کلی حرف دارم برای گفتن، نوشتن،
ولی نمیتونم بنویسم
نمیتونم بیان کنم
انگار یکی جلوی دهنمو دستمو گرفته
غمباد گرفتم، نمیتونم هیچی رو بروز بدم؛ همچی رو ریختم تو خودم
قلب ندارم، احساساتم ندارم
من یه آدم آهنیم
آره.. آدم آهنی
همچیو میریزم تو خودم و هر بار خواستم چیزی رو بیان کنم، آسیب زدم، باعث ناراحتی شدم و...
کلا
مقصر هر اتفافی که میوفته، منم. من ِآدم آهنی..
میشه بازش کنم، این موضوعو باز ترش کنم و دربارش بنویسم؛
اما قدرتشو ندارم. یچیزی مانعمه. نمیدونم چی.. نمیدونم...
اذیتم، کلافم، عصبیم، ناراحتم، فشار اومده بهم... البته، یه آدم آهنی باید همه اینارو تحمل کنه، مگه نه؟(:
شاید براتون سوال باشه که یه آدم آهنی که قلب نداره، چجوری دلتنگه؟
آدم آهنیا ظاهرشون اینجوریه، در واقع ماها هم قلب داریم هم احساسات، اما سرکوب شدن... له شدن.. نابود شدن.. و برای ادامه دادن، همه چیزو میریزیم تو خودمون.. جوری تظاهر میکنیم که انگار هیچ قلب و احساساتی وجود نداره. اما اینطور نیست(:
ما وانمود میکنیم چیزی حس نمیکنیم؛ وانمود میکنیم هیچ چیز مهم نیست؛ اما حقیقت اینه که هنوز هم دلگیر میشیم، هنوز هم دلتنگ میشیم، هنوز هم بعضی شب ها آرزو میکنیم یکی بیاد و از پشت این زره، قلبمون رو ببینه.
آدم آهنی بودن یعنی درد کشیدن بدون اینکه کسی بفهمه. و شاید دردناک تر از هر زخمی، همین نفهمیده موندنه..