eitaa logo
جنگل ِستآره‌آبی؛
51 دنبال‌کننده
2 عکس
2 ویدیو
0 فایل
𝗘𝘃𝗲𝗿𝘆 𝘀𝗵𝗮𝗱𝗲 𝗼𝗳 𝗯𝗹𝘂𝗲 𝘁𝗲𝗹𝗹𝘀 𝗮 𝘀𝘁𝗼𝗿𝘆..
مشاهده در ایتا
دانلود
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐𝟐 _ساعتِ16:40عصر،12مِی_ • به روایت لوکا • موتورمو آوردم تو محوطه، یه دستی به سر و روش بکشم و برم عشقو حال. همونجور که قربون صدقش میرفتم و دستمال میکشیدم، صدای یه دختر توجهمو جلب کرد. برگشتم سمت صدا - موتورت R7 عه، اره؟ جالب بود. - آره - دو سیلندری دیگه؟ الان میخواست اطلاعاتشو به رخم بکشه یا چی؟ - بازم آره اومد نزدیکتر. - خیلی آشنایی، میشناسمت؟ یادم اومد این دختره کیه. دختر دوست بابای تئو.. اسمش چییود خدایا.. یادم نمیاد - برادر لینام.. میشناسمت، اما اسمت یادم نمیاد. دستشو آورد جلو براس دست دادن - خوشبختم، کاترینم. با اکراه دستمو بردم جلو و دست دادم - لوکا اومد سمت موتورمو دست کشید به چراغاش و فرمون.. چیکار داره؟ - موتور موردعلاقمه.. خودمم ازش دارم، دقیقا همین مدل و همین رنگ.. بمنچه خب، وا - خب؟ خیره به موتور، لب زد: - خیلی وقته خونه نرفتیم، دلم براش تنگ شده. یه موتور سواریمون نشه؟ عجب بابا - وصله جونمه این موتور، دست کسی نمیدمش. میخوای بیای باید ترکم بشینی. خندید - نترس، بلدم. خودم باشگاهم دارم. عو جالب شد. کنجکاو شدم رانندگیشو ببینم - باش پس. ولی خودمم باید باشم. - باشه، پشتم بشین. خوبه؟ ته دلم راضی نبودم ولی گفتم: - خیلیخب؛ بریم. ما دو نفر بودیم و یه کلاه کاسکت. میدم به اون، به هرحال اون رانندس و واجب تره براش کلاه.. کلاهو گرفتم سمتش - ممنون - خواهش لینا بفهمه با این دختره رفتم موتور سواری، کَلمو میکَنه. بیخیال بابا، دنیا دو روزه بزا بریم موتورسواری حال کنیم سوار شدیم، حرکت کرد سمت خیابون. راهنماییش کردم سمت اتوبان. سرعت اونقد بالا بود که اصن صدا به صدا نمیرسید. دروغ چرا، ترسیدم. خیلی ترسیدم. یه وقت بلایی سر موتور قشنگم نیاد.. داد زدم تا تونستم داد زدم و با اخرین درجه صدام گفتم: - آروووم برووو، جلو دست اندازهه، سرعتو کم کننن. دریغ از یه ذره توجه. سرعت وحشتناک بالا بود و الان... رسیدیم به دست انداز.. چشمامو بستم و خودمو برای هر اتفاقی آماده کردم.. و تمام. بلخره اتفاق افتاد. پرت شدم رو آسفالت، اون با موتور رفت تو تیر برق وسط جاده. و آخرین چیزی که حس کردم؛ رد گرم خون روی سرم بود.. 𓂃 • به روایت لینا • اومده بودیم خارج از شهر، تو طبیعت. بگن طبیعتو توصیف کن، فقط میتونم بگم: حس ِزندگی.. چمن ها یه دست همه جا رو پوشونده بودن و گل های بابونه زینت این جامه قشنگ طبیعت بود.. پرنده ها آواز میخوندن و از همدیگه دلبری میکردن. آسمون مثل یه دریای بی انتها بود و ابرهای سفید و نرمالو و نازنازک، حکم کشتی های تو دریا رو داشتن. و قشنگترین بخش ماجرا؛ حضور نورم کنار من بود.. همونجور که قدم میزدیم و از قشنگیای اینجا کیف میکردیم، یهو وایساد و گفت: - لینا لینا، میای رو گردنم؟ انتظارشو نداشتم، ولی مثل بچه ها پریدم بالا و گفتم: - آره آرههه خم شد و منم بدون مکث رفتم رو گردنش نشستم - گردنت به چوخ نرههه یه وقت خندید. قلبم با خندش اکلیل پمپاژ کرد - فسقلچه مگه تو چقد وزن داری که گردنم به چوخ بره دستشو گرفتم و بازش کردم، عجب کیفی میدهه - میگم تئو چه باحاله دنیا از بالا - ها؟ - منظورم اینه که شما قد بلندا از بالا که دنیارو میبینین چقد باحاله - هااااا، شما کوچولوهاعم از پایین دنیا رو میبینین، ریز ترین چیزا و ظریف ترین چیزارو کشف میکنین - و در مقابل شماهم به آسمون نزدیکترین و قشنگیای آسمونو کشف میکنین تفسیر قشنگی بود.. از ذوق میخندیدم و از خنده من، تئو خندش میگرفت امروز خیلی قشنگ بود همچیز؛ امروزم مثل روزهای قبل حک شد تو دفتر خاطرات قلبم.. ⋆
پارت بیست‌ودوم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐𝟑 _ساعتِ19:26عصر،12مِی_ • به روایت لوکا • پلکام سنگین بودن، اما به هر سختی که بود بازشون کردم. دیدم تار بود، چنبار پشت سرهم پلک زدم تا دیدم برگرده.. دست چپمو نمیتونستم تکون بدم، خیلی درد داشت.. دست راستمو تکیه گاه قرار دادمو به یه بدبختی تونستم بشینم.. تا جایی که یادم میاد، من تو جاده افتاده بودم، اما الان کنار جاده تو خاکوخول بودم- یکم اینور و اونورو نگاه کردم، چشمم خورد به کاترین که داشت موتورمو می‌آورد این طرف؛ قلبم مچاله شد وقتی دیدمش.. من اینهمه وقت مثل جونم ازش مراقبت کرده بودم؛ اما در کسری از ثانیه به دست اون دختر، پودر شد.. طاقت دیدن موتورمو این شکلی نداشتم.. خودم به درک، ولی اون... کاترین اومد سمتم. - زنده ای؟ خدای من. این چقد پرروئه. کاش گمشه از جلو چشمم. - چرا گوش ندادی سرعتو کم نکردی؟ خندید. - دیگه دیر شده بود. فایده نداشت. دلم میخواست همینجا خفش کنم. - زندگیمو نابود کردی. خنده‌ش بیشتر شد.. از حرص ممکن بود الان سکته رو بزنم - بمیر بابا، هه زندگیم.. اگه زندگیت بود چرا دادیش دست من پس کنترل نداشتم دیگه رو خودم.. داد زدم - خفه شو عوضیییی خندشو جمع کرد - باش بابا آروم. الان چیکار کنیم چجوری بریم گوشیمو در آوردم، هنوز سالم بود - تورو نمیدونم، ولی من زنگ میزنم لینا شمارشو گرفتم یه بوق. دو بوق. سه بوق. جواب بده دیگه لعنتی چهار بوق. خواستم قطع کنم که صداش پیچید تو گوشم.. پر انرژی.. دلم نیمد حالشو خراب کنم بگم چیشدم.. - سلااممم خرهه جواب دادم - سلام گاو - خروس بی محل، چیکار داری؟ مثل اینکه مزاحم خوشیش شدم.. - میگم لینا.. - ها بگو - بیشعور، ها چیه دیگه. باید بگی جونم داداش قشنگم - برو بابااا، کاری نداری قطع کنم ملت آبجی دارن، ماهم آبجی داریم.. تف - میتونی بیای یجا دنبالم؟ مـ..... حتی نذاشت جملم کامل شه.. - نه، با تئو بیرونم. خدافظ. قطع شد.. هعی.. نو که میاد به بازار، کهنه میشه دل آزار.. زیر لب غر زدم: - د آخهه لعنت بهت، تا دیروز فقط منو داشتی. هیچ رفیقی نداشتی. روزای غمت با من بود. روزای شادیت با من بود. تنفر داشتی از صمیمیت و وابستگی. چیشد یهو؟ این پسره از کجا پیداش شد؟ لعنت به همتون.. لوکای بیچاره، همیشه کمک میکنی، دل میسوزونی، همدردی میکنی، دلقک بازی در میاری غماشونو فراموش کنن، آخر سر چی.. وقتی نیاز داری بهشون؛ اینجوری میزنن تو برجکت.. گوشی رو با عصبانیت پرت کردم زمین. مهم نبود برام، کی چی فکر میکنه.. کی حرفامو شنیده.. فقط میخوام خالی شم.. لبریز بودم.. فقط میخواستم غر بزنم.. داد بزنم.. دلقکا حق ندارن گریه کنن، شکایت کنن، حرف بزنن، فقط باید یکار کنن.. هر چیزی که بشه، با یه لبخند ازش رد شن.. و روی دلقکشونو حفظ کنن یه وقت بقیه نفهمن چقد دلشون پره، چقد نیاز به کمک دارن.. بیخیال.. پاشدم با همون پای لنگم، گوشیمو برداشتم زنگ زدم به یکی از رفیقام.. اومیدوارم اون مثل آبجی عزیزم اینجوری نزنه تو برجکم. کاترین خواست نزدیکم شه، اما مث روانیا موهامو ریختم بهم و داد زدم: - سمت من نیا، گورتو گم کن بروووو از جلو چشمم فقططططط هیچی نگفت و دور شد.. رفتم سراغ موتورم... نشستم کنارش، بغلش کردم. به معنای واقعی نابود شده بود... همونجور که بغلش کرده بودم و دست میکشیدم به فرمونش، با تمام سختی ای که خودمو کنترل کرده بودم، شکست خوردم و یه قطره سمج اشک از چشمام روونه بدنه موتورم شد. خودمو جمع و جور کردم، رفیقم اومد دنبالم و رفتیم.. 𓂃 رفتیم بیمارستان؛ سرم و دست چپم شکسته بود و پای راستم در رفته بود.. تمام تنم کوفته بود. سرم تقویتی و مسکن بهم زده بودن، پلکام سنگین شدن و خوابم برد.. ⋆
پارت بیست‌وسوم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐𝟒 _ساعتِ21:18شب،12مِی_ • به روایت لینا • بالای کوه نشسته بودیم و من تکیه داده بودم شونه تئو؛ خیره به آسمون بودیم.. نسیم خنکی صورتمونو نوازش میکرد. امشب آسمون ستاره بارون شده بود و مثل همیشه ماه بین اینهمه ستاره میدرخشید.. به یه شماره که داشت چشمک میزد اشاره کردم و گفتم: - دیدیششش؟؟ - آرهه ستاره چشمک زنهه مکث. و بعد پرسیدم: - میگم تئوو همونجور که خیره به ستاره ها بود جواب داد: - جون دلم؟ این جون دلم گفتناش منو ذوقی میکرد - به ستاره چشمک زن اعتقاد داری؟ نفس. - معلومه که آره.. من هر وقت به یه ستاره خیره شدم به یاد تو، بهم چشمک زده.. لبخندی مهمون لبم شد. - یعنی هربار که چشمک زده، فکرکردی منم همون لحظه بهت فکر میکنم؟ سرش رو آروم چرخوند سمتم. اون نگاه آرومش.. همونی که انگار یه دنیا حرف پشتش پنهون بود؛ خیره چشمام شد. - نه. متعجب نگاهش کردم. - پس؟ لبخند زد. - مطمئنم. ابروهام بالا رفت. - فرقش چیه؟ نگاهش دوباره برگشت سمت آسمون. - فکر کردن، احتمال داره.. اما بعضی آدمارو مطمئنی. مطمئنی یه گوشه ای از قلبشون زندگی میکنی؛ حتی وقتی هزار کیلومتر ازشون دوری. نفسم آروم بیرون رفت. سکوت بینمون نشست؛ ازون سکوت های پر حرف شیرین.. دستم آروم رفت سمت دستش. انگشتام لای انگشتاش گره خورد. - تئو.. - جونم ستاره؟ - اگه یه روز.. من نباشم؛ بازم به ستاره چشمک زن نگاه میکنی؟ اینار سریع برگشت سمتم. اخم ریزی کرد. - ازین سوالا نپرس.. لطفا. - خب فرضی.. آه کوتاهی کشید. - نمیدونم آینده چی میشه.. اما یه چیزو خوب میدونم. منتظر موندم. - اگه یه شب آسمونو نگاه کنم و ستاره ای چشمک بزنه؛ اولین اسمی که از دلم و مغزم رد میشه، اسم توئه.. قلبم بی اختیار تند تر زد. سرمو گذاشتم رو شونش و آروم لب زدم: - پس قول بده هیچوقت نگاه کردن به آسمونو فراموش نکنی.. لبخند زد. - توهم قول بده هیچوقت خاموش نشی.. چون ماه، هرچقدر هم قشنگ باشه؛ بدون ستاره‌ش، هیچه.. باد آروم بین موهامون پیچید.. یه ستاره از آسمون رد شد. بی اختیار با ذوق گفتم: - عهه ستاره دنباله داررر خندید. - زود.. آرزو کننن چشمامو بستم. آرزوم خیلی ساده بود؛ اما یه دنیا حتی بیشتر ارزش داشت برام.. فقط دلم میخواست این خنده ها، این شونه، این دست.. هیچوقت تبدیل به خاطره نشن... سکوت بینمون دوباره برگشت؛ اما همین سکوت هم داشت لبخند میزد.. سرمو بیشتر به شونه تئو تکیه دادم. صدای منظم تپش قلبش با صدای باد و خش خش برگ ها باهم قاطی شده بود و یکی از قشنگترین موسیقی‌ای بود که تا این شب شنیده بودم.. زیر لب، اونقدر آروم که فقط خودم بشونم، گفتم: - کاش زمان همینجا وایسه.. تئو بدون اینکه نگاهم کنه ازون لبخندای حال خوب کنشو زد.. - وایساده. منعجب سرمو بلند کردم. آروم ادامه داد: - وقتی کنار توام، ساعت از کار میوفته.. دنیا از حرکت می ایسته و تنها چیزی که باقی میمونه... من و توییم... لبخند زدم. شاید حق با اون بود.. بعضی شبا اینقدر قشنگن که حتی زمان هم دلش نمیاد تمومشون کنه.. همونجا، زیر آسمونی که پر از ستاره بود، برای اولین بار فهمیدم خوشبختی همیشه یه اتفاق بزرگ نیست؛ گاهی فقط... شونه‌ کسیه که دلت، خونه‌ شو توی اون پیدا کرده.. ⋆
پارت بیست‌وچهارم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐𝟓 _ساعتِ22:47شب،12مِی_ لبخند از روی لبم کنار نمیرفت. دستمون تو دست همدیگه بود و داشتیم از کوه میومدیم پایین. یه صدایی توجهمو جلب کرد.. فک کنم صدای ویبره گوشیم بود.. مث اینکه داره زنگ میخوره. درش آوردم؛ اما تماس قطع شده بود.. 18 تماس از دست رفته از لوکا.. - کی بود؟ - لوکا.. مث اینکه خیلی زنگ زده، سایلنت بوده نشنیدم.. - زنگش بزن، شاید کار داره چرا اینهمه زنگ زده بود؟ عجیب بود.. شمارشو گرفتم؛ بلافاصله تماس وصل شد - سلامم داداشییی صدایی از پشت خط نشنیدم.. - الوو؟ لوکا؟؟ نفس.. صدای نفساش میومد.. اما حرفی نمیزد.. یاد تماس عصر افتادم.. خیلی تند رفتم. یعنی از دستم ناراحت شده؟ باز صداش زدم.. - لوکا... حرف بزن.. صداش بلخره به گوش رسید.. اما مثل همیشه پر انرژی و سر زنده نبود.. - سلام.. آبجی. هیچوقت اینجوری حرف نمیزد... نگران شدم. - خوبی.؟ چند ثانیه گذشت. بعد، صدای پوزخندش به گوشم رسید. - نمیدونم.. ناخودآگاه دستم محکم دور بازوی تئو حلقه شد.. ترسیدم.. - داداش.. چیشده؟ سکوت. بعد خیلی آروم با لحن مظلومانه ای گفت: - همون داداشی که امروز براش وقت نداشتی بیای... سرمو انداختم پایین، عذاب وجدان کل وجودمو گرفت.. حرفش حق بود.. حق داشت ناراحت شه.. اما شنیدنش درد داشت.. - لوکا.. من.. حرفمو برید. - بیخیال.. ولش کن.. یه نفس عمیق کشید. - الان دیگه مهم نیست. صدای بوق دستگاهی از اون طرف خط شنیده شد. دلم هری ریخت.. - کجای تو؟؟ ولوم صداش خیلی آروم بود.. خیلی خیلی آروم.. - بیمارستان.. ترسید کل وجودمو فراگرفت - چی؟ بیمارستان برای چی؟ - تصادف کردم نفسم برید، مدام تو سرم تکرار شد.. "تصادف کردم.. تصادف کردم.. تصادف....." - کدوم بیمارستان؟ حالت خوبه؟ خیلی آسیب دیدی؟ لوکا تروخدا حرف بزن.. صدای خسته‌ش دوباره اومد - خوبم.. از صداش معلوم بود داره دروغ میگه.. خوب نیست... - دستم شکسته، سرمم بخیه خورده.. چیزی نیست. چشمام پر شدن. - چیزی نیست؟ دیوونه شدی؟ - گفتم که.. خرابکاری کردم. مکث. - اگه.. اگه خواستی.. و مزاحمت نبودم.. یه سر بیا اینجا.. لوکیشنو میفرستم.. خواستم چیزی بگم اما تماس قطع شد. گوشی از دستم میخواست سر بخوره اما قبلش، تئو گرفتش. با نگرانی دست گذاشت رو شونم و گفت: - لوکا چیزیش شده؟ با هزار زحمت لب باز کردم. - تصادف کرده.. بدون اینکه فکری کنه، گفت - بریم. و در تند ترین حالت ممکن خودمون رو رسوندیم به ماشین.. 𓂃 در اتاق رو هل دادم و وارد شدم، صدای باز شدنش باعث شد لوکا سرشو برگردونه.. چشمام مستقیم رفت روی بانداژ سرش، بعد گچ دستش، و در نهایت زخم های ریز و درشت روی صورتش.. گلوم خشک شد، با صدایی که از ته چاه میومد گفتم: - داداش.. چند ثانیه فقط نگاهم کرد. و بعد ازم رو برگردوند، هیچی نگفت.. همین سکوتش شد تیر و خورد تو قلبم. همین سکوتش بدتر از هر داد و فریادی بود. آروم رفتم جلو.. - خوبی؟ لبخند تلخی زد. - معلوم نیست؟ عالیم. اشکام جمع شدن. - لوکا.. من.. بی توجه به من، رو به تئو گفت - تئو.. تئو که کنارم ایستاده بود سرشو بلند کرد - جان؟ - میشه چند دقیقه تنهامون بزاری؟ نگاهش بین منو لوکا رد و بدل شد. و در نهایت گفت - تو سالن میمونم و رفت.. درکه بسته شد، دوباره سکوت برگشت.. سکوت سنگینی بود.. تحملشو نداشتم.. یه قدم دیگه نزدیک شدم. - داداش من.. واقعا... با صدای آروم ولی یخ زدش حرفمو قطع کرد - چند بار زنگ زدم؟ سرمو انداختم پایین - هیجده بار پوزخندی زد. - آفرین شمردیشونم بغضم ترک برداشت. - گوشی سایلنت بود دوباره پوزخند.. - آره.. فهمیدم. - لوکا به خدا... این بار صداشو برد بالا - به خدا چی؟ از جا پریدم. اولین باری بود که سرم اینجوری داد میزد.. - به خدا حواست نبود؟ به خدا سرت گرم بود؟ یا... به خدا من دیگه آدم مهم زندگیت نیستم؟ اشکام سرازیر شدن.. - اینجوری نگو.. خندید. خنده ای که هیچ شباهتی به خنده های همیشگیش نداشت.. - چرا نگم؟ نگاهش اومد بالا و گره خورد تو چشام. - میدونی اون لحظه که افتاده بودم کنار جاده، دلم کیو میخواست؟ صدام در نمیومد.. - تو یه مکث کرد. - فقط تو. لبمو گاز گرفتم و صدای هق هقم رو خفه کردم. - بهت زنگ زدم.. اونجوری جوابمو دادی.. و در نهایت یه غریبه منو رسوند بیمارستان، نه آبجیم.. بعدش دوباره زنگ زدم.. جواب ندادی.. چندین بار زنگ زدم.. بازم هیچی، بیخیال شدم. دیگه نتونستم خودمو نگه دارم، رفتم. سمت تختش.. - ببخشید.. دستمو بردم سمت دست سالمش و خواستم لمسش کنم، اما آروم عقب کشیدش..
همین حرکتش، قلبمو هزار برابر تیکه تیکه تر کرد. - هرچی بگی حق داری. هق زدم. - هرچی.. - حق دارم؟ سرشو کج کرد - پس بزار یه چیز دیگم بگم. منتظر نگاهش کردم. - خیلی دلم شکست، لینا... نه داد زد، نه توهین کرد، نه دعوا.. و همین لحن آرومش منو درهم کوبید. - من همیشه فک میکردم.. نفسشو اروم داد بیرون - هروقت زمین بخورم، اولین کسی که میاد سمتم، تویی. نگاه کرد به گچ دستش - اشتباه فکر میکردم.. اشکام نفسمو بریده بود.. دنیا رو سرم آوار شده بود.. - نه... اینجوری.. اینجوری نیست.. - پس چجوریه؟ جوابی نداشتم، واقعا نداشتم. چند دقیقه فقط صدای گریه های من بود که تو اتاق میپیچید.. لوکا اروم سرشو برگردوند سمت پنجره؛ با لحن خسته‌ش گفت: - برو.. با ناباوری نگاهش کردم - لوکا.. - امشب حوصله دیدن هیچکسو ندارم، حتی تو. چند ثانیه فقط بهش خیره موندم. بعد با پاهایی که جون نداشتن از در رفتم بیرون. تئو همونجا وایساده بود. تا منو دید رنگ از صورتش پرید - لینا.. چیشد؟ دیگه نمیتونستم تحمل کنم، پناه آوردم به آغوشش.. محکم بغلش کردم و زدم زیر گریه.. از پشت سرمون، لوکا هنوز به پنجره خیره بود اما همین که در بسته شد، قطره اشکی بیصدا از گوشه چشمش افتاد پایین... ⋆
پارت بیست‌وپنجم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐𝟔 • به روایت لوکا • نمی‌دونم چقدر گذشته بود.. شاید دو ساعت، شاید بیشتر. اثر مسکن پلکامو سنگین کرده بود، اما خوابم نمیبرد. چند دقیقه فقط به پنجره خیره موندم، چراغا تار شده بودن.. شایدم چشمای من بود که درست نمیدید.. صدای در دوباره اومد؛ فکر کردم لیناست. اما پرستار بود. - همراهتون هنوز بیرونه، میگفت تا نبخشینش نمیره ازینجا. تلخ خندیدم. - لجبازه.. - خب.. شماهم کم لجباز نیستین. از اتاق رفت بیرون. سرمو تکیه دادم به تخت. لعنتی مگه میشد نبخشمش؟ به روی خودم نیاوردم اما با هر اشکی که میریخت، قلبم چندین برابر آتیش میگرفت. مگه میشد ازش متنفر باشم؟ همون دختری بود که از بچگیش خودم بزرگش کرده بودم؛ زمین که میخورد قبل از اینکه گریه کنه من صدبرابر بجای اون درد میکشیدم.. ولی؛ اینبار واقعا دلم شکسته بود. چند دقیقه بعد با همون سرمی که به دستم وصل بود، از تخت پاشدم. در اتاقو بازکردم؛ لینا روی صندلی خوابش برده بود.. سرش رو شونه تئو بود و چشماش... از گریه زیاد ورم کرده بودن. تئو تا منو دید، خواست بلند شه که جلوشو گرفتم - بشین بابا، خوابه بچه اشاره کرد به جای خالی کنار لینا که بشینم، نشستم همونجا. با صدای آرومی گفت: - خوبی؟ سر تکون دادم. سوییشرتشو انداخته بود رو لینا. خطاب بهم گفت - میخوای برم بیرون؟ - نه.. خم شدم. آروم موهای بهم ریخته روی صورت لینا رو کنار زدم. زیر لب گفتم: - گاو اکثرا با همین اسم صداش میزدم. پلکش لرزید.. اما هنوز خواب بود. پتوی نازک بیمارستانو آوردم و انداختم روش. بعد برگشتم که برم سمت اتاق. تئو صدام زد - لوکا برگشتم سمتش. - هنوز ازش ناراحتی؟ چند ثانیه حرفی نزدم. - آره.. مکث. - ولی بیشتر از اون، از خودم ناراحتم که وقتی اسممو صدا زد نتونستم بخندم. اشکشو در آوردم.. نفس عمیقی کشیدم. - ببخشید من.. نمیتونم... نمیتونم اینجوری ببینمش و سریع رفتم تو اتاق. برگشتم سرجای قبلیمو باز سرمو به تخت تکیه دادم. لعنتی.. چرا هرچی بیشتر سعی میکردم ازش دلخور بمونم، تصویر گریه کردنش از جلو چشم پاک نمیشد؟ نفس کلافه ای کشیدم و دست کشیدم روی صورتم. صدای تقه آرومی اومد. - بله در آروم باز شد. تئو بود. یه لیوان قهوه دستش بود. اومد داخل و گذاشتش روی میز کنار تخت. - گفتم شاید خوابت نبره.. نگاهش کردم. - ممنون. خواست برگرده که صداش زدم. - تئو برگشت سمتم. - یه سوال - بپرس مکث. - وقتی اومد بیرون... خیلی گریه کرد؟ نگاهش آروم افتاد رو زمین. - بیشتر از چیزی که فکرشو کنی. دستم مشت شد - لعنت.. اومد نزدیکتر - میدونی.. لینا از اون آدماییه که وقتی مقصره، بیشتر از همه خودشو سرزنش میکنه. از وقتی اومد بیرون مدام میگفت"حق داره.. حق داره ازم ناراحت باشه.. حق داره ازم متنفر باشه" گلوم خشکید، سرمو انداختم پایین - منم خب حق داشتم.. - داشتی. بدون مکث اینو گفت و بعد ادامه داد: - ولی اونم یه اشتباه کرد؛ نه اینکه فراموشت کرده باشه.. چیزی نگفتم.. راست میگفت؛ یکم شلوغش کردم.. سکوت اتاق سنگین بود. بعد چند ثانیه تئو گفت: - فقط.. زیاد طولش نده. ابروهام بالا پرید - چیو؟ لبخند محوی زد. - قهرتو - چرا؟ به بیرون اتاق اشاره کرد. - چون تا وقتی مطمئن نشه از ته دل بخشیدیش، وضعیتش همینه.. تو که نمیخوای اینجوری بمونه، میخوای؟ ناخواسته خندم گرفت - گاوه تئو هم خندید - آره دیگه مث خودت. - بیشعور برای اولین بار بعد تصادف بلخره خنده نشست کنج لبم. شاید هنوز دلم شکسته بود.. اما حقیقت اینه که هیچوقت بلد نبودم از لینا بیشتر از یه روز دلخور بمونم. همون موقع صدای هق هق خفه ای از بیرون اتاق اومد. تئو گفت: - فک کنم بیدار شده.. بی اختیار از جام پاشدم و همزمان رفتیم سمت در. در اتاقو باز کردم لینا روی همون صندلی نشسته بود. همین که نگاهمون بهم افتاد، اشکاشو پاک کرد. حس کردم میخواد لبخند بزنه اما نمیتونه.. آروم گفت - سلام.. چند ثانیه فقط نگاهش کردم. نفسی کشیدم و بعد گفتم: - بیا اینجا با تردید نگام کرد - با.. با منی؟ اخم مصنوعی کردم. - نه با دیوارم از جاش بلند شد و اومد سمتم همین که بهم نزدیک شد، با دست سالمم، بدون اینکه چیزی بگم کشیدمش تو بغلم. چند ثانیه طول کشید تا باورش بشه. بعد یهو محکم بغلم کرد و زد زیر گریه - ببخشید.. ببخشید داداش.. دستم رفت لای موهاش. - هیس... گریه‌ش بیشتر شد. این چقد اشک داشت، اینهمه اشکو از کجا می‌آورد؟ - واقعا خواهر بدیم.. - نه.. آروم پشت سرش دست کشیدم - تو فقط یه گاوی وسط گریه خنده‌ش گرفت.. آره.. همینو میخواستم.
با آستینش اشکشو پاک و زد تو بازوم - خودت گاوی، خر خندیدم - بلخره گاوم یا خر؟ حرفی نزد، سرشو گذاشت رو سینم. - دیگه ازم ناراحت نیستی؟ چشمامو بستم. - اگه دوباره همچین کاری کنی، خودم خفه‌ت میکنم. مکث کردم. - ولی نه.. دیگه ناراحت نیستم. همین یه جمله کافی بود. انگار یه کوه از شونه هاش برداشته شد. تئو بلخره لب زد: - به به آشتی کردین بلخره؟ منو لینا همزمان گفتیم: - دخالت نکنن و بعد سه نفری زدیم زیر خنده.. تموم شد.. تهش فهمیدم... بعضی آدما هرچقدرم دلتو بشکنن، باز نمیتونی بیشتر از چند ساعت ازشون دلخور بمونی... لینا برای من، از همون آدما بود. ⋆