eitaa logo
☆ رُز آبی ...☆
46 دنبال‌کننده
671 عکس
134 ویدیو
0 فایل
" یک لعنت و صد رحمت به اولین نگاهی که به چهره دریاگونه‌ات انداختم؛ " پل ارتباطی: https://daigo.ir/secret/9725426776
مشاهده در ایتا
دانلود
عه من زندم
محو شده بودم چون داشتم فیلم میدیدم☺️ وقتی نمونده باید از ثانیه ها نهایت استفاده را ببریم فرزندانم😂
آیمی ساما پاهایش را از تخت آویزان کرد، ارواح منسی به‌طرفش هجوم بردند و مثل طنابی که از کشتی آویزان شده باشد تا به کسانی که در امواج دریا غرق می‌شدند برسد به سمت آیمی ساما حمله‌ور شدند. آیمی ساما بی‌اعتنا به آن‌ها سمت در رفت و آن را باز کرد: بیرون؛ برید بیرون! نورویل هنوز به آیمی چسبیده بود تکانی به خودش داد تا پایین بپرد و در سیل خروشان، وحشت‌زده و معترض ارواح منسی بیرون برود. اما ایمی پشت یقه لباسش را گرفت و او را در آغوش کشید: تو نه نورویل، تو سوال برانگیزی، همین‌جا بمون. نورویل ناله‌ای کرد، البته لیا ناله شنید، انگار نورویل داشت با آیمی ساما صحبت می‌کرد.آیمی ساما گفت: نورویل! کافیه نورویل دوباره جثه‌ی کوچکش را روی تخت انداخت و این‌بار با صدای بلندتری ناله کرد. صورت‌ آیمی ساما حالت عجیبی گرفت، انگار می‌خواست لبخند بزند اما نمی‌دانست چطور باید اینکار را انجام دهد. لب‌های قرمزش را جوری روی‌ هم فشرد که انگار لبخند زدن با آن‌ها دشوارترین کار ممکن است. آیمی ساما بی‌خیال شد و زیر لب زمزمه کرد: یا عادت می‌کنم یا باهاش کنار میام؛ لبخند زدن چیزی نیست که نبودش چیزی رو خیلی تغییر بده. لیا هنوز ایستاده بود با این‌که صندلی ننویی کنارش تکان می‌خورد اما انگار تمایلی به نشستن رویش نداشت. آیمی ساما روی تخت نشست و گفت: دیگه پنهان‌کاری کافیه؛ حالا وقتشه که همه‌چیزو از اول تعریف کنم! آیمی ساما با لحن خشکی گفت: بشین لیا! وبه صندلی ننوی اشاره کرد. عجیب بود، آیمی ساما همیشه لیا را کنار خود می‌نشاند. لیا اعتراضی نکرد، فقط نشست. آیمی ساما که گویی اقیانوس چشمانش طوفان‌زده بود لب باز کرد. همه‌چیز از اون روز کذایی شروع شد که برای اولین‌بار اونو دیدم. آیمی ساما همه‌چیز را تعریف کرد، لیا از بیشتر ماجرا خبر داشت. او فرشته حادثه‌ قدیمی‌ای بود. اما برخی چیزها را نمی‌دانست، و حالا مطمئن شده بود که اگر حق انتخاب می‌داشت قطعاً نمی‌خواست بداند. سرمای صورت آیمی ساما وحشت برانگیز بود گویی شعله‌هایی از حس انتقام‌جویی درون قلب مهربانش زبانه می‌کشید و وجودش را از نفرت پر می‌کرد وجود آیمی ساما در طی این سال‌ها فقط با محبت پر شده بود و حالا لیا به‌وضوح رقص شعله‌های آتشین نفرت و انتقام را در وجود آیمی، حس می‌کرد. حسش به‌قدری قوی بود که راحت می‌شد آن را دید و لمس کرد اما… همه این احساسات قوی در کسری از ثانیه ناپدید شدند ولی انگار چهره‌ی سرد برای همیشه بر اندام صورت زیبایش جا خوش کرده بود و به این زودی‌ها خیال رفتن نداشت. لیا بی‌اختیار نفسش را حبس کرد و بعد از بین رفتن احساس قابل لمس نفرت آن را بیرون داد. آیمی ساما به سمت بالکن رفت و دستش را روی حفاظ مرمری کشید. دنباله‌ی لباس سفیدش پشت سرش زمین را در آغوش کشیده بود. نورویل زبان باز کرد اما این‌بار لیا دیگر ناله نشنید پسربچه با کلمات سخن می‌گفت: تو که نمی‌تونی همین‌جوری بمونی آیمی ساما، حداقل سعی کن! آیمی ساما توجهی نکرد، اتاق چند دقیقه‌ای در سکوت فرورفت. سرانجام لیا سکوت را شکست و گفت: من فرشته مورد اعتماد توأم مگه نه؟ آیمی ساما به‌طرف لیا برگشت و با همان صورت سردش تأیید کرد. لیا ادامه داد: پس بهم اعتماد کن. آیمی ساما اخم کرد و گفت: می‌خوای چی‌کار کنی؟ لیا نورویل را در آغوش کشید و به سمت آیمی ساما رفت در گوشش زمزمه کرد: بسپرش به ما، به من و نورویل. نوروز با چشمانی متعجب به او زل زد و گفت: چون اجازه دادم صدامو بشنوی دلیل نمی‌شه که منو وارد بازی کنی ها! و بعد با قیافه‌ای ملتمسانه به آیمی ساما چشم دوخت. آیمی ساما چند لحظه به لیا و نورویل نگاه کرد و بعد گفت: بهتره بیشتر از این دردسر اضافه نکنی، تو هم همین‌طور کوچولوی شک‌برانگیز. لیا خندید و گفت: سعی کن بیشتر به ما سر بزنی! قبل‌از این‌که دیر بشه. سپس چشمکی زد و با نورویل از اتاق بیرون رفت. آیمی ساما دیگر توجهی نکرد، حتی وقتی نورویل با صدای بلند به لیا گلایه می‌کرد حالت صورتش تغییر نکرد حتی وقتی ارواح منسی دوباره و دوباره جیغ کشیدند و تقلا کردند. وقتی با دست ها و بدن های سردشان دورش را احاطه کردند هیچ واکنشی نشان نداد، دمای بدن ارواح مثل یخ بود وقتی دور آیمی ساما حلقه زدند آیمی ساما احساس کرد در قالب یخ فشرده میشود انگار ارواح فراموش شده میخواستند با تلقین احساسات مختلف خودشان فرشته‌شان را مجبور به اطاعت کنند. کمی بعد ارواح به گوشه و کنار اتاق پرتاب شدند. سایه مرگ سیاه مطلق بود و جوری پشت آیمی ساما برافراشته شده بود که ارواح وحشت کردند. ​●○اولیویا●○
*مَنْسی: همون فراموش شده خودمون*