「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟺𝟷
꒷⏝꒷
حامی: تو شک بودم
ذوق داشتم اصن نمیدونستم چیبگم
یعنی واقعا این حس دوطرفه بود؟
لبخند پررنگی زدم و فقط نگاهش میکردم
باورم نمیشه
یعنی این همه مدت الکی خودمو گول میزدم و این حسو نادیده میگرفتم؟
ماهرخ: یچیزی بگو خب میترسم اینجوری نگا میکنی🗿
حامی: صبرکن دارم باور میکنم
ماهرخ: عاا هنوز باور نکردی
حامی: نه حس میکنم خوابه
ماهرخ: یه چک بزنم ببینی خوابه یا نه؟😃
حامی: نه نه خواب نیست
ماهرخ: خوبه.. الان باور کردی؟
حامی: عارهه خیلی خوشحالمم
ماهرخ: منمم
حامی: پاشو پاشو بریم قدم بزنیم
ماهرخ: بریم
دست همو گرفتیم و شروع کردیم به قدم زدن
هوا بارونی
نم نم بارون رو موهامون ، لباساموم و صورتمون میریخت
موهای حامی فر فر شده بود
ماهرخ: شبیه ببعی شدیی
حامی: موهای خودتو ندیدی؟
ماهرخ: چرا ولی تو ببعی تری
حامی: تک خنده ای زدم و به قدم زدن ادامه دادیم
<یکم بعد>
ماهرخ: میگممم
حامی: جان
ماهرخ: بریم بستنی بخوریم؟
حامی: تو این سرما؟
ماهرخ: عارهه بریم
حامی: بریم
سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم سمت بستنی فروشی
<رسیدن>
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟺𝟸
꒷⏝꒷
<رسیدن>
حامی: بستنی چی میخوری؟
ماهرخ: ام شکلاتی
حامی: اوکی بشین تو ماشین برم بخرم بیام
ماهرخ: باچ
<چند دقیقه بعد>
حامی با بستنی ها اومد و نشست تو ماشین
حامی: بفرما بانو (بستنیشو داد)
ماهرخ: مرسیی
حامی: نوش جون
ماهرخ: (لبخند زد)
ماهرخ: راستی به بچه ها بگیم؟
حامی: نه.. صبر میکنیم خودشون بفهمن
ماهرخ: عوم خوبه..
پس به خانواده هام نمیگیم تا خودشون بفهمن
حامی: آره خوبه
ماهرخ: اوهوم میگم تهران کنسرت نداری؟
حامی: چرا دو هفته ی دیگه
ماهرخ: عه چه خوب
حامی: میایی؟
ماهرخ: اگه بشه چرا که نه
حامی: چرا نشه
ماهرخ: نمیدونم خب صندلیا سری پر میشه نمیشه بلیط گرفت
حامی: کی گفته باید بلیط بگیری بیایی؟
ماهرخ: پس چطوری بیام
حامی: واست صندلی رزور میکنم ردیف اول البته واسه همه
ماهرخ: جدییی
حامی: بعله جدی خانم کوچولو
ماهرخ: مرسی آقای دراز
حامی: خواهش میکنم جوجه
ماهرخ: (لبخند زد)
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟺𝟹
꒷⏝꒷
اون شب بارونی با همه ی قشنگی هاش گذشت
شبی که دوتا آدم بالاخره به حسی که مدتها ازش فرار میکردن اعتراف کردن
و حالا
ماهرخ و حامی وارد مرحله ی جدید زندگیشون شده بودن
مرحلهای که هنوز هیچکس ازش خبر نداشت
<چند روز بعد
داخل کافه>
ماهرخ: تو این چند روز
هرشب با حامی حرف میزدیم
یواشکی و دور از چشم بقیه بیرون میرفتیم
هر روز میومد کافه
امروزم یکی از اون روزا بود
که حامی اومده بود کافه البته کل اکیپ اومده بودن
با شهرزاد به تعداد جمعیت قهوه درست کردیم و رفتیم پیششون که از شانس خوبم یه جای خالی کنار حامی بود قهوه هارو روی میز گذاشتم و رفتم و کنارش نشستم که همون موقع جانا گفت
جانا: چرا رفتی کنار حامی؟؟
اینجا جا بود که
ماهرخ: عوا ندیدم
جانا: الان دیدی بیا بشین
ماهرخ: عه چیکار داری نشستم
جانا: که اینطور
شهرزاد: حالا اینارو ول کن چرا اومدین اینجا
علیرضا: حوصلمون سر رفته بود گفتیم امروز بیایم مزاحم خانم های باریستا بشیم
فرید: آره فروش کافه رو ببریم بالا
ماهرخ: زحمت کشیدین
مانی: راستی ما امروز اومدیم حامی چرا هرروز اینجاست؟
حامی: تو از کجا میدونی؟ اصن چیکار من داری
مانی: ببخشید باشگاه من همین بغله و هرروز از اینجا رد میشم
حامی: عه راس میگی خب فضای کافه رو دوست دارم بعد قهوه هاشم خوشمزس
مانی: عاها آخه قبلا هفته ای یبار یا ماهی یبار میومدی
شهرزاد: راس میگه
ماهرخ: وا چیکارش دارین دوست داره بیاد
جانا: عجب
حامی: مشت رجب
شروین: وایستا علیرضا تو چرا چیزی نمیگی؟
حامی: کم مونده بود بزنم زیر خنده قیافه ی علیرضا دیدنی بود
علیرضا: ام خب چیزه چه قهوه ی خوشمزه ای
فرید: این چرا عرق کرده
تارا: مطمئنم یه خبری هست
جانا: خب بگین
ماهرخ: چیو؟
جانا: موضوعی که علیرضا سرش عرق کرده
حامی: وای چی میگی؟ چرا گیر دادین به ما
فرید: از اینا چیزی در نمیاد علیرضا چرا عرق کردی؟
علیرضا: گرمه خب
جانا: اسفنده🗿
علیرضا: وای چقدر فضولین
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
هدایت شده از 𓍱 ִֶָ ࣪ 𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢𓍱 ִֶָ ࣪
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ممنون بابت همکاریتون ..🙂🫷🏻🫸🏻
اینم از ادیت...
https://eitaa.com/hamimsana
هدایت شده از 𓍱 ִֶָ ࣪ 𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢𓍱 ִֶָ ࣪
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ادیت جدیدم...
چشماشو معنی کن 🫴🏻🙂
https://eitaa.com/hamimsana