قبلا بر این باور بودم از بهترین لحظات دست یافتنی و در دسترس برای خوشحالی اون بیست دقیقه های بانگوعه.
الان فهمیدم تو کل هفته اون ساعتایی که تو بهم درس میدی ساعت های طلایی زندگی منه✨✨✨
بحث موردعلاقه با آدم موردعلاقه😭✨
☆ رُز آبی ...☆
قبلا بر این باور بودم از بهترین لحظات دست یافتنی و در دسترس برای خوشحالی اون بیست دقیقه های بانگوعه.
* یکی از دبیران توانمند در مبحثی دوستداشتنی و قابل عشقورزی✔️
سرای نفرت
با دستان گره کرده روبهرویش نشسته بودم،سرم را به عقب صندلی تکیه داده بودم،سکوت بود،چون من حرفی نمیزدم. چشمانم را باز کردم،سقف سفید سفید بود اما نه،خدایا یک لکه زرد بزرگ نم زدگی در گوشه سقف بود انگار با هر بار دقت بیشتر ، بزرگ تر و زشت تر میشد؛ چطور در نگاه اول همچین لکهی پررنگی را ندیده بودم؟ اولین باری نبود که کور بودند.
با صدای حرکت چرخهای صندلیاش روی زمین که آهنگ گوشخراشی نواخت چشمانم در حدقه چرخاندم او نمیدید، سرم هنوز روی صندلی به عقب خم شده بود، اما سفت شدن انگشتان و فرورفتن ناخنها در کف دستم مشهود بود، او میدید، بهاندازهی چرخش چشمانم در حدقه پنهان نبود.
صدای چکه کردن و لبریز شدن کاسه صبرش که با صدای چکچک آبریز خراب گوشه اتاق در میآمیخت میشنیدم. چه صدای مسخرهای، سکوت بهخاطر حرف نزدن من نبود، اصلاً سکوتی در این اتاق حکمفرما نبود، هرچیزی در گوشهوکنار این اتاق آرام و زمزمه وار فریاد میکشید.
نفس عمیقی که کشید هوا را جابهجا کرد، انگار دم گرفته بود که سکوت نیستِ در اتاق را برای خودش بشکند، من کور بودم و او کرد.
صدای خشدار و آزاردهنده اش را صاف کرد و گفت: «منتظرم تا شروع کنی، هر وقت آماده بودی انجامش بده.»
مشتم را باز کردم و کف هر دو دستم را روی چرم پوسته شدهای که مثل جزیرههای کوچکی روی دستهی صندلی پراکنده شده بودند کوبیدم، بیرنگورو سفت شده بود، انگار طی این سالها هر کسی که روبهروی او نشسته بود تمام احساساتش را با کندن چرم تقلبی صندلی بروز داده بود.
دستانش را بههم تنیده بود و با آرامش خاصی نگاهم میکرد، گویی میخواست چشم بدوزد به درونی که با یک نگاه به بیرون میشد فهمید که تکهتکه شدهاست، میتوانستم روان سردرگمش را تصور کنم که در میان انبوه افکارم سرگردان است ، سعی میکند تکههای جور را با هم چفت کند، البته اگر تکهای باشد، برایش آرزوی موفقیت ناممکنی را میکنم که برای نتیجهاش لحظهشماری میکند.
درحالیکه من به افکار او فکر میکنم و چکیده نگاهش را تحلیل میکنم او دیگر تحمل نمیکند، انگشتانش را آرام از هم باز میکند و در حرکتی روان با هماهنگی ناشی از کلافگی روی میز ضرب میگیرد.
بالاخره لب می گشایم: میدونی، در واقع هیچکس لایق نیست.
حالت صورتش تکان نمیخورد، گویی حتی پلک هم نمیزند، میپرسد: هیچکس لایق چه چیزی نیست؟
سؤالهای مسخرهی همیشگیاش، میگویم: «محبت، هیچکس لیاقتش رو نداره، همه دنیا لایق تنفر ورزیدن.» بالاخره نگاهش را میچرخاند و میگوید: «بهم بگو چرا این فکرو میکنی؟»
سرم را بالا میگیرم و میگویم: «فکر؟ نه، بهش میگن اطمینان.»
سرش را تکان میدهد و میگوید: «جور دیگهای شروع میکنیم، چرا به این اعتقاد اطمینان داری؟ چه انفجاری باعث ایجاد این اطمینان شد؟ » مکثی میکند و ادامه میدهد: «همهچیز و از سرآغازش بهم بگو.»
تکهای از چرم دستهی صندلی در دستم فرومیرود: «باشه، بیا از اول شروع کنیم.»
باید از او میپرسیدم، تابهحال اعتماد کردهای؟ لعنت به آن، نفسهایم منظم بود، شروع کردم: «کلمات، همهچیز از ارتباط شروع میشه، اعتماد با کلمات مسخره و فریبندهای شکل میگیره که حتی فکرشم حالمو بهم میزنه.»
«حتی همون کلمات میتونن اعتماد رو از بین ببرن، یه مرز بیپایان از ساختن و ویران کردن، التیام و زخم و مشخصه من نه از سازه و نه از ویرانه اون شانس نیاوردم، بیا امتحانش کنیم نظرت چیه؟ آره درسته همیشه همین اتفاق میافته، این چرخه از بین نمیره. فکر میکردم خوب پیش بره اما زود قضاوت کردم، بیخیالش، دوباره به اون کلمهها اعتماد کردم، بدتر شد و اونشب گفتم، اوه عزیزم پس دشمن خونی داشتن شکلیه، میتونم هرروز به چهرهات زل بزنم و با لبخند درمورد روزت بپرسم اما از هیچ فرصتی برای تلافی دریغ نکنم، بهش میگن قانون صفر تا صد و من... حد وسطی نداشتم.
و میدونی قسمت جالبش کجاست؟ تنفر ورزی من خیلی بهتر از ابراز محبت. از وقتی بیشتر تو وجودم ریشه زد و بیشتر به عادت کردم… خب، بذار اینجوری بگم، من میبینم، همیشه میشنیدم که میگن خدای بزرگ! چشمها هیچوقت دروغ نمیگن، اما نه، چشم ها فریب میدن، همه اون آدمهای ناشی که هنوز فکر میکنن آدمهایی که بهطور شگفتانگیز سر راهشون قرار میگیرند الهههایی هستند که قراره زندگیشونو تغییر بدن، اونا میگن، تو یه فرشتهای، فرستادهی الهی زندگی من تو تجسم و جلوهی خوبی هستی تو چطور اینقدر بینقص و دوستداشتنی هستی، و خدایا این احمقانه است مگه نه؟! این طرز فکر حماقت محضه، احمقهای ناشی ضعیف، هنوز طعم ضربه رو نچشیدن، فکر نمیکنن و بارها و بارها بعد از رسیدن به حقیقت چشمهای لعنتی و کورشونو میبندن، اما خب در اصل، هیچکدوم از اونا برام اهمیتی ندارن، آره برام مهم نیستند، مهم نیست چقدر کور یا احمق باشند،
هر کس به وسعت حماقتش ضربه میبیند، اما من دلسوز و قدیس آدمای احمق نیستم، و حتی حاضر نمیشن به خزعبلات و چرندیات مسخرهشون گوش بدم و ... نمیدونم تو چطور هر روز ساعت ها این کارو انجام میدی، در ضمن مصرانه تلاش میکنی آدم هایی که علاقه ای به حرف زدن ندارن هم مجبور کنی و... خب کاملا مشخصه یکی از اون آدما منم!
قیافه اش برای ۳ ثانیه جدی میشود: « این شغل منه و من اینجام تا کمک کنم، در ضمن فکر نمیکنم کاری که من انجام میدم به بحث تو مربوط باشه، شاید شبیه هم نباشیم اما... حالا تو تنها کسی هستی که میخوام واقعا کمکش کنم پس بیا به حاشیه نریم. ادامه بده.»
حتی او هم بالاخره میفهمد، اما حالا، شاید هنوز نه:« اوه، بیخیال فکر میکردم خیلی برات مهم باشه اما فقط فکر میکردم، تا حالا به درصدی که میتونست انقدر بالا باشه توجه نکرده بودم، خب جالبه، من قبلا به فکر کمک کردن به آدما بودم اما حتی سعی نکردن خودشون رو لایق نشون بدن، حتی زحمت نقش بازی کردن هم به خودشون ندادن و خب... این خوبه. اما اگه همین الان کشی از من بپرسه: رابطهات با همدردی و درک مردم چطوره؟ میدونی اولین جمله ای که به ذهنم میرسه چیه؟ درسته، آخرین باری که سعی کردم این کارو انجام بدم بهم گفتن « تو درد و زجر ما رو بی اهمیت جلوه دادی» میتونم از طرف خودم مطمئن باشم که تا به حال کسی اینو به تو نگفته، ولی احتمالا میتونی شرایط رو تخمین بزنی مگه نه؟»
خنده ای که بی اختیار از طنر تلخ ماجرا در واکنش بدنم جلوه میکند صدای دیوانه واری دارد، در کل اتاق میپیچد، دیگر به آن عادت کرده ام اما پژواکش در سراسر اتاق برای چند ثانیه ماند، ثانیه های وحشت، نفرت از انسان های بیلیاقت در ته آن پژواک پوچِ پیچیده کاملا عیان بو هرچند که رفته رفته صدای نفس های آرام او که واقعا لعنت به آن آرامش مسخر،پژواک قهقههام را خاموش کرد.
به تابلو کج پشت سرش نگاهی انداختم، اگر قدرتی داشتم که با چشمانم کار های عجیب انجام بدهم قبل از تلاش برای فشردن گلوی کسی با آن نگاه این تابلو لعنتی را صاف میکردم. کمی به چپ و در آخر هم یک میلی متر به سمت بالا.
از این که سعی میکرد با نگاه مشتاق و دلسوزش مرا وادار به ادامه و صحبت کند متنفر بودم، آن نگاه های پوشالی، لعنت به آنها، منزجر کنندهاند.
انسان ها... کاش کودن های زودباور بفهمند که آدم ها قبل از فرشته بودن باید انسان بودنشان را ثابت کنند، آنها خوی هیولا صفتشان را در پس شخصیت نحیف و بیعیبشان پنهان میکنند و در آخر میگویند... «وای خدایا فرار کنید ، از او فاصله بگیرید او یک هیولاست به روح اسیب دیده من لطمه زد.» این چیزی است که نصیب قربانی اعتماد میشود؛ در پرده آخر "او" به عنوان یک هیولای وحشت پراکن و بی احساس از همه جا طرد و رانده میشود. هیولاهای واقعی چرخه را ادامه میدهند، پشت نقاب سهمگین خودشان که به طرز دیوانهواری لطیف و درست به نظر میآید، گاهی هیولا ها واقعا هیولا میسازند و دست آخر هنوز در جایگاه مظلوم ستم دیده نقش ایفا میکنند تا قربانی بعدی. زهر خود را به طعم عسل میچشانند و این پایان صحنه است: «تو یک هیولایی!»
مکثی میکنم و ادامه میدهم: «تنفر مثل هروئین میمونه، یا مورفین، من هر روز دوز کوچیکی رو به خودم تزریق میکنم، تا لحظهای که اوردوز میکنم، دنیا ازین موج نفرت آکنده میشه، چرکین و آلوده، مثل همه اون حرف های زهرآگین، و ... برام مهم نیست چند نفر بخاطراون موج نفرت از بین میرن، هدف من کنترل تنفرم نیست، هدفم نشون دادن تجلی واقعی نفرته.»
آرام دستم را روی سینه ام میگذارم و میگویم:«هر صدای ضربان یک دوز کوچک نفرت است، در گذشته لانه محبت بود و حالا، این سرا، سرای نفرت است تا رسیدن و رساندن پیدایش و جسم متجلی یک هیولا، تا ابد.»
لبخند میزند، گوشه های لبش به طرز شومی بالا میرود، غیرقابل خواندن، نامفهوم و گنگ. از همان تسکین های مسخره است؟ فکر میکند اوضاع از کنترل خارج شده؟
صدایش آرام جاری میشود:«تجسم نفرت؟ ایده جالبیه.»
میگوید:«شاید هنوز کاری باشه که منتظر باشی زمانش برسه و... خب انجامش بدی.»
خوش خیال مثل همیشه، انگیزه در من خاک شده، علاقه ها خاک میخورند و تصاویر محو محبت های بی قید شرط و بی قید و بندم در پس ذهنم تیرهاند. به یاد نمیآورم، چقدر از آن شور و شوق زبانزد میگذرد؟
ناگاه جمله ای به خاطرم میآید، آخرین باری که دستم لغزید ظرف بلورین هزار تکه شد، جمله ای که آن گاه بر زبان آورد زنهار بود،« زمین از تکه های شیشه فرش شده مراقب قدم هایت باش، آنها را کجا میگذاری؟»
جام عدل و اعتماد خدشهدار شده، دنیا پر از شیشه های برندهای است که در نگاه چشم های کم سو براقند، صاف و صیقل خورده، بی نقل و زیبا؛ مثل یک اثر هنری در بطن دنیا نهادینه شده اند، اما فقط یک مجال بروز کافی است تا با لبه های تیز و تاریک خود روح را از هم بدرند و خونی به نام اشک تاوان پاک کردن رد جنایت این شیشههای شکسته و خونین را میپردازد،
دریدند همه هستی یک انسان را،زخم های جبران ناپذیر مرهم التیام ندارند و فقط روزبهروز چرکین تر و آزرده تر میشوند. چشم های کم سو لبه های کج و گوشه های تیز این شیشه ها را نمیبینند و با روحشان روی آنها غلت میخورند، عذاب وحشتناکی، چه زخم های سوزناکی، اگه تکه های شیشه لب باز میکردند مطمئنم چنین میگفتند:«آه، او با تمام وجودش روی من افتاد، با تمام روحش. من که از میان رفتم با دیگران این چنین نکن.»
و بله، درست میگویند، روح را صرف شیشه های درنده کردن خطاست و این بدترین راه پند دادن است، دیگر او نمیچشد، نمیشنود و نمیخواهد، کاش سوی چشمانش جور دیگر برمیگشت، حال دگر بدون لمس کردن همه شب کابوس لبه های برنده را میبیند.
این که انقدر در افکارم غرق شده بودم تقریبا برایش عادی شده بود، نگاهش کردم، لب ها و چشمانش کمی ندا از لبخند میدادند، اما در ته چهره ا چیزی پیدا نبود، ادامه دادم: «نه، تنها خواسته ام نلغزیدن دست هام بود، کنترل احساس. حالا یک احساس افسارگسیخته دارم، نه! حالا... تنها فقط یک احساس دارم، نفرت!»
سرش را تکان میدهد، تمایلات بدن نسبت به نشان دادن درک و همدردی، تنها فرقی که با دیگران دارد این است: حرکات لعنتی او واقعا باورپذیرند. اما نفرین بر من اگر باور کنم.
بلند میشوم: «نگران اون نباش! این یک مسیر جدیده.»
قدم هایم را به سمت در پیش میگیرم، آخرین جملهام را میگویم: «کمی به چپ و در آخر یک میلی متر به سمت بالا، امیدوارم دفعه بعدی در کار نباشه.»
در را میبندم و بالاخره از آن فضای ساختگی خارج میشوم، یک نفس دیگر تا رسیدن به مکان های خاکستری اما واقعی.
شش ماه بعد :
انگار زمان یک ثانیه هم تکان نخورده، نه پیرتر و نه جوانتر، هیچ تغییری در او دیده نمیشود تنها من بودم، یک انفجار کوچک در سرسرا، این فقط موج کوچکی از بروزش بود، سرای نفرت دیگر فقط یک قلب در قفس نبود، سرسرایی بود در اوج!
و آن تابلو... هنوز همانجا بود.
#برخاسته_از_زخم ...
من و دوستم وقتی تصمیم میگیریم همزمان یه سریالو شروع کنیم:
دوستم: خب من شیش قسمت دیدم✔️
من که دارم قسمت اولو در سه بخش مجزا میبینم😔
او به دنبال چشمانی بود که تحسین را در پس آنها ببیند.
و درست هنگامی که گفت فهمیدم؛ او هیچ گاه به عمق نگاه من خیره نشده بود.