eitaa logo
ᑲᥣᥙᥱ٭s𝗍ᥲr ིྀ
165 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
41 ویدیو
12 فایل
خوش اومدین(~‾▿‾)~ خوشحال میشم به نقاشی هامون یه نگاهی بندازینᵕ̈
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ☆Little Artist Art Station☆
خطخطی *سر زنگ ادبیات
به به✨
فاخ ات ایم گونا ورایت مای فن فیکشنننن☝🏻☝🏻☝🏻☝🏻
هییی
هیییی!!
باورم نمیشه تقدیمی رویانا تموم شد!
(باشه برای فردا*)
یه طرف دهنم بی حس عه. لبم رو نمیتونم تکون بدم🤣🤣
آها بزار الآن که برگشتم خونه تقدیمی رویانا خانم رو بزارم🌚
ᑲᥣᥙᥱ٭s𝗍ᥲr ིྀ
این رو خوب بخونین~!! این قراره داستان شما باشه. چیه، حالا که اوسی تون رو بدبخت کردید راضی هستین؟؟ یج
اولین نفر برلیان بدبخت بیچاره رویانا عه* بعد از آن کابوسی که دیده بودی، با نفس بلند و عمیقی که ریه هایت را سوزاند بلند شدی. تخت ات برای تو نبود، خانه بوی همیشگی را نمیداد و مهم تر از همه اینکه، بدن ات متعلق به “تو” نبود. دقیق تر بگویم، برای برلیان بود. دختر پانزده ساله بیچاره ای که زندگی اش را جهنم کرده بودی. همه اینها فقط یک شوخی بود، مگر نه؟ یک جوک بزرگ. هیچ چیز با عقل و منطق جور در نمی آید. چطوری میتوانی بدنت را عوض کنی؟؟ اینجا چیزی مانند یک تناسخ احمقانه و فانتزی وجود ندارد!! قلب ات تند زد و ریه هایت فشرده شدند. ناگهان بیشتر از همیشه دلتنگ خانه و خانواده ات شدی و آرزو کردی برگردی، حس یک کودک گمشده در میدان جنگی خاموش را داشتی. آب دهانت را به سختی غورت داده و بلند شدی. تو هرگز ننوشتی برلیان در چه تاریخی میمیرد! دقیقاً در چه معموریتی؟ راهی داشت قبولش نکنی؟ اگر میمردی چه میشد؟؟ برمیگشتی یا… فکر کردن به آن هم وحشتناک بود. خودت را با قدم های لرزان به جلوی آینه رساندی و بدنت را وارسی کردی. زخم های عمیق… حال بهم زن و دردناک. وقتی روی صفحه کاغذ بودند حتی زیبا بنظر میرسیدند اما الآن و روی این بدن؟ عذاب وجدان به بدنت فشار آورد. میخواستی گریه کنی و مثل یک کودک گمشده جیغ بزنی و کمک بخواهی… اما لعنت به تو و داستانی که ساختی، برلیان زیاد خانواده اش را نمیبیند. همه چیز تقریباً خوب بنظر میرسید! حتی معمولی. خورشید واقعی میتابید، ملافه ها واقعی بودند و میتوانستی پوستت را زیر انگشتانت حس کنی. این خون و گوشت واقعی یک دختر پانزده ساله بود. همان دختری که تو روی ورقه کاغذ ترسیم کردی و داستانش را در ذهن پروراندی… به دفترچه یادداشتی که کنار تخت بود نگاهی انداختی، شاید بهتر بود از خانه بیرون نروی و دعا کنی که فقط همه اینها تمام شود. میخواهی برگردی! پیش دوستان و خانواده، پیش هر کسی که داشتی! احساس کوچکی و غریبی وحشتناکی میکنی. در دفترچه جزئیات معموریت امروز نوشته شده بود. شاید اگر همه چیز را فقط پیش میبردی برلیان “واقعی” به برگردان تو راضی میشد. چیزی نیست رویانا! تو میتوانی از پس این کابوس بر بیایی!! فقط یک گلوله کوچک… شاید حتی درد هم نداشته باشد… اما برخلاف برلیان، تو هیچ چیز را نمیدانی و تجربه نکرده ای. حتی جرئت نداشتی بخواهی خودکشی کنی تا برگردی، میترسیدی. میترسیدی واقعاً بمیری…! و بدبختی برای تو؟ معموریت چند ساعت دیگر شروع میشد. یادت میاید دوست داشتی برلیان لباس های مخصوص بپوشد. از پوشاندن لباس های تنگ و جذب قرمز و سیاه به او خوشت می آمد، اما حالا صادقانه ناراحت و عجیب بنظر میرسیدند… به زور آنها را به خودت پوشاندی. اصلاً حرکت کردن با اینها ممکن بود؟ میترسیدی هر لحظه بلغزی و مثل یک احمق زمین بخوری. به خودت لرزیدی و تلاش کردی راه خروج را در این خانه پیدا کنی. احساس وحشتناکی از پوشیدن لباس ها و گشتن درخانه شخصی که قرار بود وجود خارجی نداشته باشد داشتی، انگار مرتکب جرم میشدی. دستی به جیب های لباس ات کشیدی. پارچه آنقدر زیر لمس واقعی بود که میخواستی گریه و طلب بخشش کنی، بخاطر کدوم گناه به اینجا رسیدی؟ جهنم کردن زندگی یک شخصیت کاغذی؟؟ آب دهانت را غورت داده و نگاهی به مسیر یاب موبایل انداختی. بنظر باید تا چند ساعت دیگر به این… ساختمان یا هرچیز دیگری که بود میرسیدی. حواس ات را جمع کن رویانا، ترسیدن در این شرایط… تو را خورد خواهد کرد. همه چیز را خوب پیش ببر و دعا کن که یک کابوس باشد. امیدواری فقط بیدار شوی تا از خوشحالی گریه کنی اما بنظر قرار نیست چیز ها به این زودی تمام شوند. ماشینی جلوی در منتظر بود؛ تو هرگز ماشین یک غریبه را سوار نشده بودی اما حالا؟ انگار خود برلیان داشت به تو میخندید. معذب و ساکت روی صندلی چرمی نشستی و کل راه سکوت را تحمل کردی، سکوتی که خفه کننده بود و نفس کشیدن را سخت میکرد… وقتی اونجا رسیدی چیکار میکنی؟ گلوله میخوری؟ این تنها کاری است که باید انجام بدی رویانا؟ داری از احتمالات دیوانه میشوی. ذهن ات به تازگی درک کرده چندین تا چند اتفاق وحشتناک ممکن است برایت بیفتد. تا وقتی روح بدن را هدایت نکند، هیچ غریزه ای نیست که تو را نجات بدهد. بغض ات را غورت دادی و لرزش دستانت را فرو خوردی. از داشتن چنین دردسر هایی بیزار شده بودی همیشه فکر میکردی باحال است اما می‌بینی که اینطور نیست. پس از اینکه ماشین ایستاد، منتظر هیچ چیز نشدی و فوراً خودت را بیرون کشیدی. نگاه خیره راننده را به خودت احساس میکردی و فقط هرچه سریعتر به راه رفتن ادامه میدادی. ساختمان خلوت اما بزرگی بود، آنقدر که سکوت به گوش هایت فشار آورد و باعث سرگیجه ات شد. بدن ات ناخودآگاه زیربار استرس منقبض میشد و زخم های قدیمی تیر میکشیدند میخواستی هرچی زودتر بمیری. امکان نداشت بعد از مرگ برلیان زندگی را در جهنم هم تحمل کنی، فقط خانه!