دستانم را سپر صورتم میکنم تا از تابش پرتوهای زرفام خورشید و مبارزهی آنها با چشمانم جلوگیری کنم !
اگر یک دست بودم صاحب من چه کسی بود ؟
شاید پزشک ماهری که میان هزاران گل نوشکفته با گلبرگهای سالم و رنگین نوزادی بیمار را به دنیا میآورد .
یا قاتلی خوب که دنیای بیمهر امروز را از پلیدی پاک میکند اما شبی که قرص کامل ماه چهرهاش را روشن میکند ، متوجه میشود نوبت به خودش رسیده !
میتوانستم دستان کشیدهی پیانیستی شوم که روی کلاویههای سیاه و سفید پیانو رقصی غمناک هماهنگ با نتهای شنیده شده میکند .
شاید هم دستان هنرمندی با طرههای موجدار قهوهای بودم که کلاه آلبالویی رنگش را صاف میکند به دنبال آن قلمش را در امتداد بوم به حرکت درمیآورد و جنگلی با طراوت که صدای دلنشین گذر آب را به گوش میرساند ؛ روی بوم به یادگار میگذارد .
یا دستان چروکیدهی مادربزرگی بودم که گیسوان سفیدگونش را رها و گرهی قالیچهی رنگارنگ روبهرویش را میزند .
میتوانستم دستان صاحب قلم ، نه نه !
من از نویسندهها هراس دارم . آنها انسانهای به شدت خطرناکی هستند !
نویسندهها فرق میان نگاههای خالی از احساس و غوطهور درون عشق آدمیزاد را میدانند ؛ آنها میتوانند آنقدر بیرحم باشند که شیرینترین داستان دنیا را به زهری کشنده تبدیل کنند یا که یک عاشق را به سبب غم دوری از معشوق به جنون و مرگ برسانند .
من از نویسندهها میترسم !
آنها جنس خاطرهها را میشناسند و طعم تلخ رفتنها را از حفظاند ؛ توانایی این را دارند که دنیا را با خندهای رنگی و با اشکی در ظلمات و تاریکی فرو ببرند .
من از دستان نویسندهها هراس دارم !
شیرکاکائونویس
قلمِآبیاو؛
چالش امروز حال خودمونو تو پنجتا ایموجی توصیف کنیم ، 🎀 . 🪄😴📒✨📺
واضحه امروز چقد اکلیلی بودم یا نه ؟ ^^