eitaa logo
شـب آبی ‌
28.2هزار دنبال‌کننده
206 عکس
13 ویدیو
1 فایل
﷽ سرآغاز { 1401/7/10 } سرگشته و حیران در میان کوچه‌ها به دنبال تو می‌گردم؛ فقط می‌خواهم مثل آن شب‌آبی در آغوش تو آرام گیرم! ‌• کپی؟ به جز #آیهان_نویس که نویسنده‌ی خودمون می‌نویسه مانعی نیست☕️ • تبلیغات🌱 @tb_bluenight • صندوق پستی📬 @BluePostman
مشاهده در ایتا
دانلود
. مرا تو راحت جانی و من تو را نگران گناه کیست که من با توام، تو با دگران اگر بهشت بهایش تو را نداشتن است جهنم است بهشتی که نیستی تو در آن به جست‌وجوی تو در چشم خلق خیره شدم غریبه‌اند برایم تمام رهگذران نهان چگونه نگه‌دارمت ز چشم رقیب چقدر راهزن اینجاست بین همسفران عجب ز عشق که هرکس حکایتی دارد از این گذازه‌ی آتشفشانِ در فوران خموش باش که با دیگران نمی‌گویند رموز تجربه‌‌ی وحی را پیامبران - فاضل نظری 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. امپراتوری‌های بزرگ هم مانند آدم‌های ثروتمند، معمولا از سوءهاضمه می‌میرند. - محمدابراهیم باستانی 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. بعد از جنگ با چوب دستم انجیرهای تازه را برای تو خواهم چید باتو خواهم ماند، باتو خواهم خواند و تو را در بهت آفتابی‌ات خواهم بوسید، اگر ابرها بگذارند. - محمدابراهیم جعفری 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. شرم از آن چشمِ سیه بادش و مژگانِ دراز هرکه دل بردنِ او دید و در انکارِ من است - حافظ 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. آدم‌ها خيلى چيزها را در لايه‌هاى زيرين وجود خود پنهان می‌كنند. هيچ‌كس واقعا كسی ديگر را نمی‌شناسد؛ مگر آن كه با او زير يک سقف زندگى كند. –پشت سرت را نگاه کن– 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. هر چند شکسته دست کم برگشتم یک گام گذشتم، دو قدم برگشتم از دفعه آخری که او را دیدم روحم بغلش کرد، خودم برگشتم - عباس تافته 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
Siavash Ghomayshi GahMusic.com03 Baagh E Baroon Zadeh.mp3
زمان: حجم: 14.2M
2:06 من از صدای گریه‌ی تو به غربت بارون رسیدم تو چشات باغ بارون‌زده دیدم چشم تو همرنگ یه باغه تو غربت غروب پاییز مثل من از یه درد کهنه لبریز . . 🌬🤍
. حالا که لبت جز لبِ پیمانه نشد باز ناچار، لبت از لب پیمانه بگیریم - محمدحسین حائری 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. با گذشتن از لحظه‌ی لذت‌بخش عشق، عقل به جای خود برمی‌گردد. بیش از پیش با گرایش به تنهایی به زندان جسم برمی‌گردد. - گراتزیا دلددا 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. دنیا به کام توت‌های بین راهی بود! کاجم؛ کسی در زیر من، دامن نمی‌گیرد - عباس تافته 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. حق سال‌هاست گم‌شده، آهویی‌ست انصاف، کوچ‌کرده پرستویی‌ست اُف بر عدالتی که ترازویی‌ست در دست یک الهه‌ی نامیزان باریکه‌ای به نور نمی‌دانند با پلک بسته فلسفه می‌خوانند این مردمان به دایره می‌مانند با خود تمام عمر گلاویزان - سعید مبشر 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉