eitaa logo
جنگل ِستآره‌آبی؛
51 دنبال‌کننده
2 عکس
2 ویدیو
0 فایل
𝗘𝘃𝗲𝗿𝘆 𝘀𝗵𝗮𝗱𝗲 𝗼𝗳 𝗯𝗹𝘂𝗲 𝘁𝗲𝗹𝗹𝘀 𝗮 𝘀𝘁𝗼𝗿𝘆..
مشاهده در ایتا
دانلود
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐𝟒 _ساعتِ21:18شب،12مِی_ • به روایت لینا • بالای کوه نشسته بودیم و من تکیه داده بودم شونه تئو؛ خیره به آسمون بودیم.. نسیم خنکی صورتمونو نوازش میکرد. امشب آسمون ستاره بارون شده بود و مثل همیشه ماه بین اینهمه ستاره میدرخشید.. به یه شماره که داشت چشمک میزد اشاره کردم و گفتم: - دیدیششش؟؟ - آرهه ستاره چشمک زنهه مکث. و بعد پرسیدم: - میگم تئوو همونجور که خیره به ستاره ها بود جواب داد: - جون دلم؟ این جون دلم گفتناش منو ذوقی میکرد - به ستاره چشمک زن اعتقاد داری؟ نفس. - معلومه که آره.. من هر وقت به یه ستاره خیره شدم به یاد تو، بهم چشمک زده.. لبخندی مهمون لبم شد. - یعنی هربار که چشمک زده، فکرکردی منم همون لحظه بهت فکر میکنم؟ سرش رو آروم چرخوند سمتم. اون نگاه آرومش.. همونی که انگار یه دنیا حرف پشتش پنهون بود؛ خیره چشمام شد. - نه. متعجب نگاهش کردم. - پس؟ لبخند زد. - مطمئنم. ابروهام بالا رفت. - فرقش چیه؟ نگاهش دوباره برگشت سمت آسمون. - فکر کردن، احتمال داره.. اما بعضی آدمارو مطمئنی. مطمئنی یه گوشه ای از قلبشون زندگی میکنی؛ حتی وقتی هزار کیلومتر ازشون دوری. نفسم آروم بیرون رفت. سکوت بینمون نشست؛ ازون سکوت های پر حرف شیرین.. دستم آروم رفت سمت دستش. انگشتام لای انگشتاش گره خورد. - تئو.. - جونم ستاره؟ - اگه یه روز.. من نباشم؛ بازم به ستاره چشمک زن نگاه میکنی؟ اینار سریع برگشت سمتم. اخم ریزی کرد. - ازین سوالا نپرس.. لطفا. - خب فرضی.. آه کوتاهی کشید. - نمیدونم آینده چی میشه.. اما یه چیزو خوب میدونم. منتظر موندم. - اگه یه شب آسمونو نگاه کنم و ستاره ای چشمک بزنه؛ اولین اسمی که از دلم و مغزم رد میشه، اسم توئه.. قلبم بی اختیار تند تر زد. سرمو گذاشتم رو شونش و آروم لب زدم: - پس قول بده هیچوقت نگاه کردن به آسمونو فراموش نکنی.. لبخند زد. - توهم قول بده هیچوقت خاموش نشی.. چون ماه، هرچقدر هم قشنگ باشه؛ بدون ستاره‌ش، هیچه.. باد آروم بین موهامون پیچید.. یه ستاره از آسمون رد شد. بی اختیار با ذوق گفتم: - عهه ستاره دنباله داررر خندید. - زود.. آرزو کننن چشمامو بستم. آرزوم خیلی ساده بود؛ اما یه دنیا حتی بیشتر ارزش داشت برام.. فقط دلم میخواست این خنده ها، این شونه، این دست.. هیچوقت تبدیل به خاطره نشن... سکوت بینمون دوباره برگشت؛ اما همین سکوت هم داشت لبخند میزد.. سرمو بیشتر به شونه تئو تکیه دادم. صدای منظم تپش قلبش با صدای باد و خش خش برگ ها باهم قاطی شده بود و یکی از قشنگترین موسیقی‌ای بود که تا این شب شنیده بودم.. زیر لب، اونقدر آروم که فقط خودم بشونم، گفتم: - کاش زمان همینجا وایسه.. تئو بدون اینکه نگاهم کنه ازون لبخندای حال خوب کنشو زد.. - وایساده. منعجب سرمو بلند کردم. آروم ادامه داد: - وقتی کنار توام، ساعت از کار میوفته.. دنیا از حرکت می ایسته و تنها چیزی که باقی میمونه... من و توییم... لبخند زدم. شاید حق با اون بود.. بعضی شبا اینقدر قشنگن که حتی زمان هم دلش نمیاد تمومشون کنه.. همونجا، زیر آسمونی که پر از ستاره بود، برای اولین بار فهمیدم خوشبختی همیشه یه اتفاق بزرگ نیست؛ گاهی فقط... شونه‌ کسیه که دلت، خونه‌ شو توی اون پیدا کرده.. ⋆
پارت بیست‌وچهارم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐𝟓 _ساعتِ22:47شب،12مِی_ لبخند از روی لبم کنار نمیرفت. دستمون تو دست همدیگه بود و داشتیم از کوه میومدیم پایین. یه صدایی توجهمو جلب کرد.. فک کنم صدای ویبره گوشیم بود.. مث اینکه داره زنگ میخوره. درش آوردم؛ اما تماس قطع شده بود.. 18 تماس از دست رفته از لوکا.. - کی بود؟ - لوکا.. مث اینکه خیلی زنگ زده، سایلنت بوده نشنیدم.. - زنگش بزن، شاید کار داره چرا اینهمه زنگ زده بود؟ عجیب بود.. شمارشو گرفتم؛ بلافاصله تماس وصل شد - سلامم داداشییی صدایی از پشت خط نشنیدم.. - الوو؟ لوکا؟؟ نفس.. صدای نفساش میومد.. اما حرفی نمیزد.. یاد تماس عصر افتادم.. خیلی تند رفتم. یعنی از دستم ناراحت شده؟ باز صداش زدم.. - لوکا... حرف بزن.. صداش بلخره به گوش رسید.. اما مثل همیشه پر انرژی و سر زنده نبود.. - سلام.. آبجی. هیچوقت اینجوری حرف نمیزد... نگران شدم. - خوبی.؟ چند ثانیه گذشت. بعد، صدای پوزخندش به گوشم رسید. - نمیدونم.. ناخودآگاه دستم محکم دور بازوی تئو حلقه شد.. ترسیدم.. - داداش.. چیشده؟ سکوت. بعد خیلی آروم با لحن مظلومانه ای گفت: - همون داداشی که امروز براش وقت نداشتی بیای... سرمو انداختم پایین، عذاب وجدان کل وجودمو گرفت.. حرفش حق بود.. حق داشت ناراحت شه.. اما شنیدنش درد داشت.. - لوکا.. من.. حرفمو برید. - بیخیال.. ولش کن.. یه نفس عمیق کشید. - الان دیگه مهم نیست. صدای بوق دستگاهی از اون طرف خط شنیده شد. دلم هری ریخت.. - کجای تو؟؟ ولوم صداش خیلی آروم بود.. خیلی خیلی آروم.. - بیمارستان.. ترسید کل وجودمو فراگرفت - چی؟ بیمارستان برای چی؟ - تصادف کردم نفسم برید، مدام تو سرم تکرار شد.. "تصادف کردم.. تصادف کردم.. تصادف....." - کدوم بیمارستان؟ حالت خوبه؟ خیلی آسیب دیدی؟ لوکا تروخدا حرف بزن.. صدای خسته‌ش دوباره اومد - خوبم.. از صداش معلوم بود داره دروغ میگه.. خوب نیست... - دستم شکسته، سرمم بخیه خورده.. چیزی نیست. چشمام پر شدن. - چیزی نیست؟ دیوونه شدی؟ - گفتم که.. خرابکاری کردم. مکث. - اگه.. اگه خواستی.. و مزاحمت نبودم.. یه سر بیا اینجا.. لوکیشنو میفرستم.. خواستم چیزی بگم اما تماس قطع شد. گوشی از دستم میخواست سر بخوره اما قبلش، تئو گرفتش. با نگرانی دست گذاشت رو شونم و گفت: - لوکا چیزیش شده؟ با هزار زحمت لب باز کردم. - تصادف کرده.. بدون اینکه فکری کنه، گفت - بریم. و در تند ترین حالت ممکن خودمون رو رسوندیم به ماشین.. 𓂃 در اتاق رو هل دادم و وارد شدم، صدای باز شدنش باعث شد لوکا سرشو برگردونه.. چشمام مستقیم رفت روی بانداژ سرش، بعد گچ دستش، و در نهایت زخم های ریز و درشت روی صورتش.. گلوم خشک شد، با صدایی که از ته چاه میومد گفتم: - داداش.. چند ثانیه فقط نگاهم کرد. و بعد ازم رو برگردوند، هیچی نگفت.. همین سکوتش شد تیر و خورد تو قلبم. همین سکوتش بدتر از هر داد و فریادی بود. آروم رفتم جلو.. - خوبی؟ لبخند تلخی زد. - معلوم نیست؟ عالیم. اشکام جمع شدن. - لوکا.. من.. بی توجه به من، رو به تئو گفت - تئو.. تئو که کنارم ایستاده بود سرشو بلند کرد - جان؟ - میشه چند دقیقه تنهامون بزاری؟ نگاهش بین منو لوکا رد و بدل شد. و در نهایت گفت - تو سالن میمونم و رفت.. درکه بسته شد، دوباره سکوت برگشت.. سکوت سنگینی بود.. تحملشو نداشتم.. یه قدم دیگه نزدیک شدم. - داداش من.. واقعا... با صدای آروم ولی یخ زدش حرفمو قطع کرد - چند بار زنگ زدم؟ سرمو انداختم پایین - هیجده بار پوزخندی زد. - آفرین شمردیشونم بغضم ترک برداشت. - گوشی سایلنت بود دوباره پوزخند.. - آره.. فهمیدم. - لوکا به خدا... این بار صداشو برد بالا - به خدا چی؟ از جا پریدم. اولین باری بود که سرم اینجوری داد میزد.. - به خدا حواست نبود؟ به خدا سرت گرم بود؟ یا... به خدا من دیگه آدم مهم زندگیت نیستم؟ اشکام سرازیر شدن.. - اینجوری نگو.. خندید. خنده ای که هیچ شباهتی به خنده های همیشگیش نداشت.. - چرا نگم؟ نگاهش اومد بالا و گره خورد تو چشام. - میدونی اون لحظه که افتاده بودم کنار جاده، دلم کیو میخواست؟ صدام در نمیومد.. - تو یه مکث کرد. - فقط تو. لبمو گاز گرفتم و صدای هق هقم رو خفه کردم. - بهت زنگ زدم.. اونجوری جوابمو دادی.. و در نهایت یه غریبه منو رسوند بیمارستان، نه آبجیم.. بعدش دوباره زنگ زدم.. جواب ندادی.. چندین بار زنگ زدم.. بازم هیچی، بیخیال شدم. دیگه نتونستم خودمو نگه دارم، رفتم. سمت تختش.. - ببخشید.. دستمو بردم سمت دست سالمش و خواستم لمسش کنم، اما آروم عقب کشیدش..
همین حرکتش، قلبمو هزار برابر تیکه تیکه تر کرد. - هرچی بگی حق داری. هق زدم. - هرچی.. - حق دارم؟ سرشو کج کرد - پس بزار یه چیز دیگم بگم. منتظر نگاهش کردم. - خیلی دلم شکست، لینا... نه داد زد، نه توهین کرد، نه دعوا.. و همین لحن آرومش منو درهم کوبید. - من همیشه فک میکردم.. نفسشو اروم داد بیرون - هروقت زمین بخورم، اولین کسی که میاد سمتم، تویی. نگاه کرد به گچ دستش - اشتباه فکر میکردم.. اشکام نفسمو بریده بود.. دنیا رو سرم آوار شده بود.. - نه... اینجوری.. اینجوری نیست.. - پس چجوریه؟ جوابی نداشتم، واقعا نداشتم. چند دقیقه فقط صدای گریه های من بود که تو اتاق میپیچید.. لوکا اروم سرشو برگردوند سمت پنجره؛ با لحن خسته‌ش گفت: - برو.. با ناباوری نگاهش کردم - لوکا.. - امشب حوصله دیدن هیچکسو ندارم، حتی تو. چند ثانیه فقط بهش خیره موندم. بعد با پاهایی که جون نداشتن از در رفتم بیرون. تئو همونجا وایساده بود. تا منو دید رنگ از صورتش پرید - لینا.. چیشد؟ دیگه نمیتونستم تحمل کنم، پناه آوردم به آغوشش.. محکم بغلش کردم و زدم زیر گریه.. از پشت سرمون، لوکا هنوز به پنجره خیره بود اما همین که در بسته شد، قطره اشکی بیصدا از گوشه چشمش افتاد پایین... ⋆
پارت بیست‌وپنجم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐𝟔 • به روایت لوکا • نمی‌دونم چقدر گذشته بود.. شاید دو ساعت، شاید بیشتر. اثر مسکن پلکامو سنگین کرده بود، اما خوابم نمیبرد. چند دقیقه فقط به پنجره خیره موندم، چراغا تار شده بودن.. شایدم چشمای من بود که درست نمیدید.. صدای در دوباره اومد؛ فکر کردم لیناست. اما پرستار بود. - همراهتون هنوز بیرونه، میگفت تا نبخشینش نمیره ازینجا. تلخ خندیدم. - لجبازه.. - خب.. شماهم کم لجباز نیستین. از اتاق رفت بیرون. سرمو تکیه دادم به تخت. لعنتی مگه میشد نبخشمش؟ به روی خودم نیاوردم اما با هر اشکی که میریخت، قلبم چندین برابر آتیش میگرفت. مگه میشد ازش متنفر باشم؟ همون دختری بود که از بچگیش خودم بزرگش کرده بودم؛ زمین که میخورد قبل از اینکه گریه کنه من صدبرابر بجای اون درد میکشیدم.. ولی؛ اینبار واقعا دلم شکسته بود. چند دقیقه بعد با همون سرمی که به دستم وصل بود، از تخت پاشدم. در اتاقو بازکردم؛ لینا روی صندلی خوابش برده بود.. سرش رو شونه تئو بود و چشماش... از گریه زیاد ورم کرده بودن. تئو تا منو دید، خواست بلند شه که جلوشو گرفتم - بشین بابا، خوابه بچه اشاره کرد به جای خالی کنار لینا که بشینم، نشستم همونجا. با صدای آرومی گفت: - خوبی؟ سر تکون دادم. سوییشرتشو انداخته بود رو لینا. خطاب بهم گفت - میخوای برم بیرون؟ - نه.. خم شدم. آروم موهای بهم ریخته روی صورت لینا رو کنار زدم. زیر لب گفتم: - گاو اکثرا با همین اسم صداش میزدم. پلکش لرزید.. اما هنوز خواب بود. پتوی نازک بیمارستانو آوردم و انداختم روش. بعد برگشتم که برم سمت اتاق. تئو صدام زد - لوکا برگشتم سمتش. - هنوز ازش ناراحتی؟ چند ثانیه حرفی نزدم. - آره.. مکث. - ولی بیشتر از اون، از خودم ناراحتم که وقتی اسممو صدا زد نتونستم بخندم. اشکشو در آوردم.. نفس عمیقی کشیدم. - ببخشید من.. نمیتونم... نمیتونم اینجوری ببینمش و سریع رفتم تو اتاق. برگشتم سرجای قبلیمو باز سرمو به تخت تکیه دادم. لعنتی.. چرا هرچی بیشتر سعی میکردم ازش دلخور بمونم، تصویر گریه کردنش از جلو چشم پاک نمیشد؟ نفس کلافه ای کشیدم و دست کشیدم روی صورتم. صدای تقه آرومی اومد. - بله در آروم باز شد. تئو بود. یه لیوان قهوه دستش بود. اومد داخل و گذاشتش روی میز کنار تخت. - گفتم شاید خوابت نبره.. نگاهش کردم. - ممنون. خواست برگرده که صداش زدم. - تئو برگشت سمتم. - یه سوال - بپرس مکث. - وقتی اومد بیرون... خیلی گریه کرد؟ نگاهش آروم افتاد رو زمین. - بیشتر از چیزی که فکرشو کنی. دستم مشت شد - لعنت.. اومد نزدیکتر - میدونی.. لینا از اون آدماییه که وقتی مقصره، بیشتر از همه خودشو سرزنش میکنه. از وقتی اومد بیرون مدام میگفت"حق داره.. حق داره ازم ناراحت باشه.. حق داره ازم متنفر باشه" گلوم خشکید، سرمو انداختم پایین - منم خب حق داشتم.. - داشتی. بدون مکث اینو گفت و بعد ادامه داد: - ولی اونم یه اشتباه کرد؛ نه اینکه فراموشت کرده باشه.. چیزی نگفتم.. راست میگفت؛ یکم شلوغش کردم.. سکوت اتاق سنگین بود. بعد چند ثانیه تئو گفت: - فقط.. زیاد طولش نده. ابروهام بالا پرید - چیو؟ لبخند محوی زد. - قهرتو - چرا؟ به بیرون اتاق اشاره کرد. - چون تا وقتی مطمئن نشه از ته دل بخشیدیش، وضعیتش همینه.. تو که نمیخوای اینجوری بمونه، میخوای؟ ناخواسته خندم گرفت - گاوه تئو هم خندید - آره دیگه مث خودت. - بیشعور برای اولین بار بعد تصادف بلخره خنده نشست کنج لبم. شاید هنوز دلم شکسته بود.. اما حقیقت اینه که هیچوقت بلد نبودم از لینا بیشتر از یه روز دلخور بمونم. همون موقع صدای هق هق خفه ای از بیرون اتاق اومد. تئو گفت: - فک کنم بیدار شده.. بی اختیار از جام پاشدم و همزمان رفتیم سمت در. در اتاقو باز کردم لینا روی همون صندلی نشسته بود. همین که نگاهمون بهم افتاد، اشکاشو پاک کرد. حس کردم میخواد لبخند بزنه اما نمیتونه.. آروم گفت - سلام.. چند ثانیه فقط نگاهش کردم. نفسی کشیدم و بعد گفتم: - بیا اینجا با تردید نگام کرد - با.. با منی؟ اخم مصنوعی کردم. - نه با دیوارم از جاش بلند شد و اومد سمتم همین که بهم نزدیک شد، با دست سالمم، بدون اینکه چیزی بگم کشیدمش تو بغلم. چند ثانیه طول کشید تا باورش بشه. بعد یهو محکم بغلم کرد و زد زیر گریه - ببخشید.. ببخشید داداش.. دستم رفت لای موهاش. - هیس... گریه‌ش بیشتر شد. این چقد اشک داشت، اینهمه اشکو از کجا می‌آورد؟ - واقعا خواهر بدیم.. - نه.. آروم پشت سرش دست کشیدم - تو فقط یه گاوی وسط گریه خنده‌ش گرفت.. آره.. همینو میخواستم.
با آستینش اشکشو پاک و زد تو بازوم - خودت گاوی، خر خندیدم - بلخره گاوم یا خر؟ حرفی نزد، سرشو گذاشت رو سینم. - دیگه ازم ناراحت نیستی؟ چشمامو بستم. - اگه دوباره همچین کاری کنی، خودم خفه‌ت میکنم. مکث کردم. - ولی نه.. دیگه ناراحت نیستم. همین یه جمله کافی بود. انگار یه کوه از شونه هاش برداشته شد. تئو بلخره لب زد: - به به آشتی کردین بلخره؟ منو لینا همزمان گفتیم: - دخالت نکنن و بعد سه نفری زدیم زیر خنده.. تموم شد.. تهش فهمیدم... بعضی آدما هرچقدرم دلتو بشکنن، باز نمیتونی بیشتر از چند ساعت ازشون دلخور بمونی... لینا برای من، از همون آدما بود. ⋆
پارت بیست‌وششم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
پارت بعد پرش زمانی داریم به آخر پاییز، گفتم بگم قبلش یهو قاطی نکنین
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐𝟕 _ساعتِ22:12شب،ماهِ‌آخرپاییز،‌1دسامبر_ • به روایت لینا • گاهی وقتا با خودم میگم، اگه احساساتمو سرکوب میکردم، چی میشد؟ الان اینقد خوش بودم؟ هر روز زندگیم قشنگ تر از روز قبلش نقاشی میشد تو بوم خاطراتم.. وقتی برمیگردم عقب و کتاب زندگیمو ورق میزنم؛ به شبی که به تئو اعتراف کردم میرسم، با خودم میگم.. دمت گرم که حرفتو گفتی... اگه شجاعتشو نداشتی، الان نه اونو داشتی نه این روزای قشنگو، نه آغوشش که برات شده خونه امن و نه هیچ چیز دیگه.. انگشتی رو لپم کشیده شد. انگشت اون بود.. - باز که رفتی تو فکر نسیم سرد پاییزی مسکو که تا عصبای استخونات نفوذ میکرد، می وزید.. دستمو محکمتر تر فرو بردم تو جیب هودیم و کلاهشو کشیدم جلوتر.. جوابشو دادم - خب آره یکم کنار هم قدم زدیم. - چی فکر ستاره خانومو اشغال کرده؟ خودت. آره جناب خوده خوده تو. - هیچی بیخیال، هوا چه سرده - میخوای برگردیم؟ سرما نخوری.. دنباله حرفشو سریع گرفتم - نه نه نه، من عاشق این هواهم آروم گفت - منم عاشق اونیم که داره کنارم راه میره از خجالت لبخند دندون نمایی تحویلش دادم چند دقیقه بی حرف راه رفتیم. کناره های جدول برف های باقی مونده نقش بسته بودن و کف زمین برف های آب شده.. تو پیاده رو پر از برگ های نارنجی و قهوه ای بود که زیر برف و بارون خیس شده بودن و اکثرا صدای خش خش نمیدادن. یه دوربین قدیمی توی ویترین یه مغازه توجهمو جلب کرد. ایستادم. - تئو.. ببیننن اونم وایساد - خوشگله.. همون لحظه یه پیرمرد از مغازه اومد بیرون و خطاب به ما گفت: - هی جوونا.. وایسین ازتون یه عکس بگیرم.. با تعجب نگاش کردم - رایگااننن؟ خندید - گاهی بعضی عکسا، هرچند ساده؛ ارزششون از پول بیشتره.. تئو بی معطلی گفت: - حتما اخم مصنوعی کردم و حالت بچگونه گرفتم به خودم - من عکس نمیگیرماا آخه با این ریخت و قیافه تئو بند کلاه هودیمو کشید و گفت: - دختر خانوم شما همیشه خوشگلی، حرف نباشه واسا عکسمونو بگیریم دیگه عه پیرمرد دوربینو آورد بالا - یک... دو... سه.. درست همون لحظه تئو گونه مو کشید، هوا سرد بود بخاطر همین جاش درد گرف - آخخخ عکس همون موقع ثبت شد. پیرمرد زد زیر خنده - بهترین عکسی بود که امشب میتونستم بگیرم. عالی شده با اخم نگاهش کردم - اقا قبول نیس اذیتم کرد من بد افتادم تئو شونه بالا انداخت - طبیعی یخندی قشنگتر میشی - طبیعی؟ داشتی لپمو می کندی. پیرمرد عکس چاپ شده رو جلومون گرفت - اینم یادگاری.. از حق نگذریم جدی قیافه هامون خیلی باحال شده بود پیرمرد چند ثانیه به عکس نگاه کرد و بعد لب زد: - یه نصیحت از یه پیرمرد قبول میکنین؟ منو تئو بهم نگاه کردیم و همزمان گفتیم - بفرمایین لبخند کمرنگی زد.. - زیاد عکس بگیرین.. متعجب پرسیدم - چرا؟ - چون آدم حافظه‌ش اونقدرا که فکر میکنه قوی نیست.. یه روز میرسه که یه عکس کلی خاطره های کمرنگ شده رو باز تو ذهنتون پر رنگش میکنه. چند لحظه سکوت شد. تئو عکسو گرفت و با دقت بهش نگاه کرد - قول میدم هیچوقت این عکسو گم نکنیم.. پیرمرد لبخند زد - امیدوارم.. از پیرمرد خداحافظی کردیم و باز تو پیاده رو قدم زدیم.. دستام از شدت سرما قرمز شده بودن.. تئو خطاب بهم گفت: - یخ زدی.. بریم یه قهوه بخوریم با سر تایید کردم. یکم. جلوتر یه کافه جمعوجور اما دنج بود، وارد شدیم.. نور زرد با بخارهای روی شیشه و موسیقی آرومی که پلی شده بود؛ فضای کافه رو گرم و دنج کرده بود.. نشستیم و دوتا قهوه سفارش دادیم. تئو سر صحبتو باز کرد - میگم لینا.. - جونم بگو دستشو تکیه گاه سرش کرد و تو چشام خیره شد - بنظرت مثلا پنج سال دیگه چه شکلیه؟ سوال باحالی بود.. درمودش خیال پردازی نکرده بودم تابحال.. - اسم بچه هامونو چی بذاریم؟ جا خوردم. - بچه هامونو؟؟؟؟ خندید به حالتم - آره دیگه.. پسر گودرتمند و دختر قند عسل بابا و مامانش دیگه زدم تو بازوش - اشتهاتم خیلی خوبه ها کمرشو صاف کرد - فعلا دوتا، تا ببینیم بعد چیمیشه - فک کنم اسمم براشون انتخاب کردی نه؟ یه چشمک زد - نه دیگه.. مامانشون درد میکشه، پس انتخاب اسم به عهده مامان کوچولو شونه - نهه آفرین خوشمان آمد یه چیزایی بلدی لبخند پیروزمندانه ای زد و قیافه گرفت - درس پس میدیم لینا خانوم یه بشکن زدم - عامم اسم دختر بشه نور؟ بدون مکث گفت - قبول - وا اینقد راحت؟ - خب چون قشنگه چند ثانیه مکث کرد و بعد ادامه داد - ولی اسم پسر با من اخم مصنوعی کردم - نه خیرم - چرا - چون سلیقت افتضاحه - اوه. نفس کشید - اجازه بده نظریتو رد کنم فاز دانشمندارو برداشته بودیم
- دلیل و مدرک. دستاشو تو هم گره کرد - اگه سلیقه من افتضاح بود، تو به این فوق العاده ای رو که انتخاب نمیکردم شونه بالا انداخت - اینطور نیست؟ دستامو به نشونه تسلیم گرفتم بالا - تو بردی، تسلیم. همون لحظه دو فنجون قهوه رو گارسون گذاشت رو میز تئو فنجونمو هل داد سمتم و گفت - مواظب.. داغه یه هلپ ازش خوردم، و تا ناموص سوختم - آخخخ خندید - نگفتم؟ زبونمو از حرارت قهوه بیرون آوردم - فکر کردم اغراق میکنی - تو همیشه فکر میکنی من اغراق میکنم - خب چون میکنی دیگه عه هردو خندیدیم. با صدای زنگ گوشیم، خندمو خوردم. لوکا بود. خروس بی محل. تماسو وصل کردم، خواسم سلام بدم که توسط لوکا به توپ بسته شدم - هوی هیچ معلومه کجایی این موقع شب؟ تو خونه زندگی نداری همش بیرونی؟ اون پسره نمیخواد بره خونشون؟ سردتون نمیشه اصن شماها؟ رباتین به مولا. گمشو زود بیا خونه گاو - هوشت یه نفس بگیر خفه نشی بمیری نچ نچی زمزمه کرد و بعد گف - یه دور از جون تو دهنت نمیچرخه نه؟ - نه نمیچرخه صداش اینبار حالت جدی گرفت - لینا. بی شوخی. زود بیا خونه. بسه دیگه. - هروقت دلم خواست میام و بدون اینکه بزارم حرف دیگه ای بزنه، قطع کردم. زیر لب غر غر میکردم که تئو گفت - یکم تند رفتیا فسقلچه با حالت عصبی طوری جواب دادم - آخه همیشه بدترین موقع زنگ میزنه.. نمیدونم چرا هربار که حال دلم خوب میشه یکی پیداش میشه خرابش کنه.. تئو اما برعکس من کاملا آروم ادامه داد - نه خب.. شاید نگرانته.. چند ثانیه سکوت کرد - شاید دارم زیاده روی میکنم.. پس بهتره برگردیم.. حساس و شکننده شده بود روحیم.. بغضم گرفت.. با حالت گرفته ای پاشدم و گفتم - بریم.. تئو بی حرف بلند شد و رفت و پول قهوه هارو حساب کرد و کنارم راه افتاد. ⋆