هدایت شده از 『 𝔅𝔩𝔲𝔢 𝕫𝕠𝕚𝕤𝕚𝕥𝕖 』
دتیز هاتسونههههه تموم شددد 😭😭
وای وقتش تا فردا بود ولی چون باید جایی باشم نمیتونستم فردا ادامش بدم، مجبور شدم تند تند تمومش کنم بفرستم 😭😭
توروخدا رو جزئیاتش زیاد دقیق نشین ( و بکگراند😭😭 )
خلاصه که خیلی این مدلی دوس داشتم باحال بود و کاشکی فرصت میشد ندر کنم 🥲🥲
#my_finished_arts I #my_favorites | #attended_dtiys I #content
هدایت شده از Elen's mental asylum
هدایت شده از ~FuNkY wOrLd~
_ریبیت میخواست که دوستش پیشش حس امنیت و اعتماد داشته و بدونه که تنها نیست، ولی ناخواسته وارد زندگی شخصیش شد و رابطشون شکراب شد.
هدایت شده از ~FuNkY wOrLd~
_جکس بخاطر کارایی که کرد نمیتونست خودشو ببخشه و از اینکه از سمت بقیه آسیب ببینه میترسید، پس تصمیم گرفت خودش اول آسیب بزنه و خودش کسی بود که همرو از خودش دور کرد.
هدایت شده از ~FuNkY wOrLd~
_رگتا سعی میکرد با همه مهربون باشه و بهشون دلگرمی بده و بگه که اگه بهش نیاز داشتن اونجاست، چون نمیخواست کمبودایی که خودش تو بچگیش داشت یا تجربه کرده بودو بقیه تجربه کنن. ولی بقول گفتنی وقتی همیشه باشی زیادی میشی.
هدایت شده از ~FuNkY wOrLd~
_پامنی یه زن بالغ بود و میتونست خودش تصمیم بگیره برا خودش ولی بقیه بخاطر ظاهرش و چیزی که بنظر میومد جدیش نمیگرفتن و احساسات و نظر خودش همیشه نادیده گرفته میشد.