*جهت رِفاه حال خودم و لبخند شما
میخام تقدیمی بدم در قالب داستان های کوتاهی که براتون مینویسم با توجه به وایبی که ازتون میگیرم(اگرم چنل نداشتید مهم نیس پی وی پیام بدید)✨🦕
-جودی
#نه_به_ایگنور
#فور
نمیتوانم بگویم نبودت باعث شد دیگر زندگی نکنم،چون زمان زیادی از رفتن تو میگذرد اما من هنوز هم زندم اما میتوانم بگویم نبودت شکافی بزرگ در قلبم بود و این شکاف با هیچ چیز دیگری پُر نمیشد اگر میتوانستم تورا برمیگرداندم به جایی که به آن تعلق داشتی اما فکر میکنم حتی بودنت هم دیگر آن شکاف را پُر نمیکند
برای آمدنت زیادی دیر کردی،زیادی غریبه شدی
میخواستم بعد تو دوباره زندگی ام را سر سامان دهم اما به هر کاری که دست میزدم تورا در ذهنم تصور میکردم و میگفتم اگر تو بودی چه میشد؟!
باید قبول کنم دیگر برنخواهی گشت و رفتنت گرچه دردناک بود اما حالا قسمتی از زندگی من است.میخواهم تورا به دست فراموشی بسپارم
میخواهم خاطراتت را به باد بدهم تا با خود به هرجا ببرد
به برگ هایِ درختان بعد از ریزش پاییزی
میخواهم خاطراتم را به ماهی قرمز عید بگویم تا همراه با او خاطراتت از ذهنم پاک شود
میخواهم زندگی ام را دوباره شروع کنم اما ایندفعه سعی نمیکنم از ذهنم بیرونت کنم
فقط میخواهم بروی یک گوشه از ذهنم و مثل یک صندوقچه مدفون در خاک آرام باشی
قطعا بعد از تو زندگی هنوز هم زیبایی های خاص خودش را دارد.مطمعنم-!
-از طرف *جودی @mininm به دختر زیبای زمستون @Psychologicalpsychologist✨💙
روی چمن های نمناک سرد دراز کشیدم و به اسمان خیره شدم ابر ها در آسمان به کُندی در حرکت بودند و به نوبت ماه را در خود پنهان میکردند
چشم هایم ابر هارا دنبال میکرد که به شکل یک روح در آمده بودند و در آسمان وسیع شب در گردش بودند و از این طرف به آن طرف میرفتند
شاید روح های سرگردانی بودند که به دنبال ستاره خود تمام این پهنه وسیع آسمان را میگشتند تا نیمه گمشده خود را پیدا کنند
این کار تفریح هرشبم شده بود و آنقدر از این کار لذت میبردم که گاهی تصور میکردم روی ابر ها هستم و همراه آنها به هرکجا سفر میکنم
میدانم این ویژگی ام مدام باعث دوری من از آدم ها میشود اما خوشحالم که میتوانم با ذهنم به هرکجا سفر کنم و از خوشی های هرچند کوچک مانند ابر ها،باران و چمن های سرد جلوی خانه مان لذت ببرم
- از طرف *جودی @mininm به چنل زیبای @mahemaniito✨🌝
هدایت شده از ♬اردڪ فروشـے کـوردلیا↻
So I’m never gonna dance again the way I danced with you
پس دیگه نمیخوام اون جوری که با تو میرقصیدم برقصم
دخترک با پاهای برهنه روی سبزه های سرد سوزنی پا میگذاشت و اجازه میداد سردی چمن ها در عمق پوستش نفوذ کند..هوا ابری و مه آلود بود و او تنها در کنار دریاچه نشسته بود و نقاشی دریاچه فیروزه ای را میکشید.
این اسم را ویولت خیلی وقت پیش زمانی که با دخترک به اینجا می آمدند گذاشته بود،دریاچه عجیب و به همان اندازه برای ویولت فرح بخش بود..رنگش تلفیقی از سبز لجنی و آبی آسمانی بود و دورتادورش را سبزه و گل های وحشی احاطه کرده بودند،ویولت گاهی وقت ها داستان هایی از دریاچه برای دخترک تعریف میکرد و میگفت:شاید رنگ عجیب دریاچه بخاطر وجود پری های دریایی یا آدم کوتوله هایی هستند که قبلا اینجا زندگی میکردند و شهد جادو گل ها را درون دریاچه میریختند و در آن آب تنی میکردند و شایدهنوز هم زمانی که کسی حواسش به این جنگل نیست به اینجا می آیند و دور هم چای مینوشند-!
خب شاید فکر کنید راوی این داستان کیست و اگر این سوال در ذهن شما است باید بگویم من همان دخترک هستم..
حقیقت این است ک من یکی از همان پری های دریایی هستم ک زمانی در آب دریاچه همراه با دوستانم زندگی میکردم اما حالا در قالب جسم یک انسان روی زمین هستم و با شما همکلام میشوم درحالی که شما هیچوقت متوجه نمی شوید من واقعا کی هستم..
-از طرف *جودی@mininm به بانو کوردلیا@cordeliaaaa✨🐢