.
چنان گرفته تو را بازوان پیچکیام
که گویی از تو جدا نه، که با تو من یکیام
نه آشناییام امروزی است با تو همین
که میشناسمت از خوابهای کودکیام
عروسوار خیال منی که آمدهای
دوباره باز به مهمانی عروسکیام
همین نه بانوی شعر منی که مدحت تو
به گوش میرسد از بانگ چنگ رودکیام
نسیم و نخ بده از خاک تا رها بشود
به یک اشارهی تو روح بادباکیام
چه برکهای تو که تا آب، آبی است در آن
شناور است همه تار و پود جلبکیام
به خون خود شوم آبروی عشق آری اگر
مدد برساند سرشت بابکیام
کنار تو نفسی با فراغ دل بکشم
اگر امان بدهد سرنوشت بختکیام
- حسین منزوی
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
.
تو از آن دختران مرموزی
که مرا سوق میدهی به جنون
که به چشم تو واگذار شده است
کلماتی شبیه خنجر و خون
میتوانم به محض دیدن تو
وسط شهر انتحار کنم
میتوانم برای راحتیات
مثل ساعت سهوعده کار کنم
میتوانم بدل به دود شوم
مثل پروانههای سیگاریت
چیزهایی جدید کشف کنم
در همان عکسهای تکراریت
خنده با لهجههای بسیاری
آه در شکلهای مختلفم
وسط روز شببخیر نگو
من به دیوانگیت معترفم
فرق داری که در ادامهی تو
ماه دل میدهد به آبتنی
فرق داری که بین تابهی خود
آفتاب دو زرده میشکنی
هر زنی را توان فلسفه نیست
ای اشارات غیر معمولم!
اندکی در سکوت حوصله کن
من به بوسیدن تو مشغولم
- سعید مبشر
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉