eitaa logo
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
190 دنبال‌کننده
127 عکس
21 ویدیو
0 فایل
بـــه نــام خــدا✨ بـــه چــنـل خــودتـون خـوش اومـدیـن🌝 رمـان: ســرنـوشـت آبـــی درحـال تـایـپ💙🕯 اســتـارت مــا: ୨ৎ𝟷𝟺𝟶𝟻/𝟶𝟹/𝟶𝟹 ایــدی: @hm_haamim لـیــنـک چــنـل: @blue_desting 📝𝟭𝟮𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖" #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
پــارٹ هــای جدید تــقـدیـم نـگــاه هـاٹون୨ৎ
لازمه شخصیت نگار رو بزارم؟؟🦦
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟹𝟻 ꒷⏝꒷ <کنار بچه ها> جانا: عع این دوتا چرا دارن باهم میان شهرزاد: نمیدونم فرید: عجیبه علیرضا: چیبگم تارا: بیخیال اومدن حامی: بچه ها یجوری نگامون میکردن چشونه این اسگلا ماهرخ: آدم ندیدین؟🗿 جانا: دیدیم ولی شما دوتا مطمئنین آدمین؟ حامی: آبجی گلم☺️ جانا: داداش خلم🦦 ماهرخ: عع بسه دیگه مانی: چرا باهم اومدین؟ ماهرخ: بتوچه؟ علیرضا: آره بماچه ایشالا معلوم میشه حامی: شما چتونه خدایا ماهرخ: بیخیاللل اه تا صبح میخواید فضولی کنید؟ بیخیال فضولی هاشون شدم و نشستم سر جام حامی هم کنار علیرضا نشست و بحث جمع عوض شد حدودا تا ساعت 𝟷𝟷 اونجا بودیم که دیگه بلند شدیم و رفتیم سمت ماشین هامون و هرکی حرکت کرد سمت خونه ی خودش رسیدیم رفتم بالا تو اتاقم لباسام و عوض کردم رفتم رو تخت که جانا زنگ زد <ماهرخ+ جانا_> +الو جونم _خوبی رسیدی +عاره خونه ام مرسی _تو بام چیشد؟ نشد جلو بچه ها بپرسم +هیچی یکم بی حوصله بودم جو برام سنگین بود _آها +آره _فردا میایی اینجا؟ +تو کافه خیلی کار دارمم اگه شد بهت خبر میدم _حله کاری نداری؟ +نه فداتشم خدافظ _خدافظ 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟹𝟼 ꒷⏝꒷ <یک هفته بعد> ماهرخ: تو این یه هفته حامی هرروز کافه بود منم هرروز منتظرش میموندم و یجورایی از اومدنش ذوق میکردم نمیدونم چرا یه حسی داشتم از شمال به اینور انگار زندگیم عوض شده بود امروزم طبق معمول منتظرش بودم ولی نیومد هر دفعه زنگوله در صدا میداد فکر میکردم اونه ولی نه امروز حتی شهرزادم نبود از اون بدتر شیفت بودم تو کافه هوف آخرای شب بود کارم تموم شده بود نصف کرکره مغازه پایین بود و منم مشغول تمیز جمع کردن چندتا از میزا بودم تا برم خونه ꒷⏝꒷ حامی: از وقتی از بام برگشتیم همش فکرم پیش ماهرخ بود بخاطر رفتارش تو بام حساس بودنش نمیدونم چرا اینجوری میکرد اصن از وقتی از شمال برگشته بودیم رفتاراش عوض شده بود دروغ چرا تو این یه هفته همش کافه بودم همش ماهرخ و زیر نظر داشتم ته قلبم یه حسی بود ایخدا امروز موسسه خیلی کار داشتم وقت نشد برم کافه ولی به امید اینکه شاید تا شب باشه و اینکه یکی از کتاب هاشم دستم مونده بود از موسسه حرکت کردم سمت کافه ساعت 𝟾 بود فکر نکنم باشه رسیدم دیدم نصف کرکره پایینه پیاده شدم دیدم تو کافه تنهاست عجیبه وارد کافه شدم که متعجب روشو برگردوند سمتم ماهرخ: عع سلام اینجا چیکار میکنی؟ حامی: سلام اومده بودم کتابتو بدم امروز وقت نشد بیام کافه کارم طول کشید ماهرخ: آها قابلی نداشت میشه بزاریش تو قفسه کتاب؟ حامی: آره اوکیه 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
پــارٹ هــای جدید تــقـدیـم نـگــاه هـاٹون୨ৎ
نیو نشر از پسر خوشگلههه😭✨️
تـــایـــم فـــداتــون👀🌀
ســلـاام ســلـاام♥️🍒
نگار آسایش୨ৎ 𝟸𝟹ساله دختر دایی حامی
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟹𝟽 ꒷⏝꒷ ماهرخ: دوباره مشغول کارم شدم حامی: کمک میخوای؟ ماهرخ: نه مرسی آخراشه حامی: تنها میری؟ ماهرخ: اوهوم حامی: ماشین داری؟ ماهرخ: نه با اسنپ میرم حامی: این وقت شب؟؟ ماهرخ: عاره حامی: نمیخواد کارات تموم شد باهم میریم میرسونمت ماهرخ: نه بابا نمیخواد مزاحمت نمیشم تو برو حامی: تو ماشین منتظرم ماهرخ: گفتم که نمیخواد حامی: ماهرخ خطر داره این وقت شب تنها با اسنپ بری میرسونمت دیگه ماهرخ: باشه مرسی حامی: کاری نکردم کارات تموم شد بیا من میرم تو ماشین ماهرخ: باش <چند دقیقه بعد> ماهرخ: در کافه رو بستم ریموت و زدم و سوار ماشین شدم حامی: میگم وقت داری فردا همو ببینیم؟ ماهرخ: عاره واسه چی؟ حامی: کارت دارم ماهرخ: خب همین الان بگو حامی: نه فردا میگم ماهرخ: هرجور راحتی کجا؟ حامی: بام خوبه؟ ماهرخ: اوکی ساعت چند؟ حامی: تعطیل شدی پیام بده میام دنبالت باهم بریم ماهرخ: اوکی حامی: دیگه حرفی نزدیم و موزیک گوش دادیم و رسیدیم -رسیدیم ماهرخ: دستت درد نکنه فعلا حامی: فعلا 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚