شتابزده، خود را به مسجد رساندم؛ میخواستم پیش از آنکه فرصت ازدست برود، نمازم را به جای آورم. وقتی از سجده برخاستم نگاهی به ساعت انداختم، ناگهان چشمم به صحنهای خیرهکننده افتاد.
در گوشهای از تاقچه، دخترکی با چنان تمرکزی غرق در نوشتن تکالیفش بود که گویی تمام جهان در نوک قلم او خلاصه شده است. نگاه من در میان هیاهوی آرامِ کودکان، روی او ماند. او گاه سر از کتاب برمیداشت، نگاهی گذرا به اطراف میانداخت و دوباره، با جدیتی که گویی مأموریتی حیاتی بر دوش دارد، به دنیای کلماتش بازمیگشت.
تصویرش را که ثبت کردم، به سمتش رفتم. پرسیدم: «اسمت چیست؟»، با چنان هیبت و اعتمادبهنفسی سر برآورد که گویی در برابر دوربینِ یک پخش زنده ایستاده است؛ با صدایی رسا و استوار، با غروری معصومانه گفت: «من زهرا هستم.»
از هدفش پرسیدم و او با همان لحنِ قاطع، از تکالیفش گفت. وقتی پرسیدم پدر و مادرش کجا هستند، با نگاهی پخته و آرام پاسخ داد: «آنها همراه برادر کوچکم به راهپیمایی رفتهاند؛ من و ریحانه و محمد اینجا در مسجد درس میخوانیم تا وقتی برگشتند، کارمان تمام شده باشد. ما هر شب به اینجا میآییم، اما الان درس خواندن از هر چیز دیگری مهمتر است.»
کمکم ریحانه و محمد نیز، که خود در میان کتابها غرق بودند، به جمع ما پیوستند. با لبخندهایی که از بیگناهی لبریز بود، از کلاسها و برادر کوچکترشان، علی، گفتند. وقتی از آنها پرسیدم چرا به جای آرامشِ خانه، اینجا را انتخاب کردهاند، پاسخشان قلبم را تکان داد؛ گفتند: درس خواندن وظیفهی ماست، اما دلمان نمیآمد اینجا را خالی بگذاریم .
درمسیرجهاد ، بیمرزحرکتکنیم 🕊
🌐@bmarzpic
اینجا وطن منه
زودتر از بقیه اعضای تیم روایت رسیده بودم. در گوشهای ایستادم که چشمم به او افتاد؛ پسری جوان، حدوداً بیستساله، با روپوشی سفید و جارو بهدست، مشغول جارو زدن کف موکب بود. گاهی هم با دستمال، خاک و غباری را که روی میز نشسته بود پاک میکرد و با دقت و وسواسی خاص، آنها را ضدعفونی میکرد. در آخر هم دستکشهای مخصوص را به دست کرد و ابزارهای اولیه پزشکی را با نظم روی میز جلویش چید. فرز و سریع بود؛ آنقدر در نظافت و آمادهکردن موکب غرق شده بود که انگار این خدمت، تنها خواستهی قلبیاش بود.
با کمی کنجکاوی فهمیدم که او دانشجوی فوریتهای پزشکی است؛ جوانی که اینقدر ساده و خاکی، مشغول تمیزکاری شده بود.
کمکم ازدحام و هیاهوی جمعیت جلوی موکب، که در مسیر پیادهروی شبانه قرار داشت، بیشتر شد و مراجعهکنندهها یکییکی از راه رسیدند. پزشک جوان، میان آن شلوغی، خوشبرخورد و باحوصله رفتار میکرد. از هر بیمار با لبخند و گرمی استقبال میکرد. گاهی به بهانهی گرفتن فشار خون، دستشان را با محبت محکم میفشرد و گاهی هم با کلماتی مثل «مادرجان» و «پدرجان» با آنها همصحبت میشد.
نزدیک موکب رفتم و با یک لیوان چای گرم از موکب بغلی، به سمتش رفتم. صندلی پلاستیکی سفید کنار تخت بیمار خالی بود. کنارش نشستم و پرسیدم:
— اسمتون چیه؟
با لبخند نگاهی به من انداخت و گفت:
— محمدامین.
اگر هم اسمش را نمیگفت، از اتیکت روی روپوشش متوجه میشدم. ادامه دادم:
— میشه کمی با هم صحبت کنیم؟
با اشتیاق گفت:
— بله، حتماً.
پرسیدم:
— چه مدت است اینجا خدمت میکنید؟
گفت:
— از اسفند ماه؛ از اولین روزی که این موکب برپا شد.
بعد پرسیدم:
— میخوام بدونم منشأ این همه تلاش چیه؟ بهخاطر عشق و علاقه به رشتهی پزشکیه یا چیز دیگهایه؟
جوابش کوتاه بود، اما عمیق:
— فقط برای مردم و برای انسانیت.
برای چند ثانیه سکوت میان ما حاکم شد، اما محمدامین سکوت را شکست و با صدایی که از عمق باورهایش برمیآمد، ادامه داد:
«من شاید چندان با مسائل سیاسی یا بعضی از سیاستهای کشور موافق نباشم، اما اینجا وطن من است. حاضر نیستم ذرهای از این خاک کم شود.»
چند ثانیه نگاهم را به چشمان سیاهش دوختم و به وجود چنین جوانی افتخار کردم.
محمدامین همچنان ادامه داد:
«اگر یک روز لازم باشد، فراتر از قوانین بینالمللی که میگویند کادر درمان نباید اسلحه دست بگیرد، حاضرم تفنگ بردارم و از خاکم دفاع کنم.»
ذهن کنجکاوم رهایم نمیکرد؛ از حرفهایش حس خوب وطندوستی میبارید. دوباره پرسیدم:
— اگر جنگ شود، حاضری بروی؟
این دانشجوی جوان، بدون ذرهای تردید، انگار از قبل برای این سؤال آماده بود، گفت:
— من امدادگر هلالاحمر هم هستم. برای چنین روزهایی آموزش دیدهام. هر جا که نیاز باشد، من حتماً هستم.
او با این حرفش ثابت کرد که حاضر است آیندهاش را فدای ذرهذرهی خاک میهن کند.
خوشا به حال محمدامین، که معاملهای چنین پُرسود را انتخاب کرده بود.
#روایت_موکب_ها
زهرا حق پناه
بجنورد
اردیبهشت ۱۴۰۵
-------------------------------------------------------
درمسیرجهاد ، بیمرزحرکتکنیم 🕊
🌐@bmarzpic
سلامُ نور خدمت رفقا ✨؛
ما تصمیم گرفتیم برایِ غدیر رزق معنوی بدیم ؛
به محافظان امنیت که زحمت کشیدن ؛ و پخشش برایِ کودکان ُ همه ی عزیزان ..
نیازمند کمک شماییم و مبلغش اصلا مهم نیست ! کوچیک ترین مبالغ هم به ما کمک میکنه برای برگذاری این امر مهم.
شماره کارت جهت واریز:
6277 6013 5174 2299-به نام خانوم مهرابی ؛ کلیک کنید گی شماره کارت کپی میشه . جهت فیش واریزی : @zedemim گزارش تصویری هم در اختیارتون قرار میدیم ! مبلغ غدیر باشیم .
رادیو مقاومت 6 📻.mp3
زمان:
حجم:
1.7M
اینجا ایران،صدای مارا از رادیو مقاومت میشنوید✨
| #رادیو_مقاومت ✍🏻
| کاری ازرسانه ردانی پور وچفیه خونی
درمسیرجهاد ، بیمرزحرکتکنیم 🕊
🌐@bmarzpic
📷 فراخوان مسابقه عکاسی
«از خیمه حسین تا خیابان انقلاب؛ روایت امتداد عاشورا»
عاشورا هنوز در این سرزمین جاری است .
اگر دوربینت میتواند این امتداد مقاومت را ثبت کند، در این مسابقه شرکت کن.
📌 موضوع: پیوند عاشورا با انقلاب اسلامی
📸 قابهای پیشنهادی: آیینهای محلی، سوگواری مردمی، نشانههای فرهنگ حسینی و مقاومت
📌 شرایط:
▫ حداکثر ۳ عکس افقی
▫ ارسال فایل با کیفیت + توضیح و محل ثبت
▫ ارسال فقط در پیامرسان بله
▫ عضویت در کانال مرکز عکاسان بدون مرز
🏆 جوایز: 🥇 ۵ میلیون | 🥈 ۳ میلیون | 🥉 ۱ میلیون
✨ و برای ۲۰ قاب شایسته تقدیر
هر نفر ۲۰۰ هزار تومان
⏳ مهلت: تا پایان ۸ تیر ۱۴۰۵
🔻 ارسال آثار: @admin_bmarzpic
مرکز عکاسان بدون مرز
بیمرز جهاد را روایت کنیم
@bimarzpic
InShot_20260622_164146232.mp3
زمان:
حجم:
4.8M
___ __ _
روایتی از دلِ عاشورایِ ایران..
‹فارسی›
| #رادیو_مقاومت
| کاری از رسانه چفیه خونی .
eitaa:chafieh_110InShot_20260627_000507216_۲۷۰۶۲۰۲۶.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
___ __ _
اینجا ایران است ؛
سرزمینی که صدای قدم هایِ علی اکبر هنوز در آن شنیده میشود. 🇮🇷
‹فارسی›
| #رادیو_مقاومت
| کاری از رسانه چفیه خونی .