eitaa logo
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
191 دنبال‌کننده
127 عکس
21 ویدیو
0 فایل
بـــه نــام خــدا✨ بـــه چــنـل خــودتـون خـوش اومـدیـن🌝 رمـان: ســرنـوشـت آبـــی درحـال تـایـپ💙🕯 اســتـارت مــا: ୨ৎ𝟷𝟺𝟶𝟻/𝟶𝟹/𝟶𝟹 ایــدی: @hm_haamim لـیــنـک چــنـل: @blue_desting 📝𝟭𝟮𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖" #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
ارادت عسلیاا🍒♥️
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
عالی اصلا 😂💓
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟹𝟼 ꒷⏝꒷ ماهرخ: عکاس اومد عکس بگیره که به من و حامی اشاره کرد عکاس: قهرین باهم؟ ماهرخ: نه🗿 عکاس: بیشتر شبیه غریبه این تا کاپل حامی: شما عکستو بگیر عکاس: نمیشه بقیه رو ببینین یکم نزدیکتر وایسین عکس بد میشه ماهرخ: صگ همین کم بوددددد اومدم چیزی بگم که دستی دور کمرم حلقه شد ماهرخ: دیگه جیزی نگفتم مطمئن بودم حامی و مطمئن تر بودم که شبیه لبو شدم چندتا عکس گرفتیم و بقیه رفتن داخل ما تو حیاط موندیم ماهرخ: چه عکاس نفهمی بود حامی: موافقم جانا: مطمئنی موافقی؟ حامی: آبجی قشنگم خفه شو😃 جانا: بیشعور.. -بریم دیگه؟ ماهرخ: آره بریم فرید: ولی حامی: ولی نداره بریم فرید: بریم ماهرخ: رفتیم سمت ماشین هامون و حرکت کردیم سمت ویلای خودمون رسیدیم و رفتیم داخل من رفتم داخل اتاقم لباسام رو عوض کردم و آرایشم و پاک کردم و رفتم پایین بقیه ام لباساشون و عوض کرده بودن و نشسته بودن منم رفتم کنار میترا نشستم ماهرخ: میگم این عکسایی گه ازمون گرفتن و چطوری میفرستن؟ فرید: دوستم هروقت فرستاد به من منم میفرستم گپ ماهرخ: عاها ممنون جانا: گشنمه چیزی نداریم؟ فرید: قرار بود تا شام بمونیم چص کردین برگشتیم ماهرخ: مهم نیست الان من یچیزی درست میکنم مانی: آبجی جونم میشه لازانیا درست کنی لطفاااا شهرزاد: راس میگهههههه ماهرخ: وسایلش هست؟ حامی: آره کابینت بغل گاز لازانیا تو یخچال چرخ‌کرده و پنیر و سس و اینا هست ماهرخ: مرسی میترا: کمک میخوای؟ ماهرخ: نه درست میکنم خودم میترا: اوکی 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟹𝟽 ꒷⏝꒷ ماهرخ: رفتم آشپزخونه وسایل لازانیا رو آوردم و شروع کردم درست کردن از اونجایی که خیلی گشنمون بود 𝟹تا ظرف درست کردم که حداقل به هر نفر دو تیکه برسه <یک ساعت بعد> ماهرخ: لازانیا حاضر بود میزو چیدم و بچه هارو صدا کردم فرید: ظاهر خوبی داره مانی: مزشم خوبه خدایی لازانیا های این خر حرف نداره ماهرخ: نمیزارم بخوریا مانی: غلط کردم ماهرخ: آفرین -همگی نشستیم و خوردیم بچه ها کلی خوششون اومد دیگه باهم میزو جمع کردیم و هرکی یکاری انجام داد و تموم شد رفتیم ولو شدیم رو کاناپه جانا: ساعت چنده؟ علیرضا: 𝟷𝟷:𝟻𝟿 جانا: عع داداش یدقه دیگه دوصفر دوصفره حامی: آرهه:) ماهرخ: ساعت مورد علاقته؟ حامی: آره تو همین ساعت بدنیا اومدم ماهرخ: عع چه جالب منم همینطور ساعت مورد علاقه ی منم هست حامی: جالبه میترا: تولدت کیه؟ ماهرخ: 𝟷𝟶 خرداد شروین: عع واسه همین اتقدر مودی ای ماهرخ: عاره مشکلییی داریییی؟ مانی: یاد تحدید ها و گازی که میگیره بیوفت شروین: نههه غلط کنم مشکل داشته باشم ماهرخ: خوبه.. یهو صدای کاسیو حامی بلند شد حامی: آرزو کنیدد ماهرخ: همه آرزو کردیم و تموم شد فرید: بیایین بازی تارا: چی بازی؟ جانا: پانتومیم ماهرخ: خوبهههه -تا ساعت 𝟺صبح پانتومیم بازی کردیم و کلی خندیدم و دیگه هرکی رفت سمت اتاقش تا بخوابه.. 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
پــارٹ هــای جدید تــقـدیـم نـگــاه هـاٹون୨ৎ
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟹𝟷 ꒷⏝꒷ <یــک مــآه بــعــد> ماهرخ: تقریبا یک ماهی میشد از شمال برگشتیم.. آخرای اسفند بود و نزدیک عید حس میکردم بعد از سفر شمال یسری چیزا تغییر کرده بود یه حسی داشتم نسبت به این روزا بیخیال فکر کردن شدم حوصلم سررفته بود پاشدم حاضر شدم برم یکم قدم بزنم ... .. ماهرخ: هوا بارونی بود قطرات بارون رو سر و صورتم ، موهام ، لباسام می‌ریخت به معنای واقعی شبیه موش آب کشیده شده بودم دیگه برگشتم خونه رفتم یه دوش گرفتم اومدم بیرون و.. نشستم رو تخت تصمیم گرفتم با بچه ها قرار بزاریم حاله که آخرای ساله بریم بام تهران گوشیمو برداشتم وارد گپ شدم ماهرخ: بچه ها هستین فردا شب بریم بام؟ شهرزاد: عاره من هستم فرید: منم هستم جانا: ماعم میاییم میترا: اوکیه ... ماهرخ: همه اوکی دادن یکم تو گوشی گشتم بعد گذاشتمش کنار و خوابیدم 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
تـــایـــم فـــداتــون👀🌀
صبحتون قشنگ عسلیاا🤏🏻💙: )
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟹𝟸 ꒷⏝꒷ حامی: یه ماه با هر اتفاقی که بود گذشت از وقتی که از شمال برگشتیم یه حس نو و تازه داشتم انگار زندگی عوض شده بود نمیدونم.. ولی هرچی بود ته دلم امیدوار بودم که یه اتفاق خوب قراره بیوفته از افکارم اومدم بیرون و حاضر شدم رفتم باشگاه ... وقتی برگشتم مهمون داشتیم داییم اینا اومده بودن با اون دختره تو مخش به همه سلام دادم و رفتم بالا تو اتاقم اصن حوصله شونو نداشتم نگار خیلی تو مخ میره رفتم یه دوش گرفتم اومدم بیرون لباس پوشیدم و گوشیمو برداشتم و رفتم پایین نشستم رو مبل یه نفره همه مشغول حرف زدن بودن حتی جانا ام حوصله ی نگار و نداشت تو گوشیش بود منم گوشیمو روشن کردم که از گپ نوتیف اومده بود بازش کردم که بچه ها قرار بام تهران گذاشته بودن جانا ام از طرف من قبول کرده بود یکم تو گوشی گشتم که نگار خواست حرف بزنه سریع جمعو ترک کردم و رفتم اتاقم خوابیدم 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟹𝟹 ꒷⏝꒷ ماهرخ: امروز تعطیل بود سرکار نداشتم قرارمون با بچه ها ساعت 𝟽 بود الان ساعت 𝟸 بود ناهار خورده بودم حموم هم رفته بودم گرفتم یکم بخوابم ꒷⏝꒷ حامی: امروز قرار بود بریم بام ساعت 𝟺 از موسسه برگشتم ساعت 𝟽 باید بام باشیم رفتم یه دوش گرفتم موهامو خشک کردم لباس پوشیدم موهامو ژل زدم رفتم پایین پیش بقیه جانا ام حموم بود رفتم پیش مامانم حامی: مامان من امروز با بچه ها قرار دارم با جانا میخوایم بریم بام لیلا: منو زندایی ام میخوایم بریم خرید نگارم با خودتون ببرید حامی: نه مامان نمیشه لیلا: زشته مادر چندروز اینجا ان ببرش حامی: هوف مامان لیلا: حامی برو بهش بگو حامی: نه مامان من نمیگم خودت بگو لیلا: از دست تو - نگار جان نگار: جان عمه لیلا: برو حاضر شو با حامی و جانا برین بیرون نگار: عع کجا؟ حامی: میخوام با دوستم برم بام نگار: کیا هستن؟ حامی: میایی میبینی نگار: اوکی حامی: جانا از حموم اومد حاضر شد نگارم حاضر بود ساعت 𝟼 بود که دیگه حرکت کردیم 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚