هدایت شده از ~FuNkY wOrLd~
_ریبیت میخواست که دوستش پیشش حس امنیت و اعتماد داشته و بدونه که تنها نیست، ولی ناخواسته وارد زندگی شخصیش شد و رابطشون شکراب شد.
هدایت شده از ~FuNkY wOrLd~
_جکس بخاطر کارایی که کرد نمیتونست خودشو ببخشه و از اینکه از سمت بقیه آسیب ببینه میترسید، پس تصمیم گرفت خودش اول آسیب بزنه و خودش کسی بود که همرو از خودش دور کرد.
هدایت شده از ~FuNkY wOrLd~
_رگتا سعی میکرد با همه مهربون باشه و بهشون دلگرمی بده و بگه که اگه بهش نیاز داشتن اونجاست، چون نمیخواست کمبودایی که خودش تو بچگیش داشت یا تجربه کرده بودو بقیه تجربه کنن. ولی بقول گفتنی وقتی همیشه باشی زیادی میشی.
هدایت شده از ~FuNkY wOrLd~
_پامنی یه زن بالغ بود و میتونست خودش تصمیم بگیره برا خودش ولی بقیه بخاطر ظاهرش و چیزی که بنظر میومد جدیش نمیگرفتن و احساسات و نظر خودش همیشه نادیده گرفته میشد.
هدایت شده از بهشت جهنمی.
یوخ
اسکرچ و کینگر داشتن روی یه پروژه اسکن مغز کار میکردن
و این یعنی همه ی اعضای سیرک اسکنی از خاطرات و احساسات آدمای واقعی بودن
ممکن بود طرف هزار سال پیش هد ست رو در آورده باشه ولی اسکن مغزش هنوز اونجا باشه و طرف روحشم خبر نداشته باشه
(و خب دقیقا به همین دلیله که زندگی واقعیشون یهو تحول پیدا میکنه)