" رفته بودی مشق آب و نان و بابا را بخوانی
فکر میکردی که این مشق، از تو شاید جان بگیرد؟ "
این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است
دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر..؛
خوش آمدی ، بنشین که چایِ تازه دم دارم
آه ای خیالِ دلنشین ، بنشین که غم دارم
سوال منم همونه که آقای چاوشی گفت:
صبر چگونه میکنی؟ بر این همه جفا علی!
بغض چگونه میخوری؟ یاد بده به ما علی!
هدایت شده از ‹𝘶𝘯𝘴𝘢𝘪𝘥›
گرچه این شهر شلوغ است ولی باور کن؛
آنچنان جای تو خالیست صدا میپیچد...
دیدار یار غایب ، دانی چه ذوق دارد؟
ابری که در بیابان ، بر تشنه ای ببارد