𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠🕯💙୨ৎ
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟷𝟷
꒷⏝꒷
شهرزاد: عاا چرا دیشب نگفتییی
ماهرخ: یادم رفت🦦🎀
شهرزاد: خسته نباشی خانم
ماهرخ: سلامت باشی رسیدیم
ماهرخ: رفتم ناخنمو درست کردم راه افتادیم سمت خونه ی شهرزاد اینا
ماهرخ: شهرزاد ساعت عه دیرمون میشه بدو حاضر شیم
شهرزاد: ماهرخ رفت میکاپ کنه منم تا اون میکاپ کنه لباسام رو اوکی کردم موهامو کرلی کردم و بعد میکاپ کردم
ماهرخ: میکاپم که تموم شد از لباسای شهرزاد یچیزی برداشتم پوشیدم موهامو کرلی کردم باز گذاشتم اکسسوری انداختم و عطر زدم و تمام
ماهرخ: بریممم دیر شدد
شهرزاد بریم بریم
꒷⏝꒷
جانا: ساعت حدودای بود ساعت باید سینما بودیم پاشدم رفتم یه دوش گرفتم اومدم موهامو خشک کردم روتینمو انجام دادم میکاپ کردم موهامو بالا بستم استایل زدم اکسسوری انداختم عطرم زدم و رفتم پیش حامی
-بریم داداش
حامی: بریم دیر شد
꒷⏝꒷
<مقصد: سینما ، ساعت: >
ماهرخ: یه ربع زودتر از بقیه رسیدیم منتظر بچه ها بودیم که تصمیم گرفتم تا بیان خوراکیارو بخرم بلیطا ام از قبل خریده بودم..
خوراکیارو حساب کردم یکم بعد جانا و حامی و بعدش هم مانی اومدن
سلام و احوالپرسی کردیم که فهمیدم حامی و مانی از قبل همو میشناختن
مانی: بقیه نمیان؟
ماهرخ: نمیدونم.. آقا حامی یه رنگ میزنین
حامی: اوکی..
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝🕯💙୨ৎ
𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠🕯💙୨ৎ
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟷𝟸
꒷⏝꒷
<زنگ زد>
-رسیدن دارن ماشین پارک میکنن
بچه ها: اوکی
ماهرخ: یکم بعد دوستای حامی هم اومدن و رفتیم سمت سالن
به ترتیبِ: فرید،علیرضا،شروین،مانی،حامی،من،جانا،شهرزاد،تارا نشستیم جانا چون میخواست بشینه پیش شهرزاد منو انداخت کنار داداشش:/
ماهرخ: فیلم ترسناک بود.. خیلی ترسناک وسطای فیلم بودیم که یچیزی پرید زو صفحه و من ناخواسته پریدم بغل حامی و جیغ کشیدم تا بخودم بیام دیدم فیلم تموم شده سریع از بغلش اومدم بیرون بچه ها داشتن میخندیدن
ماهرخ: ای وای خاک به سرم..
ببخشید ترخدا اصن حواسم نبود
حامی:خواهش میکنم اشکالی نداره😅
꒷⏝꒷
حامی: وسطای فیلم یهو یچیزی پرید رو صفحه که ماهرخ پرید بغلم تو شک بودم اونم جیغ میزد و گریه میکرد بچه هام بهش میخندیدن تا فیلم تموم شه بغلم بود و به فیلم نگاه نمیکرد تا فیلم تموم شد و به خودش اومد چیشده..
꒷⏝꒷
<بیرون از سینما>
ماهرخ: این چه فیلمی بود کی انتخاب کرده بودد
مانی: ملت خواهر دارن منم خواهر دارم🦦
دلقک خودت دیشب انتخاب کردی
بچه ها پقی زدن زیر خنده
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝🕯💙୨ৎ