نمیدانم از کجا شروع کنم شاید از همان جایی که قلم روی کاغذ میلرزد و واژهها راهی به بیرون نمییابند راستش را بخواهید گاهی ادامه دادن نیازی به جواب ندارد. گاهی نوشتن خودش جواب است حتی اگر کسی نباشد که بخواند حتی اگر کسی نباشد که بفهمد چیزی که در این چند روز فهمیدم این بود که اینجا جایِ من است این غبارِ نیستان صدایِ من است..
نمیدانم اما سوالی دارم از سردرگمی اصلاً کسی هست که بخواندشان؟ یا من فقط برای خودم در خلوتِ نیمهشب کلماتی را کنار هم میچینم که هیچوقت به جایی نمیرسند میدانم چند روزی بود که اینجا سکوت کرده بود نه برای اینکه حرفی نبود برای اینکه نمیدانستم حرفها را به کدام باد بسپارم...اما راستش، دلم برای اینجا تنگ شده بود..من نمیدانم این مسیر به کجا ختم میشود اما این را میدانم که اینجا بخشی از من است بخشی از دلِ من...و شاید ادامه دادن همان نفس کشیدن دوبارهست همان نالهای که نی در دل غبار هنوز سر میدهد
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_7ss9xh3&btn=صندوق.پستی.نی.ستان
در این هیاهو صدای تو را میشنوم تویی که هرگز نمی آیی اما من هنوز چشم انتظارت مانده ام میروم تا به تو فکر نکنم اما هر چه بیشتر میروم و فراموش میکنم من تنها تر میشود
اگه میخواید وسط تابستون رعد و برق ببینید و صداشو بشنوید شما رو دعوت میکنم به شهر تبریز
میگن که:
چیزی که به نظر غیر ممکن میاد
ولی نمیتونی از فکر کردن بهش دست برداری،یعنی توی سرنوشتت نوشته شده و بهش میرسی.
روانشناسی میگه:
وقت خودتو با توضیحات بقیه هدر نده،
مردم فقط چیزی رو می شنون
که می خوان بشنون.
و من به تو قول میدهم عزیز من؛
که در زندگیات شبی خواهد بود
که از شدت خوشحالی خوابت نمیبرد.
عزیز من
کتاب بخون مراقب خودت باش سعی کن از یه سری چیزایی که به درد میخورن اطلاعات داشته باشی و روی خودت کار کن باور کن، تهش فقط خودت برای خودت میمونی ولی اون خودت ارزشِ ساختن داره