به یک قاشق مرباخوری اعتماد به نفس نیاز دارم.
به خودباوری.اجازه ندم اون صدای توی مغزم بگه نه تو نمی تونی.بدون اعتماد به نفس هیچ کاری رو نمیشه از پیش برد حتی اگه عالم دهر هم باشی بازم نمیشه.
باید اون صدای سرکوب گر که هی بهم یادآوری می کنه"کافی نیستی،تلاش هات کافی نیست"
حتی نیمی از اون قاشق مربا خوری کارم و راه میندازه.
انسان از یه جایی به بعد دیگر کمتر انسان است.
رنگ های روحش کمرنگ تر و ذره ذره از خود تهی می شود و به قبرستانی از آدم ها احساسات،آرزوها و خاطرات نصفه نیمه تبدیل می شود.
-colonel
فیلم سر به مهر رو خیلی دوست دارم. یه دیالوگی داشت می گفت:
"آخرش از این ترس می میری از این خجالتی بودن"
خدایا ببخشید بابت این همه ترسو بودن"
من هم مثل کارکتر داستان کل زندگیم رو ترسیدم. ترسِ از دست دادن. ترس از رها شدن ،ترس از تموم شدن حتی از عشق هم می ترسیدم.
ولی یه بارم که شده باید این زنجیر پاره کنم نه؟