هدایت شده از 9¾𝓓𝓮𝓮𝓹 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓯𝓸𝓻𝓮𝓼𝓽✨️
اوج خیانت،خیانت کردن به دوست صمیمی و شکستن عهد و پیمان است
هدایت شده از ٭ₐᵣₜᵢᵧₐ٭
مردم به گوش باشید فردا شب جشنی برگزار خواهد شد که فقط خانواده های سربازان و درباریان اجازه ورود دارند مردم به گوش باشید.......
مادر من هم میتوانم در جشن درباریان شرکت کنم؟
اوه باید فکر کنم دخترم بگذار پدرت بیاید او هم باید این قضیه را بداند
چشم مادر
وای خدایا کاش سریع تر زمان بگذرد تا به جشن بروم
سلام پدر ! چرا خشمگین هستید ؟
ساکت شو !
جان! پدر منظورتان چیست چه شده است؟
میگویم میگویم میگویممم! اندکی صبر کن
مادر !میدانی چه اتفاقی برای پدر افتاده است
دخترکم من هم نمیدانم گویی اتفاقی ناگوار برایش رخ داده
چند ساعتی گذشت سر شام بودیم و پدر ارام شده بود به ما گفت که امروز یکی از سربازانش اشتباه بزرگی انجام داده
که ناگهان
برادرم گفت:
پدر جان میدانی فردا شب جشنی برگزار میشود؟
نه به ما نگفته اند حالا چه کسانی میروند؟
در میدان جارچیان گفتند خانواده درباریان و سربازان
خب همگی میخواهید بروید؟
بله پدر
بله
بله پدر جان
گویی خیلی مشتاق هستید پس، فردا شب آماده شوید تا برویم
جدی پدر!
بله دخترم
از ذوق شب خوابم نبرد میخواستم او را ببینم کسی که ماه ها پیش از پنجره قصر دیدمش
هیچ کس نمیداند چرا به جشن میخواهم بروم برای خوش گذرانی نه! برای دیدن نگاه او بلاخره صبح شد
عصر بود و بهترین لباس هایمان را پوشیدیم و داخل کالسکه ای از طرف قصر را دم خانه فرستاده بودند، شدیم
از ذوق کم مانده بود قلبم به بیرون بریزد
وارد قصر شدیم خدمه ها به ما ادای احترام گذاشتند
با چشمانم دنبال او بودم
نیست!
همه جا را بین این همه همهمه گشتم که دیدم دارد انگشتری از جنس طلا را به آن میدهد
قلبم خرد شد پودر و سنگ عشق دیگر برایم معنی نداشت نگاهش به من افتاد سریع برگشت فهمیده بود چه کاری کرده است
دیوانه شده بودم در حد جنون
به حیاط رفتم و از نگهبانان دم در شمشیری را دزدیدم سریع دویدم تا آن نفرت را نابود کنم
او شمشیر برنده تری را در قلب من فرو کرده بود ، برایم ان نفرت دیگر زنده یا مرده بودنش معنی نداشت شمشیر را در قلبش فرو کردم حالا عشق ان دو تمام شد
من و او مانده ایم
همه ترسیده بودند شمشیرش را در آورد شمشیر بزرگ!
خودم ترسیده بودم و ناگهان سرباز از پشت خنجری به دستم زد سرم گیج رفت و افتادم آن جا بود که او خم شد تا ببیند حالم خوب است یا نه او را بر زمین کوبیدم و در گوشش زمزمه کردم :مگر عاشق من نبودی! چه شد رفتی با نفرتی که الان وجود ندارد بمانی حالا دیگر نیست خیالت راحت آری تاوان این کار نابودی عشقت بود عشق عزیزن، گویی عشق برایت معنی نداشت! حالا معنی اش را فهمیدی ......
او با ترس من را نگاه میکرد و من با عشقی که نابود شده چشمانش را نگاه میکردم
#ستایش