو توی اون پیدا کرده..
⋆
#نورآبی #پارت24