𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠🕯💙୨ৎ
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟷𝟻
꒷⏝꒷
ماهرخ: مهمونا بودن..
اومدن داخل سلام و احوالپرسی کردیم و همه مشغول صحبت بودیم
مامان و بابا ها خاطره تعریف میکردن
حامی و مانی فیفا بازی میکردن
منو جانا ام غیبت میکردیم🦦🎀
<موقع شام شد ، شام و خوردیم و جمع کردیم>
بعد از شام دور هم نشسته بودیم که مامان یه آلبوم پر از عکسای قدیمی آورد چندتاشون که دیدیم رسیدیم به عکس مانی و حامی
حقیقتش هردوشون تو عکس خیلی کوچولو و بامزه بودن
برگشتم و رو به حامی گفتم
ماهرخ: حامی این واقعا تویی؟
مانی: آره قبل اینکه مشهور بشه این شکلی بود
همه پقی زدن زیر خنده
حامی هم با خجالت گفت
خب بچه بودم دیگه🥲
تا یه ربع بعد سوژه جمع همین عکس بود
یکم بعد هم وقت رفتن شد و بعد از خداحافظی همه رفتن
<فردا صبح/کافه>
ماهرخ: داشتم سفارش مشتری رو آماده میکردم که گوشیم زنگ خورد
<بــــبــعــی مــن😔🎀>
جانا بود جواب دادم
<مکالمه ماهرخ+ جانا_>
+الو جونم
_سلام چطوریی
+قربونت خوبم تو چطوری؟
_منم خوبم مرسی میگم کافه ای؟
+آره چطور؟
_هیچی دارم میام خدافس
+حله خدافظ
ماهرخ: سفارش مشتری رو دادم و رفتم سمت کتابخونه که همون موقع جانا،حامی،شروین،فرید،مانی،علیرضا،تارا با یه دختر دیگه اومدن داخل
جانا: سلاام عشقومم
ماهرخ: سلاام خوش اومدین بیایین بشینید
-رفتم به تعداد قهوه درست کردم شهرزاد و صدا زدم و رفتیم پیش بچه ها
ماهرخ: خب شما خودتو معرفی نمیکنی؟
میترا: چرا میترا ام خواهر شروین
ماهرخ: آها خوشبختم عزیزم
میترا: همچنین
ماهرخ: یکم حرف زدیم اون وسطا شهرزاد سفارش مشتری هارو میگرفت و دوباره میومد
فرید: من دلم مسافرت میخواد
جانا: منمم
مانی: بریم خب منم میخوام
حامی: بریم شمال
ماهرخ: ها؟ جدییی؟
مانی: اوهوم خوبه بریم
ماهرخ: حله منم با صاحبکارم حرف میزنم
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝🕯💙୨ৎ
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠🕯💙୨ৎ 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟷𝟻 ꒷⏝꒷ ماهرخ: مهمونا بودن.. اومدن داخل سلام و احوالپرسی کردیم و همه مشغول صحبت
پــارٹ جدید تــقـدیـم بــه نـگــاه هـاٹون🌝💙୨ৎ