هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
#Part121
فکر میکردم تمام مدت ازم ناراحت بودی
؟ حالا با یک خانواده ایستادی روبروی من!
آرمین با صدایی که از خشم و غصه میلرزید، فریاد زد:
آرمین: «پس واقعاً ازدواج کردی؟ حالا هم با اون مرد و بچهات اومدی جلوی چشمم؟»
نفس، در حالی که اشکهاش راه باز کرده بود، سعی میکرد با تندی جواب بده:
نفس: «آرمین، تو اصلاً هیچی نمیفهمی! تو هیچی نمیدونی!»
در همین لحظه، صدای پاهای کوچکی شنیده شد و یک دخترک کوچک با شیطنت خودش را بین ما انداخت...
بچه با خنده به آرمین نگاه کرد و گفت:
بچه: «بابا! اوه تو بابای منی بلاخره اومدی ،
آرمین خشکش زد... انگار زمان ایستاد.
اما ضربه نهایی، وقتی بود که بچه با آرامش به سمت نفس رفت و گفت:
بچه: «مامان، این آقا همون بود که عکسشو نشون دادی و گفتی بابامه؟»
سکوت مرگبار... آرمین رنگ از لبهاش پرید و من، نفسم، فقط میخواستم زمین دهان باز کند و مرا ببلعد!
راز بزرگ بالاخره برملا شد؟
https://eitaa.com/joinchat/4136502886C9ae2b6cf91
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
دختره از وسط سفره عقد با پسر عموش فرار کرده تا از این زندگی نجات پیدا کنه… 🏃♀️
اما فکرش رو هم نمیکرد که سرنوشت، اون رو دوباره جلوی همون مرد قرار بده!
حالا آرمین گیرش انداخته و اصلاً قصد نداره ولش کنه…
اون میخواد به اون دختره یاد بده که فرار کردن از دست “آرمین” غیرممکنه! 😈
فقط ببینید آرمین برای اینکه انتقامش رو بگیره چیکار میکنه 😱😭
https://eitaa.com/joinchat/4136502886C9ae2b6cf91
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
ساعت۳شب پاک کنید
هدایت شده از ♡ پروفایل کـده ♡
یه گروه خودمونی برای گپ و گفت، خنده و دورهمی!
اینجا قراره کنار هم خوش بگذرونیم، حرف بزنیم و دوستای جدید پیدا کنیم 🌚✨
💌 بیا که منتظرتیم!
https://eitaa.com/joinchat/2953053856C30facc5435