چند تا دیونه توی کلهم،هنوز باهم گلاویزن. عاقل ترشون از وسط دعوا میکشه بیرون ، دست میندازه دور گردنم، آروم آروم زیر گوشم شهادتین میگه.
طفلی نمیدونه من اون آدم خاکستری قصه م.
اونقدر خاکستری که با سیاه اشتبام میگیرنم.
یه حس غریبی میشینه رو شونه هام.
از همونا که قد چند تا فیل وزن دارن. از اونا که شونه هاتو خم میکنن، امازمینت نمیزنن.
۱۶
مثل کوهنوردی که چند قدم مونده به نوک قله ، گلاویز با طوفان و برف ، یخ زده باشه ، تو دلم زمزمه میکنم: نه، اریحا! دیگه نای جنگیدن ندارم.
بی خیال شو سرجدت!
اگه الان خودت رو نجات ندی، معلوم نیست روزی چند بار بمیری و زنده شی . معلوم نیست روزی چند بار آرزوی مرگ کنی، اما نَمیری. پس الان خودت رو نجات بده . حداقل تلاشت رو بکن .