چهرهای آرام و لباسی زیبا، روحیهام را نوازش داد. لحظاتی تردید کردم که آیا سر صحبت را با او آغاز کنم یا نه. اما دل را به دریا زدم و با تحسین گفتم: «چه لباس قشنگی!» لبخندی بر لبانش نشست و پاسخ داد: «این را از قشم خریدم، لباس محلی آنجاست.»
سپس با کنجکاوی پرسیدم: «اهل بجنورد هستید؟»
«نه، ما از اسفراین آمدهایم، مهمان هستیم.»
ادامه دادم: «واقعاً چرا برای شرکت در این تجمع آمدهاید؟»
پاسخ داد: «ما هر شب به تجمعات میرویم و هر شهری هم که برویم، در مراسماتشان شرکت میکنیم.»
پرسیدم: «تاکنون به کدام شهرها رفتهاید؟»
گفت: «مشهد و شیروان و چند جای دیگر ...»
با اشتیاق پرسیدم: «مراسم کدام شهر بیشتر نظرتان را جلب کرده است؟»
گفت: «مراسمات اسفراین واقعاً بینظیر است. جمعیت خیلی زیادی هر شب میآیند که اصلاً سابقه نداشته. پیشنهاد میکنم حتماً یک شب مراسم اسفراین را تجربه کنید.»
با تعجب پرسیدم: «چطور؟»
نفسی عمیق کشید و گفت: «شاید شنیده باشید که دادستان شهرمان را زنده زنده سوزاندند. مردم شهرمان خیلی عصبانی هستند و دیگر خیابانها را خالی نمیکنند.»
🖋راوی عکاس : زهرا حق پناه
▼راهپیمایی شبانه بجنورد
درمسیرجهاد ، بیمرزحرکتکنیم 🕊
🌐@bmarzpic
در میان همهمه جمعیت، غرق در گفتگویی با شیرین بودم که ناگهان گرهای بین پرچم ایران و حزبالله نظرمان را جلب کرد.
صحنهای که بیانگر پیوندی ناگسستنی بود. فوراً با گوشی تلفنم تصویری از این اتحاد را ثبت کردم و سپس خود را از میان جمعیت به سختی به کنارشان رساندم.
با سلامی دوستانه، پرسیدم: "چرا پرچمها را اینگونه گره زدهاید؟"
با لبخندی که مهر تایید بر سخنانشان میزد، پاسخ دادند: "ایران از لبنان جدا نمیشود."
این گره، نمادی بود از حمایت و همبستگی ما با آنان.
سپس یکی از آنها دلواپسیاش را چنین بیان کرد: "حزبالله مظلوم است و اکنون بیش از هر زمان دیگری به یاری ما نیاز دارد؛ چرا که به خاطر ما وارد این عرصه شدهاند و حال، مظلومانه زیر بمبارانها قرار دارند."
با تأکیدی دوباره، از مسئولان درخواست کرد: "خواهش میکنم کوتاه نیایند و همواره حامی لبنان باشند."
این صدای مردمی بود که در دل خود، درد و همدلی هزاران کیلومتر دورتر را حمل میکردند.
🖋راوی عکاس : زهرا حق پناه
▼راهپیمایی شبانه بجنورد
درمسیرجهاد ، بیمرزحرکتکنیم 🕊
🌐@bmarzpic
میان همهمه جمعیت که شعارگویان به سمت میدان شهید میرفتند، قاب عجیبی توجهم را جلب کرد: واکسی صلواتی!
کنجکاو شدم؛ عکسی گرفتم و رد شدم، اما چند قدم که جلوتر رفتم، دلم پیش آنها جا ماند. برگشتم؛ خلاف جهتِ موجِ جمعیت، خودم را به همان گوشه دنج رساندم. مردم با لبخند و خداقوت از کنارشان میگذشتند و این بچهها با چه عشقی کار میکردند.
جلوتر رفتم. اسمهایشان را پرسیدم: محسن، محمدمهدی و محمدحسین که کلاس چهارمی بودند و امیرعلی که کلاس دوم بود. دومین شب بود که بساطشان را با همکاری موکبِ روبهرو پهن کرده بودند. کاربلد و فرز بودند و با همان دستهای کوچک، کار مردم را راه میانداختند. وقتی از محسن پرسیدم چرا این کار را میکند، با همان خنده شیطنتآمیز گفت: «عکسمان را منتشر کن تا مشتریهایمان زیاد شود!»
داشتیم گپ میزدیم که ماشین پلیس از کنارمان رد شد. آقای پلیس دستی تکان داد و محسن، بیمعطلی مثل یک سربازِ وظیفهشناس، احترام نظامی گذاشت. دلم غنج رفت برای این همه سادگی و ادب! پرسیدم: «میشناختیاش؟ فامیلت بود؟»
خندید و گفت: «نه، فقط یک پلیس بود؛ نمیشناختمش!»
پرسیدم: «شبهای دیگر هم میآیید؟»
همصدا و پرامید گفتند: «بله!»
دلم نیامد این روایتِ کوچکِ پر از خیر را ثبت نکنم. گاهی همین کارهای کوچکِ بچهها، حالِ یک شهر را خوب میکند.
🖋راوی عکاس : زهرا حق پناه
▼بجنورد میدان شهید
درمسیرجهاد ، بیمرزحرکتکنیم 🕊
🌐@bmarzpic
شتابزده، خود را به مسجد رساندم؛ میخواستم پیش از آنکه فرصت ازدست برود، نمازم را به جای آورم. وقتی از سجده برخاستم نگاهی به ساعت انداختم، ناگهان چشمم به صحنهای خیرهکننده افتاد.
در گوشهای از تاقچه، دخترکی با چنان تمرکزی غرق در نوشتن تکالیفش بود که گویی تمام جهان در نوک قلم او خلاصه شده است. نگاه من در میان هیاهوی آرامِ کودکان، روی او ماند. او گاه سر از کتاب برمیداشت، نگاهی گذرا به اطراف میانداخت و دوباره، با جدیتی که گویی مأموریتی حیاتی بر دوش دارد، به دنیای کلماتش بازمیگشت.
تصویرش را که ثبت کردم، به سمتش رفتم. پرسیدم: «اسمت چیست؟»، با چنان هیبت و اعتمادبهنفسی سر برآورد که گویی در برابر دوربینِ یک پخش زنده ایستاده است؛ با صدایی رسا و استوار، با غروری معصومانه گفت: «من زهرا هستم.»
از هدفش پرسیدم و او با همان لحنِ قاطع، از تکالیفش گفت. وقتی پرسیدم پدر و مادرش کجا هستند، با نگاهی پخته و آرام پاسخ داد: «آنها همراه برادر کوچکم به راهپیمایی رفتهاند؛ من و ریحانه و محمد اینجا در مسجد درس میخوانیم تا وقتی برگشتند، کارمان تمام شده باشد. ما هر شب به اینجا میآییم، اما الان درس خواندن از هر چیز دیگری مهمتر است.»
کمکم ریحانه و محمد نیز، که خود در میان کتابها غرق بودند، به جمع ما پیوستند. با لبخندهایی که از بیگناهی لبریز بود، از کلاسها و برادر کوچکترشان، علی، گفتند. وقتی از آنها پرسیدم چرا به جای آرامشِ خانه، اینجا را انتخاب کردهاند، پاسخشان قلبم را تکان داد؛ گفتند: درس خواندن وظیفهی ماست، اما دلمان نمیآمد اینجا را خالی بگذاریم .
درمسیرجهاد ، بیمرزحرکتکنیم 🕊
🌐@bmarzpic
اینجا وطن منه
زودتر از بقیه اعضای تیم روایت رسیده بودم. در گوشهای ایستادم که چشمم به او افتاد؛ پسری جوان، حدوداً بیستساله، با روپوشی سفید و جارو بهدست، مشغول جارو زدن کف موکب بود. گاهی هم با دستمال، خاک و غباری را که روی میز نشسته بود پاک میکرد و با دقت و وسواسی خاص، آنها را ضدعفونی میکرد. در آخر هم دستکشهای مخصوص را به دست کرد و ابزارهای اولیه پزشکی را با نظم روی میز جلویش چید. فرز و سریع بود؛ آنقدر در نظافت و آمادهکردن موکب غرق شده بود که انگار این خدمت، تنها خواستهی قلبیاش بود.
با کمی کنجکاوی فهمیدم که او دانشجوی فوریتهای پزشکی است؛ جوانی که اینقدر ساده و خاکی، مشغول تمیزکاری شده بود.
کمکم ازدحام و هیاهوی جمعیت جلوی موکب، که در مسیر پیادهروی شبانه قرار داشت، بیشتر شد و مراجعهکنندهها یکییکی از راه رسیدند. پزشک جوان، میان آن شلوغی، خوشبرخورد و باحوصله رفتار میکرد. از هر بیمار با لبخند و گرمی استقبال میکرد. گاهی به بهانهی گرفتن فشار خون، دستشان را با محبت محکم میفشرد و گاهی هم با کلماتی مثل «مادرجان» و «پدرجان» با آنها همصحبت میشد.
نزدیک موکب رفتم و با یک لیوان چای گرم از موکب بغلی، به سمتش رفتم. صندلی پلاستیکی سفید کنار تخت بیمار خالی بود. کنارش نشستم و پرسیدم:
— اسمتون چیه؟
با لبخند نگاهی به من انداخت و گفت:
— محمدامین.
اگر هم اسمش را نمیگفت، از اتیکت روی روپوشش متوجه میشدم. ادامه دادم:
— میشه کمی با هم صحبت کنیم؟
با اشتیاق گفت:
— بله، حتماً.
پرسیدم:
— چه مدت است اینجا خدمت میکنید؟
گفت:
— از اسفند ماه؛ از اولین روزی که این موکب برپا شد.
بعد پرسیدم:
— میخوام بدونم منشأ این همه تلاش چیه؟ بهخاطر عشق و علاقه به رشتهی پزشکیه یا چیز دیگهایه؟
جوابش کوتاه بود، اما عمیق:
— فقط برای مردم و برای انسانیت.
برای چند ثانیه سکوت میان ما حاکم شد، اما محمدامین سکوت را شکست و با صدایی که از عمق باورهایش برمیآمد، ادامه داد:
«من شاید چندان با مسائل سیاسی یا بعضی از سیاستهای کشور موافق نباشم، اما اینجا وطن من است. حاضر نیستم ذرهای از این خاک کم شود.»
چند ثانیه نگاهم را به چشمان سیاهش دوختم و به وجود چنین جوانی افتخار کردم.
محمدامین همچنان ادامه داد:
«اگر یک روز لازم باشد، فراتر از قوانین بینالمللی که میگویند کادر درمان نباید اسلحه دست بگیرد، حاضرم تفنگ بردارم و از خاکم دفاع کنم.»
ذهن کنجکاوم رهایم نمیکرد؛ از حرفهایش حس خوب وطندوستی میبارید. دوباره پرسیدم:
— اگر جنگ شود، حاضری بروی؟
این دانشجوی جوان، بدون ذرهای تردید، انگار از قبل برای این سؤال آماده بود، گفت:
— من امدادگر هلالاحمر هم هستم. برای چنین روزهایی آموزش دیدهام. هر جا که نیاز باشد، من حتماً هستم.
او با این حرفش ثابت کرد که حاضر است آیندهاش را فدای ذرهذرهی خاک میهن کند.
خوشا به حال محمدامین، که معاملهای چنین پُرسود را انتخاب کرده بود.
#روایت_موکب_ها
زهرا حق پناه
بجنورد
اردیبهشت ۱۴۰۵
-------------------------------------------------------
درمسیرجهاد ، بیمرزحرکتکنیم 🕊
🌐@bmarzpic
سلامُ نور خدمت رفقا ✨؛
ما تصمیم گرفتیم برایِ غدیر رزق معنوی بدیم ؛
به محافظان امنیت که زحمت کشیدن ؛ و پخشش برایِ کودکان ُ همه ی عزیزان ..
نیازمند کمک شماییم و مبلغش اصلا مهم نیست ! کوچیک ترین مبالغ هم به ما کمک میکنه برای برگذاری این امر مهم.
شماره کارت جهت واریز:
6277 6013 5174 2299-به نام خانوم مهرابی ؛ کلیک کنید گی شماره کارت کپی میشه . جهت فیش واریزی : @zedemim گزارش تصویری هم در اختیارتون قرار میدیم ! مبلغ غدیر باشیم .