eitaa logo
جنگل ِستآره‌آبی؛
51 دنبال‌کننده
2 عکس
2 ویدیو
0 فایل
𝗘𝘃𝗲𝗿𝘆 𝘀𝗵𝗮𝗱𝗲 𝗼𝗳 𝗯𝗹𝘂𝗲 𝘁𝗲𝗹𝗹𝘀 𝗮 𝘀𝘁𝗼𝗿𝘆..
مشاهده در ایتا
دانلود
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐𝟔 • به روایت لوکا • نمی‌دونم چقدر گذشته بود.. شاید دو ساعت، شاید بیشتر. اثر مسکن پلکامو سنگین کرده بود، اما خوابم نمیبرد. چند دقیقه فقط به پنجره خیره موندم، چراغا تار شده بودن.. شایدم چشمای من بود که درست نمیدید.. صدای در دوباره اومد؛ فکر کردم لیناست. اما پرستار بود. - همراهتون هنوز بیرونه، میگفت تا نبخشینش نمیره ازینجا. تلخ خندیدم. - لجبازه.. - خب.. شماهم کم لجباز نیستین. از اتاق رفت بیرون. سرمو تکیه دادم به تخت. لعنتی مگه میشد نبخشمش؟ به روی خودم نیاوردم اما با هر اشکی که میریخت، قلبم چندین برابر آتیش میگرفت. مگه میشد ازش متنفر باشم؟ همون دختری بود که از بچگیش خودم بزرگش کرده بودم؛ زمین که میخورد قبل از اینکه گریه کنه من صدبرابر بجای اون درد میکشیدم.. ولی؛ اینبار واقعا دلم شکسته بود. چند دقیقه بعد با همون سرمی که به دستم وصل بود، از تخت پاشدم. در اتاقو بازکردم؛ لینا روی صندلی خوابش برده بود.. سرش رو شونه تئو بود و چشماش... از گریه زیاد ورم کرده بودن. تئو تا منو دید، خواست بلند شه که جلوشو گرفتم - بشین بابا، خوابه بچه اشاره کرد به جای خالی کنار لینا که بشینم، نشستم همونجا. با صدای آرومی گفت: - خوبی؟ سر تکون دادم. سوییشرتشو انداخته بود رو لینا. خطاب بهم گفت - میخوای برم بیرون؟ - نه.. خم شدم. آروم موهای بهم ریخته روی صورت لینا رو کنار زدم. زیر لب گفتم: - گاو اکثرا با همین اسم صداش میزدم. پلکش لرزید.. اما هنوز خواب بود. پتوی نازک بیمارستانو آوردم و انداختم روش. بعد برگشتم که برم سمت اتاق. تئو صدام زد - لوکا برگشتم سمتش. - هنوز ازش ناراحتی؟ چند ثانیه حرفی نزدم. - آره.. مکث. - ولی بیشتر از اون، از خودم ناراحتم که وقتی اسممو صدا زد نتونستم بخندم. اشکشو در آوردم.. نفس عمیقی کشیدم. - ببخشید من.. نمیتونم... نمیتونم اینجوری ببینمش و سریع رفتم تو اتاق. برگشتم سرجای قبلیمو باز سرمو به تخت تکیه دادم. لعنتی.. چرا هرچی بیشتر سعی میکردم ازش دلخور بمونم، تصویر گریه کردنش از جلو چشم پاک نمیشد؟ نفس کلافه ای کشیدم و دست کشیدم روی صورتم. صدای تقه آرومی اومد. - بله در آروم باز شد. تئو بود. یه لیوان قهوه دستش بود. اومد داخل و گذاشتش روی میز کنار تخت. - گفتم شاید خوابت نبره.. نگاهش کردم. - ممنون. خواست برگرده که صداش زدم. - تئو برگشت سمتم. - یه سوال - بپرس مکث. - وقتی اومد بیرون... خیلی گریه کرد؟ نگاهش آروم افتاد رو زمین. - بیشتر از چیزی که فکرشو کنی. دستم مشت شد - لعنت.. اومد نزدیکتر - میدونی.. لینا از اون آدماییه که وقتی مقصره، بیشتر از همه خودشو سرزنش میکنه. از وقتی اومد بیرون مدام میگفت"حق داره.. حق داره ازم ناراحت باشه.. حق داره ازم متنفر باشه" گلوم خشکید، سرمو انداختم پایین - منم خب حق داشتم.. - داشتی. بدون مکث اینو گفت و بعد ادامه داد: - ولی اونم یه اشتباه کرد؛ نه اینکه فراموشت کرده باشه.. چیزی نگفتم.. راست میگفت؛ یکم شلوغش کردم.. سکوت اتاق سنگین بود. بعد چند ثانیه تئو گفت: - فقط.. زیاد طولش نده. ابروهام بالا پرید - چیو؟ لبخند محوی زد. - قهرتو - چرا؟ به بیرون اتاق اشاره کرد. - چون تا وقتی مطمئن نشه از ته دل بخشیدیش، وضعیتش همینه.. تو که نمیخوای اینجوری بمونه، میخوای؟ ناخواسته خندم گرفت - گاوه تئو هم خندید - آره دیگه مث خودت. - بیشعور برای اولین بار بعد تصادف بلخره خنده نشست کنج لبم. شاید هنوز دلم شکسته بود.. اما حقیقت اینه که هیچوقت بلد نبودم از لینا بیشتر از یه روز دلخور بمونم. همون موقع صدای هق هق خفه ای از بیرون اتاق اومد. تئو گفت: - فک کنم بیدار شده.. بی اختیار از جام پاشدم و همزمان رفتیم سمت در. در اتاقو باز کردم لینا روی همون صندلی نشسته بود. همین که نگاهمون بهم افتاد، اشکاشو پاک کرد. حس کردم میخواد لبخند بزنه اما نمیتونه.. آروم گفت - سلام.. چند ثانیه فقط نگاهش کردم. نفسی کشیدم و بعد گفتم: - بیا اینجا با تردید نگام کرد - با.. با منی؟ اخم مصنوعی کردم. - نه با دیوارم از جاش بلند شد و اومد سمتم همین که بهم نزدیک شد، با دست سالمم، بدون اینکه چیزی بگم کشیدمش تو بغلم. چند ثانیه طول کشید تا باورش بشه. بعد یهو محکم بغلم کرد و زد زیر گریه - ببخشید.. ببخشید داداش.. دستم رفت لای موهاش. - هیس... گریه‌ش بیشتر شد. این چقد اشک داشت، اینهمه اشکو از کجا می‌آورد؟ - واقعا خواهر بدیم.. - نه.. آروم پشت سرش دست کشیدم - تو فقط یه گاوی وسط گریه خنده‌ش گرفت.. آره.. همینو میخواستم.
با آستینش اشکشو پاک و زد تو بازوم - خودت گاوی، خر خندیدم - بلخره گاوم یا خر؟ حرفی نزد، سرشو گذاشت رو سینم. - دیگه ازم ناراحت نیستی؟ چشمامو بستم. - اگه دوباره همچین کاری کنی، خودم خفه‌ت میکنم. مکث کردم. - ولی نه.. دیگه ناراحت نیستم. همین یه جمله کافی بود. انگار یه کوه از شونه هاش برداشته شد. تئو بلخره لب زد: - به به آشتی کردین بلخره؟ منو لینا همزمان گفتیم: - دخالت نکنن و بعد سه نفری زدیم زیر خنده.. تموم شد.. تهش فهمیدم... بعضی آدما هرچقدرم دلتو بشکنن، باز نمیتونی بیشتر از چند ساعت ازشون دلخور بمونی... لینا برای من، از همون آدما بود. ⋆
پارت بیست‌وششم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
پارت بعد پرش زمانی داریم به آخر پاییز، گفتم بگم قبلش یهو قاطی نکنین
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐𝟕 _ساعتِ22:12شب،ماهِ‌آخرپاییز،‌1دسامبر_ • به روایت لینا • گاهی وقتا با خودم میگم، اگه احساساتمو سرکوب میکردم، چی میشد؟ الان اینقد خوش بودم؟ هر روز زندگیم قشنگ تر از روز قبلش نقاشی میشد تو بوم خاطراتم.. وقتی برمیگردم عقب و کتاب زندگیمو ورق میزنم؛ به شبی که به تئو اعتراف کردم میرسم، با خودم میگم.. دمت گرم که حرفتو گفتی... اگه شجاعتشو نداشتی، الان نه اونو داشتی نه این روزای قشنگو، نه آغوشش که برات شده خونه امن و نه هیچ چیز دیگه.. انگشتی رو لپم کشیده شد. انگشت اون بود.. - باز که رفتی تو فکر نسیم سرد پاییزی مسکو که تا عصبای استخونات نفوذ میکرد، می وزید.. دستمو محکمتر تر فرو بردم تو جیب هودیم و کلاهشو کشیدم جلوتر.. جوابشو دادم - خب آره یکم کنار هم قدم زدیم. - چی فکر ستاره خانومو اشغال کرده؟ خودت. آره جناب خوده خوده تو. - هیچی بیخیال، هوا چه سرده - میخوای برگردیم؟ سرما نخوری.. دنباله حرفشو سریع گرفتم - نه نه نه، من عاشق این هواهم آروم گفت - منم عاشق اونیم که داره کنارم راه میره از خجالت لبخند دندون نمایی تحویلش دادم چند دقیقه بی حرف راه رفتیم. کناره های جدول برف های باقی مونده نقش بسته بودن و کف زمین برف های آب شده.. تو پیاده رو پر از برگ های نارنجی و قهوه ای بود که زیر برف و بارون خیس شده بودن و اکثرا صدای خش خش نمیدادن. یه دوربین قدیمی توی ویترین یه مغازه توجهمو جلب کرد. ایستادم. - تئو.. ببیننن اونم وایساد - خوشگله.. همون لحظه یه پیرمرد از مغازه اومد بیرون و خطاب به ما گفت: - هی جوونا.. وایسین ازتون یه عکس بگیرم.. با تعجب نگاش کردم - رایگااننن؟ خندید - گاهی بعضی عکسا، هرچند ساده؛ ارزششون از پول بیشتره.. تئو بی معطلی گفت: - حتما اخم مصنوعی کردم و حالت بچگونه گرفتم به خودم - من عکس نمیگیرماا آخه با این ریخت و قیافه تئو بند کلاه هودیمو کشید و گفت: - دختر خانوم شما همیشه خوشگلی، حرف نباشه واسا عکسمونو بگیریم دیگه عه پیرمرد دوربینو آورد بالا - یک... دو... سه.. درست همون لحظه تئو گونه مو کشید، هوا سرد بود بخاطر همین جاش درد گرف - آخخخ عکس همون موقع ثبت شد. پیرمرد زد زیر خنده - بهترین عکسی بود که امشب میتونستم بگیرم. عالی شده با اخم نگاهش کردم - اقا قبول نیس اذیتم کرد من بد افتادم تئو شونه بالا انداخت - طبیعی یخندی قشنگتر میشی - طبیعی؟ داشتی لپمو می کندی. پیرمرد عکس چاپ شده رو جلومون گرفت - اینم یادگاری.. از حق نگذریم جدی قیافه هامون خیلی باحال شده بود پیرمرد چند ثانیه به عکس نگاه کرد و بعد لب زد: - یه نصیحت از یه پیرمرد قبول میکنین؟ منو تئو بهم نگاه کردیم و همزمان گفتیم - بفرمایین لبخند کمرنگی زد.. - زیاد عکس بگیرین.. متعجب پرسیدم - چرا؟ - چون آدم حافظه‌ش اونقدرا که فکر میکنه قوی نیست.. یه روز میرسه که یه عکس کلی خاطره های کمرنگ شده رو باز تو ذهنتون پر رنگش میکنه. چند لحظه سکوت شد. تئو عکسو گرفت و با دقت بهش نگاه کرد - قول میدم هیچوقت این عکسو گم نکنیم.. پیرمرد لبخند زد - امیدوارم.. از پیرمرد خداحافظی کردیم و باز تو پیاده رو قدم زدیم.. دستام از شدت سرما قرمز شده بودن.. تئو خطاب بهم گفت: - یخ زدی.. بریم یه قهوه بخوریم با سر تایید کردم. یکم. جلوتر یه کافه جمعوجور اما دنج بود، وارد شدیم.. نور زرد با بخارهای روی شیشه و موسیقی آرومی که پلی شده بود؛ فضای کافه رو گرم و دنج کرده بود.. نشستیم و دوتا قهوه سفارش دادیم. تئو سر صحبتو باز کرد - میگم لینا.. - جونم بگو دستشو تکیه گاه سرش کرد و تو چشام خیره شد - بنظرت مثلا پنج سال دیگه چه شکلیه؟ سوال باحالی بود.. درمودش خیال پردازی نکرده بودم تابحال.. - اسم بچه هامونو چی بذاریم؟ جا خوردم. - بچه هامونو؟؟؟؟ خندید به حالتم - آره دیگه.. پسر گودرتمند و دختر قند عسل بابا و مامانش دیگه زدم تو بازوش - اشتهاتم خیلی خوبه ها کمرشو صاف کرد - فعلا دوتا، تا ببینیم بعد چیمیشه - فک کنم اسمم براشون انتخاب کردی نه؟ یه چشمک زد - نه دیگه.. مامانشون درد میکشه، پس انتخاب اسم به عهده مامان کوچولو شونه - نهه آفرین خوشمان آمد یه چیزایی بلدی لبخند پیروزمندانه ای زد و قیافه گرفت - درس پس میدیم لینا خانوم یه بشکن زدم - عامم اسم دختر بشه نور؟ بدون مکث گفت - قبول - وا اینقد راحت؟ - خب چون قشنگه چند ثانیه مکث کرد و بعد ادامه داد - ولی اسم پسر با من اخم مصنوعی کردم - نه خیرم - چرا - چون سلیقت افتضاحه - اوه. نفس کشید - اجازه بده نظریتو رد کنم فاز دانشمندارو برداشته بودیم
- دلیل و مدرک. دستاشو تو هم گره کرد - اگه سلیقه من افتضاح بود، تو به این فوق العاده ای رو که انتخاب نمیکردم شونه بالا انداخت - اینطور نیست؟ دستامو به نشونه تسلیم گرفتم بالا - تو بردی، تسلیم. همون لحظه دو فنجون قهوه رو گارسون گذاشت رو میز تئو فنجونمو هل داد سمتم و گفت - مواظب.. داغه یه هلپ ازش خوردم، و تا ناموص سوختم - آخخخ خندید - نگفتم؟ زبونمو از حرارت قهوه بیرون آوردم - فکر کردم اغراق میکنی - تو همیشه فکر میکنی من اغراق میکنم - خب چون میکنی دیگه عه هردو خندیدیم. با صدای زنگ گوشیم، خندمو خوردم. لوکا بود. خروس بی محل. تماسو وصل کردم، خواسم سلام بدم که توسط لوکا به توپ بسته شدم - هوی هیچ معلومه کجایی این موقع شب؟ تو خونه زندگی نداری همش بیرونی؟ اون پسره نمیخواد بره خونشون؟ سردتون نمیشه اصن شماها؟ رباتین به مولا. گمشو زود بیا خونه گاو - هوشت یه نفس بگیر خفه نشی بمیری نچ نچی زمزمه کرد و بعد گف - یه دور از جون تو دهنت نمیچرخه نه؟ - نه نمیچرخه صداش اینبار حالت جدی گرفت - لینا. بی شوخی. زود بیا خونه. بسه دیگه. - هروقت دلم خواست میام و بدون اینکه بزارم حرف دیگه ای بزنه، قطع کردم. زیر لب غر غر میکردم که تئو گفت - یکم تند رفتیا فسقلچه با حالت عصبی طوری جواب دادم - آخه همیشه بدترین موقع زنگ میزنه.. نمیدونم چرا هربار که حال دلم خوب میشه یکی پیداش میشه خرابش کنه.. تئو اما برعکس من کاملا آروم ادامه داد - نه خب.. شاید نگرانته.. چند ثانیه سکوت کرد - شاید دارم زیاده روی میکنم.. پس بهتره برگردیم.. حساس و شکننده شده بود روحیم.. بغضم گرفت.. با حالت گرفته ای پاشدم و گفتم - بریم.. تئو بی حرف بلند شد و رفت و پول قهوه هارو حساب کرد و کنارم راه افتاد. ⋆
پارت بیست‌وهفتم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐𝟖 _ساعتِ00:41بامداد،2دسامبر_ هوای بیرون از همیشه سردتر شده بود. از وقتی از کافه بیرون اومده بودیم، هیچکدوممون زیاد حرف نزده بودیم. فقط دستمون تو دست هم بود و صدای قدمامون روی پیاده‌ روی خیس، سکوت شب رو پر میکرد. کیف و گیتارم خونه تئو بود. پس اول باید میرفتم اونجا جلوی ساختمون ایستادیم. تئو نگاهم کرد: - رسیدیم ستاره.. لبخند زدم. - آره.. چند ثانیه همونجا هیچ حرکتی نداشتیم. خندید. اگه همینجوری وایسیم تا صبح منجمد میشیم. - خب تو برو اول - نه اول تو اخم مصنوعی کردم - بچه ای؟ - آره. با خنده سرمو تکون دادم و وارد ساختمون شدیم. در خونه که باز شد عطر شیرینی های پخته شده توسط پدر تئو کل خونه رو در بر گرفته بود. همین که پامو گذاشتم داخل، صدای لوکا بلند شد. اون اینجا چیکار میکرد؟ - به به.. بلخره خانوم یادش افتاد تشریف ببره خونشون. چشمامو ریز کردم. - سلام لوکا از روی مبل بلند شد و دست به سینه مقابلم ایستاد - ساعتو دیدی؟ - دیدم. - بعد گفتی ولش کن؟ با پررویی تمام تایید کردم: - دقیقا. پوفی کشید و گفت: - روانی. زبونمو براش در آوردم - خودتی تئو آروم خندید. لوکا نگاهشو برد سمت اون - میخندی؟ مجرم اصلی تویی! تئو دستاشو آورد بالا - من بی گناهم آقای قاضی - آره جون خودت. بابای تئو از آشپزخونه بیرون اومد و با لبخند گفت: اومدین؟ - سلام عمو - سلام دخترم. بعد نگاهش افتاد به تئو. - راستی.. امروز کاترین اومده بود سراغتو میگرفت.. تئو خیلی عادی کفشاشو در آورد - جدی؟ - آره. گفت کار مهمی داره. - خب زنگ میزد. - گفت زنگ زده ولی جواب ندادی. تئو گوشیشو از جیبش درآورد. صفحه که روشن شد ابروهاش بالا پرید. -24تماس‌ازدست‌رفته- زیر لب گفت: - عجب.. با کنجکاوی خم شدم سمتش - کیه؟ صفحه رو نشونم داد “ Katherine ” با خنده گفتم: - هنوز ولت نکرده؟ پوزخندی زد - از بچگی همین بوده لوکا ازون طرف سالن گفت: - همون دختره که فکر میکنه تئو مال خودشه؟ با سردی تمام گفتم: - آره همون دختره که موتورتو دادی بهش و با خاک یکسانت کرد. تئو بی حوصله گفت: - بیخیال بابا.. همون لحظه دوباره گوشی تو دستش لرزید “ Katherine Calling... ” تئو چند ثانیه به صفحه نگاه کرد، بعد بدون هیچ حرفی، تماسو رد کرد. چند ثانیه بعد گوشی دوباره روشن شد. “ 1 Message From Katherine ” تئو بدون اینکه بازش کنه، گوشی رو برگردوند روی میز. لوکا گفت: - نمیخوای ببینی چی نوشته؟ تئو شونه بالا انداخت و زیر لب"نچ"ـی زمزمه کرد. - هرچی باشه فردا شاید جوابش میدم پدر تئو گفت: - شاید واقعا کار مهمی داشته باشه.. تئو نفس کوتاهی کشید - فکر نمیکنم. کسی چیزی نگفت.. و اون پیام بیصدا روی صفحه گوشی موند... و من رو بیش از پیش کنجکاو کرد.. 𓂃 • به روایت لوکا • کسی حواسش نبود. فضولیم گل کرده بود؛ پس رفتم سراغ گوشی تئو.. روشنش کردم، پیامه هنوز رو صفحه بود، نوشته بود: " باید باهم حرف بزنیم تئو.. عصر ساعت 18 کافه نزدیک خونتون میبینمت. حتما بیا منتظرتم.. شب خوش. " این بشر واقعا شورشو درآورده. رمز گوشی تئو، مطمئن بودم لقبی بود که به لینا داده بود. "ستاره" بازش کردم و رفتم تو پیاما. پیام اون دختره نحسو پاک کردم. فردا خودم میرم سر قرار و باهاش اتمام حجت میکنم.. که مزاحم رابطه شون نشه.. ⋆
پارت بیست‌وهشتم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐𝟗 _ساعتِ18:00عصر،2دسامبر_ وارد کافه شدم و دور و ورمو نگاه کردم، میز آخر گوشه کافه نشسته بود. هیچ وقت این چهره رو یادم نمیره.. رفتم سمت میز، صندلی رو عقب کشیدم و نشستم. - فضولی کار زشتیه بچه جون. برو بگو خودش بیاد گوشیمو سوییچمو گذاشتم رو میز و به صندلی تکیه دادم، در نهایت آرامش جواب دادم: - خودش منو فرستاد. دلش نمیخواد ببینتت گلم. مکث کردم. - میشنوم حرفاتو. و بهش انتقال میدم. یه قلوپ از قهوه‌ش خورد و گفت: - عام، چون بچه خوبی هستی بهت اعتماد میکنم و میگم. از درون درحال منفجر شدن بودم اما ظاهر ریلکسمو همچنان حفظ کردم - میشنوم. لیوانشو گذاشت رو میز و دستاشو تو هم گره کرد. - حتما میدونی که سال هاست من تئو رو میخوام. احتمالا اینم میدونی که تئو منو پس میزنه. کلافه شدم. - حرفتو بزن. پوزخندی زد - صبر داشته باش. مکث. - تئو مال منه. اون خواهر مزخرفتو ازش دو... نزاشتم حرفش تکمیل شه. عصبی شدم - درست صحبت کن دختره هرزه از همون خنده هاش که حرص آدمو در میاورد زد - کی به کی میگه. نفس. - جدی میگم. دور نشه ازش، خودم به روش خودم دورش میکنم. یه نفس عمیق کشیدم. - ببین گل، اونا همو دوست دارن. تو نمیتونی جداشون کنی به هیچ روشی. بیا و این بازی رو تموم کن و بکش کنار. این طوری هم خودت راحت تری هم تئو هم خواهرمن. مگه تئو رو دوست نداری؟ میگن هرکسی رو که دوست داشته باشی.. هرکاری میکنی تا راحت و خوشحال باشه.. پس بزار زندگی شو پیش کسی که دوست داره بگذرونه.. احساس کردم حرفم روش تاثیر گذاشت.. عقب کشید و تکیه داد به صندلی. چند دقیقه حرفی بینمون رد و بدل نشد. سکوت رو شکوند: - آره... تو درست میگی.. فقط اگه میشه.. اگه میشه حرف آخرمو بهش بزنم؛ بعد میرم. اونقد میرم اونقد دور میشم ازشون که اثری ازم نمونه. از نگاهش معلوم بود کوتاه اومده... حداقل من اینطور فکر میکردم. لبخندی از رضایت زدم و گفتم: - ممنونم از درکت. بهش میگم. فردا شب حوالی یازده دوازده پارک کنار مجمتع بیا. بهش میگم اونم بیاد. - مرسی. - اگر که حرفی نیست من برم دیگه همون لحظه گوشیم روی میز لرزید. پیام از طرف لینا بود. " اگر که گیر نمیدی، یه ساعت دیگه میخوام برم پارک. تنها! " جوابشو دادم: " تیکه ننداز. برو فسقل، مراقب خودت باش " صندلی رو کشیدم عقب و پاشدم - فعلا. دستشو تکون داد برام - بای. 𓂃 • به روایت لینا • نیاز داشتم به خلوت و تنهایی.. خیلی وقت بود که با خودم خلوت نکرده بودم.. دفترمو برداشتم و وسایل مورد نیازمو گذاشتم تو کوله پشتی کوچیکم و رفتم دم در ، بلند داد زدم: - مامان من میرم پارک یه یکی دو ساعت دیگه بوس بهت بای از تو همون آشپزخونه جوابمو داد: - مراقب خودت باش دخترم - عشق بهت و رفتم بیرون. از در ساختمون اومدم بیرون. یه نگاهی به پنجره اتاقش انداختم؛ پرده‌ش کشیده بود. تو این چند ماه متوجه شدم وقتی حالش میزون نیست یا.. نیاز داره به خلوت، پرده‌شو میکشه که هیچ نوری نباشه.. دقیقا نقطه مقابل من.. من عاشق نورم؛ حالم با نور خوب میشه اما اون، دنیای سایه ها رو بیشتر دوست داره. خواستم راه بیوفتم که از پشت دستی رو شونه‌م قرار گرفت و مانع رفتنم شد. برگشتم. اون.. اون کاترین بود.. - سلام خوشگله حقیقتا انتظار دیدنشو نداشتم الان. خودمو جمعو جور کردم و جواب دادم: - سلام نزدیک تر شد بهم - چیشد؟ مگه جن دیدی؟ - ها نه.. یکم جا خوردم فقط لبخندی تحویلم داد - باهات حرف داشتم ازش هیچوقت خوشم نمیومد، اما کنجکاو شدم چی میخواد بگه.. برای همین قبول کردم و نشستیم لبه پله - خب شروع کن دست گذاشت رو دستم - خیلی دوستش داری آره؟ - معلومه که آره مکث کرد. - یادته قبل از اینکه تئو سرو کلش تو زندگیت پیدا شه، همیشه میگفتی آدم نباید خودشو به کسی گره بزنه؟ جا خوردم. ترسیدم. - تو.. تو ازکجا میدونی؟ - بماند. حس بد و مبهمی وجودمو گرفت.. ترس؟ نمیدونم.. - چیشد پس؟ تو از وابستگی بدت میومد. از اینکه تکیه کنی به یه جنس مخالف بدت میومد. مستقل بودی؛ اما الان دیگه نیستی! تو وابسته تئویی و هرچیزی که وانمود میکردی بودی، نبودی! 17 سال زندگیت دروغ گفتی؟ یا داری تظاهر میکنی تئو رو دوست داری؟ میبینی؟ الان حال خوبت گره خورده به وجود یه نفر. چی میگه؟ داره درست میگه؟ قدرت تحلیلم خاموش شده.. با دستام سرمو قاب گرفتم و پریشون لب زدم: - چیمیگی؟ داری چی میگی تو؟ با همون لحن قبلش ادامه داد: - تو الان بی دفاعی. گاردتو آوردی پایین. خر تئو شدی.. استقلالتو از دست دادی.. و همش تقصیر تئو و البته خودته. نمیدونستم چی باید بگم. راست میگفت؟ شاید... عصبی شده بودم و حالم دست خودم نبود، پاشدم و سرش داد زدم: - چرت میگی عوضیییی، گمشو از جلو چشاااااممممم بغضم ترکید. مثل یه بمب ساعتی، منفجر شد و حالا فقط گریه میکردم و میدویدم سمت پارک. شاید بتونم اونجا خودمو رها کنم و به این موضوع فکر کنم.
پارت بیست‌ونهم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛