.
شدم گمراه و سرگردان، میان این همه ادیان
میان این تعصبها، میان جنگ مذهبها
یکی افکار زرتشتی، یکی افکار بودایی
یکی پیغمبرش مانی، یکی دینش مسلمانی
یکی در فکر تورات است، یکی هم هست نصرانی
هزاران دین و مذهب هست، دراین دنیای انسانی
خدا یکی… ولی, اما هزاران فکر روحانی
رها کردیم خالق را گرفتاران ادیانیم
تعصب چیست در مذهب؟ مگر نه این که انسانیم
اگر روح خدا در ماست… خدا گر مفرد و تنهاست
ستیز پس برای چیست؟ برای خود پرستیهاست
من از عقرب نمیترسم ولی از نیش میترسم
از آن گرگی که میپوشد لباس میش میترسم
از آن جشنی که اعضای تنم دارند خوشحالم
ولی از اختلاف مغز و دل با ریش میترسم
هراسم جنگ بین شعله و کبریت و هیزم نیست
من از سوزاندن اندیشه در آتیش میترسم
تنم آزاد، اما اعتقادم سست بنیاد است
من از شلاق افکار تهی بر خویش میترسم
کلام آخر این شعر یک جمله و دیگر هیچ
که هم از نیشو میشو ریشو هم از خویش میترسم
- سیمین بهبهانی
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
.
ما بیش از اندازه قوی بودیم.
مدام می شکستیم، شکستههایمان را بند میزدیم و ادامه می دادیم.
اشک می ریختیم، اشکهایمان را خودمان با دستهای خودمان پاک میکردیم و دوباره با تمام جسارت، روی پاهای خودمان میایستادیم.
ما بیش از اندازه قوی بودیم، به کسی تکیه نمی دادیم، با کسی از دردهایمان نمی گفتیم و از کسی کمک نمی خواستیم.
ما به قیمت همین قوی بودن، از پا در آمدیم!
قوی بودن را برای ما بد تعریف کرده بودند.
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
.
- اگه قرار بود همه مثل تو فکر کنن که باید شهر رو با خون بشوریم.
- مگه الان با چی میشورید؟ آهان با اشک مردم...
–خون سرد–
#دیالوگ_فیلم
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉