eitaa logo
جنگل ِستآره‌آبی؛
51 دنبال‌کننده
2 عکس
2 ویدیو
0 فایل
𝗘𝘃𝗲𝗿𝘆 𝘀𝗵𝗮𝗱𝗲 𝗼𝗳 𝗯𝗹𝘂𝗲 𝘁𝗲𝗹𝗹𝘀 𝗮 𝘀𝘁𝗼𝗿𝘆..
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت بیست‌وهشتم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟐𝟗 _ساعتِ18:00عصر،2دسامبر_ وارد کافه شدم و دور و ورمو نگاه کردم، میز آخر گوشه کافه نشسته بود. هیچ وقت این چهره رو یادم نمیره.. رفتم سمت میز، صندلی رو عقب کشیدم و نشستم. - فضولی کار زشتیه بچه جون. برو بگو خودش بیاد گوشیمو سوییچمو گذاشتم رو میز و به صندلی تکیه دادم، در نهایت آرامش جواب دادم: - خودش منو فرستاد. دلش نمیخواد ببینتت گلم. مکث کردم. - میشنوم حرفاتو. و بهش انتقال میدم. یه قلوپ از قهوه‌ش خورد و گفت: - عام، چون بچه خوبی هستی بهت اعتماد میکنم و میگم. از درون درحال منفجر شدن بودم اما ظاهر ریلکسمو همچنان حفظ کردم - میشنوم. لیوانشو گذاشت رو میز و دستاشو تو هم گره کرد. - حتما میدونی که سال هاست من تئو رو میخوام. احتمالا اینم میدونی که تئو منو پس میزنه. کلافه شدم. - حرفتو بزن. پوزخندی زد - صبر داشته باش. مکث. - تئو مال منه. اون خواهر مزخرفتو ازش دو... نزاشتم حرفش تکمیل شه. عصبی شدم - درست صحبت کن دختره هرزه از همون خنده هاش که حرص آدمو در میاورد زد - کی به کی میگه. نفس. - جدی میگم. دور نشه ازش، خودم به روش خودم دورش میکنم. یه نفس عمیق کشیدم. - ببین گل، اونا همو دوست دارن. تو نمیتونی جداشون کنی به هیچ روشی. بیا و این بازی رو تموم کن و بکش کنار. این طوری هم خودت راحت تری هم تئو هم خواهرمن. مگه تئو رو دوست نداری؟ میگن هرکسی رو که دوست داشته باشی.. هرکاری میکنی تا راحت و خوشحال باشه.. پس بزار زندگی شو پیش کسی که دوست داره بگذرونه.. احساس کردم حرفم روش تاثیر گذاشت.. عقب کشید و تکیه داد به صندلی. چند دقیقه حرفی بینمون رد و بدل نشد. سکوت رو شکوند: - آره... تو درست میگی.. فقط اگه میشه.. اگه میشه حرف آخرمو بهش بزنم؛ بعد میرم. اونقد میرم اونقد دور میشم ازشون که اثری ازم نمونه. از نگاهش معلوم بود کوتاه اومده... حداقل من اینطور فکر میکردم. لبخندی از رضایت زدم و گفتم: - ممنونم از درکت. بهش میگم. فردا شب حوالی یازده دوازده پارک کنار مجمتع بیا. بهش میگم اونم بیاد. - مرسی. - اگر که حرفی نیست من برم دیگه همون لحظه گوشیم روی میز لرزید. پیام از طرف لینا بود. " اگر که گیر نمیدی، یه ساعت دیگه میخوام برم پارک. تنها! " جوابشو دادم: " تیکه ننداز. برو فسقل، مراقب خودت باش " صندلی رو کشیدم عقب و پاشدم - فعلا. دستشو تکون داد برام - بای. 𓂃 • به روایت لینا • نیاز داشتم به خلوت و تنهایی.. خیلی وقت بود که با خودم خلوت نکرده بودم.. دفترمو برداشتم و وسایل مورد نیازمو گذاشتم تو کوله پشتی کوچیکم و رفتم دم در ، بلند داد زدم: - مامان من میرم پارک یه یکی دو ساعت دیگه بوس بهت بای از تو همون آشپزخونه جوابمو داد: - مراقب خودت باش دخترم - عشق بهت و رفتم بیرون. از در ساختمون اومدم بیرون. یه نگاهی به پنجره اتاقش انداختم؛ پرده‌ش کشیده بود. تو این چند ماه متوجه شدم وقتی حالش میزون نیست یا.. نیاز داره به خلوت، پرده‌شو میکشه که هیچ نوری نباشه.. دقیقا نقطه مقابل من.. من عاشق نورم؛ حالم با نور خوب میشه اما اون، دنیای سایه ها رو بیشتر دوست داره. خواستم راه بیوفتم که از پشت دستی رو شونه‌م قرار گرفت و مانع رفتنم شد. برگشتم. اون.. اون کاترین بود.. - سلام خوشگله حقیقتا انتظار دیدنشو نداشتم الان. خودمو جمعو جور کردم و جواب دادم: - سلام نزدیک تر شد بهم - چیشد؟ مگه جن دیدی؟ - ها نه.. یکم جا خوردم فقط لبخندی تحویلم داد - باهات حرف داشتم ازش هیچوقت خوشم نمیومد، اما کنجکاو شدم چی میخواد بگه.. برای همین قبول کردم و نشستیم لبه پله - خب شروع کن دست گذاشت رو دستم - خیلی دوستش داری آره؟ - معلومه که آره مکث کرد. - یادته قبل از اینکه تئو سرو کلش تو زندگیت پیدا شه، همیشه میگفتی آدم نباید خودشو به کسی گره بزنه؟ جا خوردم. ترسیدم. - تو.. تو ازکجا میدونی؟ - بماند. حس بد و مبهمی وجودمو گرفت.. ترس؟ نمیدونم.. - چیشد پس؟ تو از وابستگی بدت میومد. از اینکه تکیه کنی به یه جنس مخالف بدت میومد. مستقل بودی؛ اما الان دیگه نیستی! تو وابسته تئویی و هرچیزی که وانمود میکردی بودی، نبودی! 17 سال زندگیت دروغ گفتی؟ یا داری تظاهر میکنی تئو رو دوست داری؟ میبینی؟ الان حال خوبت گره خورده به وجود یه نفر. چی میگه؟ داره درست میگه؟ قدرت تحلیلم خاموش شده.. با دستام سرمو قاب گرفتم و پریشون لب زدم: - چیمیگی؟ داری چی میگی تو؟ با همون لحن قبلش ادامه داد: - تو الان بی دفاعی. گاردتو آوردی پایین. خر تئو شدی.. استقلالتو از دست دادی.. و همش تقصیر تئو و البته خودته. نمیدونستم چی باید بگم. راست میگفت؟ شاید... عصبی شده بودم و حالم دست خودم نبود، پاشدم و سرش داد زدم: - چرت میگی عوضیییی، گمشو از جلو چشاااااممممم بغضم ترکید. مثل یه بمب ساعتی، منفجر شد و حالا فقط گریه میکردم و میدویدم سمت پارک. شاید بتونم اونجا خودمو رها کنم و به این موضوع فکر کنم.
پارت بیست‌ونهم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
عوا پارت ندادم
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟑𝟎 • به روایت تئو • حالم خیلی خوش نبود، سراغ گوشیم خیلی نرفته بودم و کلا رو تختم دراز کشیده بودم. پرده کشیده بود اما پنجره باز بود؛ صدای جیغ جیغای دخترونه به گوشم خورد.. صداش مثل صدای لینا بود.. رفتم کنار پنجره و از گوشه پایینو نگاه کردم. شوکه شدم. اون اینجا چیکار میکرد؟ با لینا چیکار داشت؟ لینا عصبانی دویید رفت سمت پارک و اون... اون عوضی رفت سراغ ماشینش اینجا چیکار میکنه کاترین؟ مگه نباید الان خونه شون باشه تو یونان؟ لعنت بهش. لعنت به همه چیز.. گوشیمو برداشتم و به لینا پیام دادم: " خوبی فسقل؟ " چند دقیقه منتظر موندم.. جوابی دریافت نکردم.. " چیزی شده؟ " بازم هیچی. زنگ زدم بهش. یه بوق. دو بوق. سه بوق. چهار بوق. پنج... تماس قطع شد... اون در هر شرایطی جواب منو میداد.. اما الان.. نگران شدم، نگرانی مثل حصار پیچید دور قلبم. " ستاره؟ چرا جواب نمیدی؟ " مثل اینکه قرار نیست جوابی بگیرم.. پس لباسمو پوشیدم و رفتم سمت پارک. با نهایت سرعتم دوییدم تا اونجا.. میدونستم کجا میشینه.. هر وقت میخواد خلوت کنه میاد همینجا.. رو چمنا رو شکمش دراز کشیده بود و داشت تو دفترش مینوشت. از دور نگاش کردم؛ گوشیش پیشش بود.. پس... یعنی از عمد جوابمو نداده؟ میدونم کار کاترین عوضیه.. از من چی بهش گفته که لینا اینجوری داره پسم میزنه؟ چند ثانیه همونجا ایستادم. نمیدونستم باید نزدیکتر بشم یا نه.. لینا همیشه هروقت ناراحت بود دنبال من میگشت، دنبال بغلم.. حتی اگه غر میزد، حتی اگه میگفت تنهاش بزارم، میدونستم تهش منتظره که فقط بغلش کنم... باهاش حرف بزنم... اما الان... داشت ازم فاصله میگرفت.. آروم قدم برداشتم سمتش - لینا.. دستش چند لحظه روی دفترش متوقف شد اما سرشو بالا نیاورد. - چی میخوای؟ همین دو کلمه کافی بود تا قلبم ترک برداره.. لحنش... صداش.. نوع حرف زدنش مثل لینایی که میشناختم نبود. - چرا جوابمو ندادی؟ دوباره شروع کرد به نوشتن، و با لحن سرد و یخ زده ای، جواب داد: - چون نخواستم جواب بدم. مشکلیه؟ جاخورده بودم از اینهمه سردی... این دختری که کنارش نشستم همون لینام.. ستاره کوچولوی خودمه؟ - ستاره لطفا.. مدادشو محکم پرت کرد تو دفترش - چیه؟ چی میخوای بدونی؟ نزدیکتر شدم بهش - میشه بهم بگی کاترین چی گفته بهت؟ میشه بگی چه اتفاقی افتاده؟ دفترشو بست و وسایلاشو جمع کرد - نه. درک نمیکردم این رفتارشو. بلند شد از سرجاش، چند قدمی برداشت اما بعد سرجاش ایستاد و برگشت سمتم. - کاترین درست میگفت. اسمش که اومد اخمام رفت تو هم. - چی بهت گفته؟ نگاهشو دزدید. - مهم نیست. - لینا، چی گفته؟ بی اختیار تن صدام بلند شد. منتظر موندم تا جواب بگیرم ازش، اما مثل اینکه اون نمیخواست چیزی بگه. رفتم سمتش دستمو بردم جلو که لمسش کنم؛ اما خودشو کشید عقب.. اگه بگم قلبم خورد شد، له شد دروغ نگفتم... - نیا جلو با این کارش داشت روحمو زخمی میکرد.. - چرا ستاره؟ چرا؟ بهم بگو.. بگو چیکار کردم که باعث شده اینطوری رفتار کنی.. بگو بهت چی گفته.. چرا نمیگی؟ یعنی اینقدر برات غریبه شدم که اینجوری داری ازم فاصله میگیری؟ با گوی های آبی‌ش که حالا در حصار رگه های قرمز بودن چند ثانیه خیره شد بهم، بعد یه خنده کوتاه تلخ زد - میخوای بدونی چی گفت؟ اشک تو چشماش جمع شده بود و صداش از عصبانیت شاید حتی از شکنندگی، میلرزید - گفت من دیگه خودم نیستم.. مکث کرد. - گفت از وقتی تو اومدی تو زندگیم همه حرفایی که یه عمر بهشون اعتقاد داشتم، دود شدن رفتن هوا. سرمو تکون دادم - اون فقط خواسته تورو بهم بریزه، تو همچین..... وسط حرفم داد زد - خفه شوو!!!! صدای جیغش تو کل پارک پیچید، نگاها برگشت سمت ما. خشکم زد... با همون صدای بلند و لرزون ادامه داد: - هردفعه میخوای جواب همه سوالای منو تو بدی، هردفعه میخوای با حرفات قانعم کنی همچی خوبه. شاید نیست! نفسش بریده بود - شاید من خودمو گم کردم! آروم گفتم: - تو خودتو گم نکردی.. - از کجا میدونی؟ با عصبانیت دستشو دور سرش محکم قاب گرفت - از کجا میدونی تو سر من چی میگذره؟ یه قدم رفتم جلو - چون میشناسمت خواسم بغلش کنم.. همیشه در اوج عصبانیت بغلش میکردم و مثل بچه ها آروم میشد.. همون لحظه با هر دو دستش محکم به عقب هولم داد.. - گفتم نیا جلو! مکث کرد. - خسته شدم.. صداش شکست. بلخره سد اشک هاش شکست. - متنفرم.. یه قدم عقب رفت - متنفرم از اینکه هربار بغلم میکنی... آروم میشم. با مشت محکم کوبید به سینه‌ش. - متنفرم از اینکه بدون تو دیگه بلد نیستم خودمو جمع کنم... اشکاش بی وقفه میریخت - من این نبودم تئو.. بعد با تمام توانش داد زد: - متنفرررمممم از اینکه اینقدرررر دوستت داااررممممم!! اون رفت.. ولی من سرجام میخکوب ایستاده بودم. ⋆
پارت سی‌ام ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟑𝟏 صدای دادش هنوز توی گوشم میپیچید. " متنفرم از اینکه اینقدر دوستت دارم " خشکم زده بود. انگار یکی عقربه های ساعت زمان رو نگه داشته بودو اون جمله مدام توی سرم تکرار میشد. همیشه فکر میکردم شنیدن دوستت دارم باید قشنگترین لحظه زندگی آدم باشه.. اما الان فهمیدم همین دو کلمه، گاهی تلخ ترین اعتراف دنیاست.. آغوشم جایی بود که آرومش میکرد و بهش پناه میاورد، اما الان... من هیچوقت نمیخواستم خودشو گم کنه.. فقط میخواستم وقتی خسته‌ست، یجایی رو یه شونه ای رو داشته باشه که بهش تکیه کنه. اما حالا... هرچی بیشتر دوستش داشتم، بیشتر احساس میکرد خوده واقعیشو از دست داده. چه پارادوکس عجیب و دردناکی.. سخته که دریا باشی و بخوای یکیو نجات بدی چون بدتر غرقش میکنی.. 𓂃 • به روایت لینا • چی کار کردم... چی کار کردم من... دستامو محکم روی گوشام گذاشتم. نه.. نه.. دیگه نمیخواستم صدای خودمو بشنوم. اما این جمله مثل خوره افتاده بود به جونم " متنفرم از اینکه اینقدر دوستت دارم " لعنتی.. لعنت به زبونم.. لعنت به خودم.. چرا گفتیش؟چرا؟ با مشت محکم کوبیدم روی پیشونیم.. احمق.. احمق.. احمق... قرار نبود اینجوری شه. قرار نبود اینقدر ضعیف باشم. نفسم بالا نمیومد دیگه.. همچی قاطی شده بود.. حرفای کاترین؛ حرفای خودم؛ نگاه تئو.. همشون تو سرم مثل چرخ و فلک میچرخیدن. اگه راست گفته باشه چی؟ اگه واقعا خودمو گم کرده باشم چی؟ اگه دیگه اون لینای قوی ِقبلی نباشم چی؟ اشکام یکی بعد از یکی از هم سبقت میگرفتن.. ازخودم عصبی بودم. از اون عصبی بودم. از دنیا عصبی بودم. دلم میخواست یکی خفه‌م کنه. سرمو از جا در بیاره که اینقدر فکر و خیال نکنه. کاش فقط چند دقیقه این مغز لعنتیم ساکت شه.. بدتر از همه این بود که... بال بال میزدم برای آغوشش.. اما نه.. باید بهش نشون بدم، به خودم نشون بدم که بدون اونم میتونم خودمو آروم کنم.. تو همین فکر و خیال بودم که گوشیم رو میز لرزید. برش داشتم. مسیج از طرف تئو بود.. " لطفا لجبازی نکن با خودت. به خودت صدمه میزنی. آخر شب پارک منتظرتم. لطفا بیا.. " خواستم جوابشو بدم.. اما هربار که تایپ میکردم نمیتونستم ارسالش کنم، انگار یه مانعی بود که دستمو میگرفت و نمیزاشت ارسال کنم.. گوشیو گذاشتم کنار تخت. یه قدم.. دو قدم.. سه قدم.. و بی هدف کل اتاق رو راه رفتم.. حس میکردم دیوارا دارن بهم نزدیک میشن. دستم رفت سمت پرده خواستم کنارش بزنم.. اما نه.. بزار یبارم که شده تو سایه ها مخفی شم.. زانوهامو بغل گرفتم. سرمو بینشون قایم کردم. چشمامو بستم.. تصویرش.. صداش.. از جلو چشمم دور نمیشد.. اون لحظه ای که هولش دادم.. چرا نمیتونم ازت متنفر باشم؟ قلبم پیشش بود.. بیقرار بود.. روحم بی تابی میکرد براش.. من میخواستم پسش بزنم... اما بیشتر دارم سمتش کشیده میشم.. اشکام بی وقفه میریختن.. مغزم میگفت نه نباید بری.. اما قلبم از همین الان داشت پرواز میکرد سمتش.. جنگ بین قلب و مغزم بود.. و فک کنم قلب پیروز شد! ⋆
پارت سی‌ویکم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟑𝟐 • به روایت تئو • رو نیمکت همیشگی نشسته بودم، ساعت از دوازده رد شده بود اما اون نیومده بود هنوز... من میدونم.. میدونم که میاد.. تا صبحم که شده میشینم همینجا تا بیاد. سرم مابین دستام بود.. صدای قدم های یه نفر میومد.. خودشه آره.. حین اینکه بلند شم و برگردم سمتش گفتم: - میدونستم میای ستاره.. برگشتم سمت صاحب صدای قدم ها.. یه لحظه احساس کردم روح از سرم پرید.. اون.... اون لینا نبود.. کاترین بود! - تو.. تو... ایـ... حرفمو قطع کرد. - میخوام باهات حرف بزنم. لوکا بهت نگفت آره؟ میدونستم.. میدونستم بازیم داده. چی میگفت؟ انگار کلمه هاش بهم نمی رسیدن.. مغزم فقط یه جمله رو تکرار میکرد: " لینا کجاست؟ " خواستم ازش بپرسم.. اما چشمم افتاد به چشمای آبی ستاره‌م.. داشت میدویید که برسه اینجا.. به وضوح مشخص بود که از دیدن کاترین جا خورده.. اومد سمتم. بی‌ اختیار یه قدم طرفش برداشتم... اما همونجا ایستادم. هنوز گرمای هُل دادنش از تنم نرفته بود. فقط نگاهش کردم؛ مطمئن شدم سالمه... همین برام کافی بود.. نگاهش رفت سمت کاترین؛ اخماش رفت تو هم و پرسید: - این اینجا چیکار میکنه؟ کاترین نگاهش بین من و لینا چرخید - عه توهم اومدی؟ قرار بود منو تئو تنها باشیم که.. - ما کِی همچین قراری گذاشتیم؟ پوزخندی زد. - لوکا نگفته بود بهت؟ سوپرایز شدی؟ اخی. سرشو سمت لینا کج کرد - عجیبه.. هنوزم حاضر شدی براش بیای. نفس. - مگه با من کار نداری؟ بگو حرفتو. کاترین لبخند محو و مبهمی زد، ازونا که پشتش فکرهای شومی خوابیده.. - آره کارت دارم.. اما قبلش یه سوال. - بپرس چند ثانیه نگاهم کرد. اخمام رفت توهم. - اگه مجبور باشی بین خودت و لینا، یکیتون آسیب ببینه.. کی رو انتخاب میکنی؟ قبل از اینکه حتی فکر کنم، جواب دادم: - خودم. کاترین اروم خندید - میدونستم.. سرشو تکون داد. - آدمایی مثل تو خوراک قربانی شدنن. حرفاش بوی یه اتفاق بد میداد... دلم شور میزد؛ برای خودم نه.. برای لینا... - خب حالا نوبت توئه لینا. مکث. - اگه قرار باشه بین خودت و تئو یکی نابود شه، کی رو انتخاب میکنی؟ دست های لینا مشت شد. - بازی های روانیتو برای خودت نگه دار. - جوابمو نگرفتم - لیاقت جوابی رو نداری. چند ثانیه سکوت.. و بعد کاترین خندید. - جوابی که میخواستمو چشماتون بهم دادن. سکوت بینمون شکل گرفت.. دست لینا رو گرفتم و کنار گوشش زمزمه کردم: - بریم یکم قدم بزنیم.. رفتیم سمت پیاده رو.. هیچکدوم حرفی نمیزدیم.. شاید حرف نزدن بهتر بود.. دست لینا رو گرفتم.. دستش یخ بود.. انگار خون توی رگاش جریان نداشت. آروم گفتم: - بیا.. از اینجا بریم.. سرش رو تکون داد. چند قدم از اونجا دور شدیم.. اما هنوز سنگینی نگاهش رو حس میکردم، یه لحظه برگشتم پشت سرمو دیدم؛ هنوز همونجا ایستاده بود و داشت نگاهمون میکرد.. ⋆
پارت سی‌ودوم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
حرف بزنیم؟هر علامت سوالی تو ذهنته بپرس، جواب میدم🤍 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_u47w4nr&btn=نور.ِآبی؛ چنل؛ https://eitaa.com/joinchat/1549928130C15e230a4c4