eitaa logo
شـب آبی ‌
28.2هزار دنبال‌کننده
205 عکس
13 ویدیو
1 فایل
﷽ سرآغاز { 1401/7/10 } سرگشته و حیران در میان کوچه‌ها به دنبال تو می‌گردم؛ فقط می‌خواهم مثل آن شب‌آبی در آغوش تو آرام گیرم! ‌• کپی؟ به جز #آیهان_نویس که نویسنده‌ی خودمون می‌نویسه مانعی نیست☕️ • تبلیغات🌱 @tb_bluenight • صندوق پستی📬 @BluePostman
مشاهده در ایتا
دانلود
. «خدا صبری دهد دل‌های از جا رفته‌ی ما را» - حزین لاهیجی 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. گفت: می‌دانی چرا زمینه‌ی اکثر فرش‌های ایرانی لاکی است؟ گفتم: به خاطر اصالت و زیبایی فرش ایرانی‌ست؟ گفت: نه. از گذشته‌ی دور دختران کوچک مجبور بودند، برای کمک به خانواده و فقر، از همان دوران کودکی بر دار قالی بنشینند و در مدت کوتاهی فرش ببافند. چاقوی قالی‌بافی شبیه قلاب ماهی‌گیری‌ست و انگشتان این دخترکان مدام زخمی می‌شد. اما برای این‌که لکه‌های خون جلوه‌های فرش ایرانی را خدشه‌دار نکند، زمینه‌ی اکثر قالی‌ها لاکی (به رنگ خون) رنگ بوده. چاقویی که در کنارش نه میوه‌ای بود برای استراحت و نه ماهی برای یک وعده‌ی غذای کامل اما روزیِ هزاران خانواده بر مدار همان چاقوی شبیه به قلاب بود. گفتم: پس تاریخچه و اصالت فرش ایرانی چیست؟ گفت: اگر بخواهم خلاصه بگویم، فرش ایرانی را دختران بافتند، پدران فروختند و پسران خرج کردند. - علی سلطانی –دختر نیستی که بفهمی– 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. بی‌فایده‌ست مثل دعا استخاره هم امشب اگرچه شیخ بگیرد سه‌باره هم ماهی، که هم‌مسیر شبِ رود می‌شود دور و برش اضافه می‌آید ستاره هم جای گلایه نیست که این انتخاب ماست حالا اگر بدون همیم و کنارِ هم - ارمیا کیش‌بافان 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. مرا مثال به چیزی که نیستم زده‌اند خوشا به من؟ نه! خوشا بر منِ مثالیِ من - محمدعلی بهمنی 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. عاقبت دستان‌مان رو می‌شود با شعرها مثل چشمانی که بعد از گریه‌ها پف می‌کنند - لاادری 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. ملایم می‌شود در گفت‌وگو هرکس که کامل شد که دائم پنبه باشد بر دهن مینای مِی‌ پُر را - غنی کشمیری 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. صبور، مثل درختی که در آتش می‌سوزد و توان گریختن ندارد. - شمس لنگرودی 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
‌. مگر تاریخِ مرگم را دو چشمان تو می‌داند که از حالا برایم این‌چنین مشکی به تن کرده - محسن صحت 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. دل به بازار من آورده و بفروخته‌ای دلِ بِفروخته، مَفروش به بازارِ دگر! - سعدی 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. تو رفتی از دل و در سینه آرزوت به جاست که چون نهال شود کنده، ریشه می‌ماند - فیاض لاهیجی 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. نه می‌دانم چرا بار سفر بستم که بگشایم نه می‌دانم کجایم تا ز راه رفته بازآیم مرا از نیستی دعوت به هستی کرد نجوایی پذیرفتم ولی ای‌کاش می‌گفتم نمی‌آیم چه خیری دیده‌ بودی از وجود ای مهربان مادر که بردی رنج هستی را و آوردی به دنیایم گرفتم در بهشت آدم خطایی کرد، حرفی نیست چرا من جای او در خاک روحم را بفرسایم نیاوردم به این زندان کسی را با خودم گفتم گر از رنجی نمی‌کاهم به رنجی هم نیفزایم تو تنها اتفاق خوب دنیای منی اما تو هم ای عشق با تنهایی‌ام بگذار تنهایم به هرجا پر زدم با سر زمین خوردم، نفهمیدم که سقفی شیشه‌ای بین من است و آرزوهایم من از خاطر نبردم هرگز اقیانوس بودن را کنون شاید کویر اما هنوز از دور دریایم ز خواب مرگ بیدارم مکن صبح قیامت هم که با این خسته‌جانی تا ابد باید بیاسایم - فاضل نظری 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉